Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for 2009

سلام بر همه دوستان عزیزم

هفته بعد دوشنبه و چهارشنبه آخرین امتحانات کتبی دوره کارشناسی ارشدمان را _ که به قول استاد جان فرمالیته است ، چون در هیچ کجای ایران چنین درسی امتحان ندارد _ خواهیم داد. البته اصلا سخت نیستند برعکس درسهای ترمهای قبل ؛  ولی خب بهانه خوبی است برای یک هفته دوری از اینترنت. خب چرا شاکی میشین خب برای من یک روز خیلی زیاده چه برسه به یک هفته که دیگه واقعا خیلی زیاده !!!!! در ضمن وقتی حرفی برای گفتن نداشته باشی یعنی داشته باشی و ….. همان بهتر که ننویسی! پس من فعلا یک هفته از حضورتون مرخص میشم تا چهارشنبه هفته بعد که اگر عمری باقی بود بازم میام و می نویسم.

خواستم نظرات این پست رو ببندم که دیدم چه کاریه ، پس دوباره بازش کردم ولی اینو بگم که نظرات تائیدی نیستند بنابراین اگر کسی خواست کامنت خصوصی بذاره لطفا به وبلاگم در پرشین بلاگ مراجعه کنه. در ضمن مطلبی رو مدتی پیش توی سایتهای مختلف دیده بودم که توی اون یکی وبلاگم گذاشتم. دوست داشتید برید بخونید!

Advertisements

Read Full Post »

در همین ابتدا اعلام میدارم که ما به خان داداش جانمان بسیار اصرار نمودیم که خودشان وبلاگ باز کنند و خاطراتشان را بنویسند ولی از آنجائی که ایشان اعتقاد دارند وبلاگ نویسی کار بیهوده ای است قبول نمی کنند. بنابراین اینجانب تصمیم گرفتم خاطرات ایشان را بدزدم و باهاشون پز بدم.  :mrgreen:  بنابراین هر از گاهی منتظر پستهای این چنینی که خاطرات دزدیده شده خان داداشمان توسط اینجانب است ، باشید.

1 . ساعت دو و نیم بامداد مریض خان داداش رو از خواب ناز بیدار کرده و موقع وارد شدن هم گفته است: سلام ، عصرتون بخیر. من مانده ام مردم این تقسیم بندیها را چگونه انجام میدهند ؟    😯

2 . خان داداش مشغول ویزیت مریض بوده اند که یک نفر در رو باز می کنه و وارد میشه و دفترچه بیمه اش رو روی میز پرتاپ می کنه . داداشی به این مریض دومیه میگه شما بیرون تشریف داشته باشین بعد از این مریض تشریف بیارید که یک دفعه مریض دومی میز رو برمیگردونه و کلی دادو بیداد میکنه که نخیر اول باید منو ویزیت کنی. حالا بماند که این مریض … بوده و ادای بیمار روانی رو درمیاورده که ….

3 . دو تا دانشجوی پزشکی که گوش یکیشون درد میکرده اومده بودن پیش داداشی که قبلا به یک پزشک که توی کانادا تحصیل کرده بود مراجعه کرده بودند. از قضا پزشک متبحر تحصیلکرده کانادا !!!!! در حالیکه اتوسکوپ باطری نداشته ، داشته گوش طرف رو معاینه میکرده. این دو نفر هم خجالت کشیده بودند بگن که آخه شما چطور با این اتوسکوپ می بینین که آخرش گفتن آقای دکتر شما با این اتوسکوپ که لامپ توش روشن نیست ، چطوری تونستین ببینین ؟ که جناب دکتر فرموده اند : ااااااااااااا ( با کسره خوانده شود ) راست میگین ها ! اگه ممکنه برید باطری بخرید بیارید!!!!!!!!!

4 . یک خانمی با شوهرش اومده. خانمه میگه قلبم درد می کنه . نوار قلبش هم طبیعی بوده. داداشی میگه احتمالا عصبیه. شوهر خانم میگه دیدین خانم گفتم اینقدر فکر و خیال نکنین. کاشف بعمل میاد که اینها یک آقا پسر 24 – 25 ساله داشتند که لیسانش رو گرفته و الان هم سربازیش داره تموم میشه . اخیرا بدون اطلاع خانواده رفته زن گرفته و بعدش هم خانمش رو آورده و به خانواده معرفی کرده !!!!!!!

5 .  یک پسر بچه هفت ساله آورده بودند که مچ دستش بریده بود. خان داداش از پدر بچه می پرسه این بچه دستش چی شده. پدر بچه میگه : آقای دکتر همش تقصیر این جومونگه! این بچه از صبح تا شب ادای جومونگ رو درمیاره! محکم با دستش کوبیده به شیشه که شیشه شکسته و مچ دستش رو هم بریده !

پ. ن 1 : نمیدونم بعضی از دوستان بعلت ابراز عقیده نکردن من در بعضی مسائل پیش خودشون به چه نتیجه ای رسیده اند ، ولی نگفتن به هیچ وجه ، دلیل بر نفهمیدن ، ندانستن و حس نکردن نیست!  توی این مدت بارها سکوت درونم رو فریاد زدم. مثلا اینجا ! میدونید کشف جدیدم چیه ؟ هر وقت بشدت ناراحت میشم پمفولیکس دستم عود میکنه! والا من که ربطش رو متوجه نشدم ! این هم مدل جدیده !

پ . ن 2 : امروز که گذشت روز شهادت امام زین العابدین ( ع ) بود. به گفته عموی پدرم خانواده ما یک شجره نامه خانوادگی داره که روی پوست آهو نوشته شده و تا هفت نسل قبل از پدربزرگم تماما اسمشون در اون شجره نامه خانوادگی اومده و اسم فامیل ما هم از اسم آخرین جدمون که اسمش در شجره نامه هست ، گرفته شده است. این شجره نامه به گفته عموی پدرم در دست فردی است که در شهر دیگری زندگی می کنه. نسل ما بر خلاف بیشتر سادات ایرانی که به امام موسی کاظم ( ع ) میرسند ؛ به امام زین العابدین ( ع ) میرسه. خدا رو چه دیدین شاید من هم یک روز رفتم دنبال اون شخص و از شجره نامه مون کپی گرفتم. من که هنوز متوجه نشدم شجره نامه ما دست اون شخص چیکار میکنه؟؟؟

Read Full Post »

هر سال با جمیع اهل فامیل و دوستان و آشنایان روز عاشورا به مراسم شبیه خوانی میرویم. مراسمی که بسیار عالی اجرا میشود. هیئت عزاداری حماسه عاشورا ، هیئتی است متشکل از جوانان مومن و تحصیلکرده با عقاید مذهبی عمیق که همه ساله مراسم روز عاشورا را در یک مجتمع ورزشی برپا می کنند. گروه شبیه خوانی این هیئت چندین سال در مسابقه ای که میان گروههای مختلف از شهرهای مختلف انجام شده بود ، حائز رتبه شده بود. خلاصه اینکه این مراسم را چنان از ته دل اجرا می کنند که همه تحت تاثیر قرار می گیرند. هر سال هم بهتر از سال قبل برنامه شان اجرا میشود. آوازه مراسم چنان همه گیر شده بود که از شهرهای دیگر هم جهت دیدن این مراسم آمده بودند.

مراسم قرار بود ساعت 10 صبح انجام شود و ما هم ساعت 9 صبح در محل بودیم ، نیم ساعتی نگذشت که کل سالن مملو از جمعیت شد.  یک نکته مهم در مراسم امسال این بود که برگزارکنندگان امسال قویا تاکید میکردند که هیچ کس حق ندارد با موبایلش عکس یا فیلم بگیرد ولی ما که از رو نرفتیم و عکس گرفتیم.

نکته جالب توجه که بسیار جمعیت را تحت تاثیر قرار داد ، منقلب شدن سپاهیان ابن سعد زمان ورود حضرت علی اکبر و حضرت ابوالفضل ( ع ) بود.حضرت علی اکبر که با امام حسین صحبت میکردند به یکباره تمامی سپاهیان ابن سعد منقلب شدند و شمشیرها بر زمین افکندند و زار زار گریه کردند.

نکته دیگر مربوط به نماز ظهر عاشورا بود که به جماعت اقامه شد. ( البته فقط آقایون نماز را به جماعت خواندند چون برای خانمها جا نبود. ) نکته قابل توجه این بود که پس از سالها بعد از اقامه شدن نماز فقط تکبیر سر داده شد و خبری از شعارهای بعدی نبود.

 در پایان هم چون دیر وقت بود. حدود 4 بعدازظهر ملت همگی گرسنه بودند و سریعا به خانه هایشان برگشتند. بنابراین در عزاداری آخر مراسم تعداد کمی حضور داشتند. نهایتا هم ترافیک سنگینی بر خیابانهای منتهی به مجتمع ورزشی حاکم بود.

امیدوارم خداوند عزاداریهای همه ما را بپذیرد. انشاالله همگی حسین وار زندگی کنیم و همچون مولایمان امام حسین ( ع ) مرگ با عزت را به زندگی با ذلت ترجیح دهیم و نهایتا پیرو راه امام حسین ( ع ) باشیم.

اینها هم عکسهائی هست  که گرفتم.

اقامه نماز ظهر عاشورا

 

 

 

Read Full Post »

 

1 . … شب عاشورا بود شهر یکپارچه روضه بود وخانه یکپارچه سکوت و درد…

گفتم در این تنهایی درد و این شب سوگ، بنشینم و با خود سوگواری کنم، مگر نمی شود تنها عزاداری کرد؟ نشستم و روضه ای برای دل خویش نوشتم:

… پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.

در میان هیاهوی مکرر و خاطره انگیز دجله و فرات، این دو خصم خویشاوندی که هفت هزار سال، گام به گام با تاریخ همسفرند، غریو و غوغای تازه ای برپا است:

صحرای سوزانی را می نگرم، با آسمانی به رنگ شرم، و خورشیدی کبود و گدازان، و هوایی آتش ریز، و دریای رملی که افق در افق گسترده است، و جویباری کف آلود از خون تازه ای که می جوشد و گام به گام، همسفر فرات زلال است.

می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهلاست.به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است.

و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و …

می ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهل است.

به پاهایش می نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است.

ترسان و مرتعش از هیجان، نگاهم را بر روی چکمه ها و دامن ردایش بالا می برم:

اینک دو دست فرو افتاده اش،

دستی بر شمشیری که به نشانه شکست انسان، فرو می افتد، اما پنجه های خشمگینش، با تعصبی بی حاصل می کوشد،تا هنوز هم نگاهش دارد

جای انگشتان خونین بر قبضه شمشیری که دیگر …

… افتاد!

و دست دیگرش، همچنان بلاتکلیف.

نگاهم را بالاتر میکشانم:

از روزنه های زره خون بیرون می زند و بخار غلیظی که خورشید صحرا میمکد تا هر روز، صبح و شام، به انسان نشان دهد و جهان را خبر کند.

نگاهم را بالاتر میکشانم:

گردنی که، همچون قله حرا، از کوهی روییده و ضربات بی امان همه تاریخ بر آن فرود آمده است. به سختی هولناکی کوفته و مجروح است، اما خم نشده است.

نگاهم را از رشته های خونی که بر آن جاری است باز هم بالاتر می کشانم:

ناگهان چتری از دود و بخار! همچون توده انبوه خاکستری که از یک انفجار در فضا میماند و …

دیگر هیچ !

پنجه ای قلبم را وحشیانه در مشت میفشرد، دندان هایی به غیظ در جگرم فرو میرود، دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می آید و چشمانم را می سوزاند، شرم و شکنجه سخت آزارم می دهد، که:

«هستم»، که «زندگی می کنم».

این همه «بیچاره بودن» و بار «بودن» این همه سنگین!

اشک امانم نمی دهد؛ نمی توانم ببینم.

پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.

در برابرم، همه چیز در ابهامی از خون و خاکستر می لرزد، اما همچنان با انتظاری از عشق و شرم، خیره می نگرم؛

شبحی را در قلب این ابر و دود باز می یابم، طرح گنگ و نامشخص یک چهره خاموش، چهره پرومته، رب النوعی اساطیری که اکنون حقیقت یافته است.

هیجان و اشتیاق چشمانم را خشک میکند. غبار ابهام تیره ای که در موج اشک من می لرزد، کنارتر میرود . روشن تر می شود و خطوط چهره خواناتر.

هم اکنون سیمای خدایی او را خواهم دید؟

چقدر تحمل ناپذیز است دیدن این همه درد، این همه فاجعه، در یک سیما، سیمایی که تمامی رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت می کند. سیمایی که …

چه بگویم؟

مفتی اعظم اسلام او را به نام یک «خارجی عاصی بر دین الله و رافض سنت محمد» محکوم کرده و به مرگش فتوی داده است.

و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و …

در پیرامونش، جز اجساد گرمی که در خون خویش خفته اند، کسی از او دفاع نمی کند.

همچون تندیس غربت و تنهایی و رنج، از موج خون، در صحرا، قامت کشیده و همچنان، بر رهگذر تاریخ ایستاده است.

نه باز می گردد،

که : به کجا؟

نه پیش می رود،

که : چگونه؟

نه می جنگد،

که : با چه؟

نه سخن می گوید،

که : با که؟

و نه می نشیند، که :

هرگز !

ایستاده است و تمامی جهادش اینکه … نیفتد

همچون سندانی در زیر ضربه های دشمن و دوست، در زیر چکش تمامی خداوندان سه گانه زمین(خسرو و دهگان و موبد – زور و زر و تزویر – سیاست و اقتصاد و مذهب)، در طول تاریخ، از آدم تا … خودش!

به سیمای شگفتش دوباره چشم می دوزم، در نگاه این بنده خویش مینگرد، خاموش و آشنا؛ با نگاهی که جز غم نیست. همچنان ساکت میماند.

نمی توانم تحمل کنم؛سنگین است؛

تمامی «بودن»م را در خود می شکند و خرد می کند.

می گریزم.

اما می ترسم تنها بمانم، تنها با خودم، تحمل خویش نیز سخت شرم آور و شکنجه آمیز است.

به کوچه می گریزم، تا در سیاهی جمعیت گم شوم.

در هیاهوی شهر، صدای سرزنش خویش را نشنوم.

خلق بسیاری انبوه شده اند و شهر، آشفته و پرخروش می گرید، عربده ها و ضجه ها و عَلم و عَماری و «صلیب جریده» و تیغ و زنجیری که دیوانه وار بر سر و روی و پشت و پهلوی خود می زنند، و مردانی با رداهای بلند و……. د

عمامه پیغمبر بر سر و……. د

آه ! … باز همان چهره های تکراری تاریخ! غمگین و سیاه پوش، همه جا پیشاپیش خلایق!

تنها و آواره به هر سو می دوم، گوشه آستین این را می گیرم، دامن ردای او را می چسبم، می پرسم، با تمام نیاز می پرسم؛ غرقه در اشک و درد:

«این مرد کیست»؟

«دردش چیست»؟

این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟

چه کرده است؟

چه کشیده است؟

به من بگویید:

نامش چیست؟

هیچ کس پاسخم را نمی گوید!

پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.

 

منبع : حسین وارث آدم، دکتر علی شریعتی

 

 

آ2 . آهنگ جدید و زیبای » کاکا » کار هنرمندانه ای از علی لهراسبی را هم از اینجا دانلود کنید. پسوند فایل هم : www.downloadha.com

این هم متن آهنگ :

فرشته های دنیا رو صدا کن

چشای نازتو رو به خدا کن

عمو رفته برامون آب بیاره

واسه دلشوره بابا دعا کن

 

چشات خورشید و لبخند و ستاره

زمین از خون سرخت لاله زاره

برای غربت تو گریه کردند

تمام مشکهای پاره پاره

 

به چشمات خواب برمیگرده کاکا

به شب مهتاب برمیگرده کاکا

شنیدی که میگن مرده و قولش

عمو با آب برمیگرده کاکا

 

سوار قایق مهتاب شد رفت

دل بی طاقتش بی تاب شد رفت

کنار رود و مشک تیر خورده

عمو از خجالت آب شد رفت   😥

 

پیشاپیش فرا رسیدن تاسوعا و عاشورای حسینی را تسلیت میگویم.

التماس دعا

 

Read Full Post »

می خواستم امروز در مورد مطلب دیگری  بنویسم ولی این مطلب جناب آقای دکتر ربولی حسن کور و کامنتی که برای اون مطلب گذاشتم باعث شد تغییر عقیده بدم.

همگی یادتان هست روزهائی که قویترین مرد جهان مسابقه داشت. قویترین مرد جهان هموطن من بود و این مایه مباهات و افتخار من و هموطنانم بود که یک ایرانی پرچم ایران را با طنین رسای یاابالفضل ( ع ) در جهان برافراشته نمود.

بی شک اگر آن روزها وبلاگی داشتم از احساس شور و نشاطی که تمام وجودم را فراگرفته بود می نوشتم. می نوشتم از طنین یا اباالفضل. می نوشتم از قهرمانی که به بهترین صورت حضرت ابالفضل را به تمام جهانیان شناساند. می نوشتم از عرق ملی خودم و تمام هموطنانم که تا مدتها پیروزی بدست آمده توسط قهرمانشان دلشان را شاد کرده بود.

اگر وبلاگ داشتم بی شک آن روزی که پیشنهاد وسوسه کننده کشورهای حاشیه خلیج فارس توسط همین قهرمان ملی رد شد ، از قهرمانی می نوشتم که تبدیل به اسطوره شد.

اما این روزها احساسم کاملا متفاوت است. در حدی نیستم که در مورد انگیزه ها و نیات شخصی افراد صحبت کنم ؛ در این مورد که خدا عالم است. نمیدانم یاابلفضل آن روزها واقعا از دل برآمد یا نه ! نمیدانم آیا من ساده لوح بودم و یا شاید هم آن روز طنین یاابالفضل واقعی واقعی بود ! که از ته قلبم امیدوارم که تماما واقعی بوده باشد .

ولی این روزها احساس می کنم بدجوری الکی خوش بوده ام. احساس گول خوردگی مفرط دارم.

 

در خبرها آمده بود : حسین رضازاده مادام العمر محروم شد.

طبق قوانين فدراسيون جهاني وزنه‌برداري اگر ورزشكاري دو بار دوپينگ كند، به صورت مادام العمر از ورزش محروم مي‌شود. اين مساله شامل حال كادرفني نيز مي‌شود كه صد درصد كادرفني تيم ملي بزرگسالان ايران را هم شامل مي‌شود.

دبیر فدارسیون وزنه برداری گفت : چند سال پيش زماني كه ايوانوف نيز در تيم ايران فعاليت مي‌كرد، پس از اعلام شدن دوپينگ تيم ملي به صورت مادام العمر از مربيگري محروم شد. كساني كه آلوده اين مسايل مي‌شوند، جوانان را هم آلوده مي‌كنند. آنها صلاحيت اين را ندارند كه جوانان را رهبري كرده و به آنها تعليم و تربيت بياموزند.

 

کاش حسین رضازاده هیچ وقت در تیم ملی مسئولیتی نداشت. کاش همان حسین رضازاده قبلی می ماند که من الکی خوش به وجودش افتخار کنم. کاش متوجه می شدیم که هر عملی از هر کسی پسندیده نیست. کاش میدانستیم که هر کسی به فراخور شرایط و شخصیتش در جامعه وظایفی داردو حق ندارد بعضی اشتباهات را انجام دهد. هر کسی نمیتواند پهلوان بشود و اسطوره باقی بماند.

قضیه دوپینگ دوباره تیم ملی این تصور را در ذهنم ایجاد کرد که در جریان دوپینگهای قبلی اعضای تیم ملی وزنه برداری که تنها کسی که تست دوپینگ نداد هم جناب رضازاده بود ، ایشان از ترس افشا شدن دوپینگشان تست ندادند ! یعنی ایشان هم دوپینگ کرده بودند ! ( امیدوارم این تصورم هم اشتباه باشد که اگر درست باشد تصویر اسطوره ذهنم چنان خرد و خاکشیر میشود که به هیچ وجه قابل ترمیم نیست! )

 

دوباره در خبرها آمده است : رضازاده ، سرپرست فدراسیون وزنه برداری شد.    😯

 

حال من بعنوان یک ایرانی که کشورم را به همراه تمام قهرمانان و پهلوانان و اسطوره هایش دوست دارم حق دارم بپرسم اگر حسین رضازاده نقشی در دوپینگ تیم نداشت چرا محروم شد و چرا تصویر یک قهرمان ملی این چنین بی اعتبار گردید؟ و اگر نقش داشت چرا مسئولیت فدارسیون وزنه برداری به ایشان سپرده شد؟

Read Full Post »

خواستم در مورد خاطرات خودم بنویسم دیدم این خاطره آقا داداش جالبتره. پس اول خاطره آقا داداش:

1 . داداشی توی خوابگاه شایانهمر دو تا هم اتاقی داشته به اسم آقایون ح و م . یک شب که داداشی توی خوابگاه نبوده و بعبارتی توی خونه بوده ، آقای ح  از سر و صدای آقای م از خواب میپره ، میبینه میخواد خودشو از پنجره پرت کنه پائین. آقای ح سریع بلند میشه و میره طرف هم اتاقیش و نمیذاره که خودش رو پرت کنه. بعدش هم طرف رو راهنمائی می کنه به سمت رختخوابش. صبح ازش میپرسه برای چی دیشب می خواستی خودتو از پنجره پرت کنی پائین ؟ که آقای م  میگن : من ؟ کـــــــــــــــــــــــــی ؟آقای ح هم ماجرا رو براش تعریف می کنه. خلاصه کاشف بعمل میاد که آقای م توی خواب راه میره و اصلا هم متوجه نمیشه که چیکار می کنه. خلاصه کم مونده بود آقای م الکی الکی بزنه خودشو بکشه.

آقای م خودش تعریف میکرده که اینکه چیزی نیست. یکبار توی خواب خواهر کوچولوی دو ساله اش رو از روی زمین برداشته و محکم انداختتش زمین !

خدا رو شکر ما از این هم اتاقیهای عجیب و غریب نداشتیم!

2 . هم اتاقیای داداشی از تخت خواب خوششون نمی اومده و به داداشی هم می گفتن تختت رو بذار بیرون که ما دوست نداریم ولی داداشی قبول نکرده بود. یک شب نگو شوفاژ اتاقشون ترکیده بوده و اتاقشون رو آب برداشته بود. داداشی هم از همه جا بی خبر گرفته بود خوابیده بود که نصفه شبی با صدای هم اتاقیاش از خواب پریده بود. اونها چون تخت نداشتند و روی زمین خوابیده بودند خیس شده بودند . بعدش هم مجبور شدند برن و توی اتاق همسایه ها بخوابند. اینم از معایب روی زمین خوابیدن در خوابگاه.  🙂

3 . اینم از خاطرات دوستم.

تختها توی اتاقهای ما معمولا دو طبقه بود. یک شب حدود نصفه شب  دوستم  با شنیدن یک صدا از خواب میپره . بلند میشه میبینه » ا » که طبقه دووم تخت خوابیده بود افتاده زمین ! میترسه و فکر می کنه شاید مرده باشه ، صداش می کنه » ا » » ا » . چند بار صداش می کنه تا اینکه » ا » میگه چیه چی شده ؟ » ا » خودش هم متوجه نشده بود که از تخت اونم طبقه دوم افتاده پائین !     😕        😯

Read Full Post »

آخرش که چی ؟

از وقتی که یادم میاد همیشه دنبال یاد گرفتن بودم. همیشه داداشیهام رو دیدم که سرشون توی کتاب بود و من هم که کوچولو بودم دفتراشون رو خط خطی می کردم تا اینکه مجبور میشدن یه دفتر مخصوص خطی خطی کردن به خودم بدن! داداشم که به مدرسه میرفت من کلی گریه میکردم که پس چرا من مدرسه نمیرم. صبح که از خواب پا میشدم و میدیدم که داداشیها خونه نیستند کلی گریه میکردم مامانم صبحانه مو میداد و رادیو رو باز میکرد و منم برنامه خردسالان گوش میکردم. بالاخره رفتم کلاس اول. روز ثبت نام هم دقیقا یادمه! با مامانم رفته بودیم تا ثبت نام کنیم که یک خانمی هم داشت از مدرسه بیرون میرفت ما رو که دید به مامانم گفت این خانوم کوچولو قراره بره کلاس اول؟ بعد هم همراه ما اومد داخل و به اون خانمی که ثبت نام میکرد گفت :اسم  این کوچولو رو توی کلاس من بنویس! اون خانم مهربون معلم کلاس اولم شد ! اولین روز مدرسه یکی از بهترین روزهای عمرم بود. خلاصه عاشق آموختن بودم. خوب یادمه یک روز که خونه خاله ام اینا بودیم پسرخاله ام همراه با دخترعموی پسرخاله ام که با هم همسن بودند و کلاس سوم کلی بهم پز دادند که ما کلاس سومی هستیم و تو کلاس اولی. اون روز اونقدر گریه کردم که نگو. وقتی مامانم پرسید چرا گریه می کنی ؟ گفتم چرا من کلاس اولم و کلاس سوم نمیرم. مامانم خندید و گفت : خب عزیزم تو هم میری کلاس سوم . اینکه گریه کردن نداره! از همون اول اونقدر سرم توی درس و کتاب بود که حواسم به هیچ جای دیگه نبود. حتی خیلی از کارتونهای موردعلاقه ام رو ندیدم چون که درس داشتم .مهمونی نمی رفتم که درس داشتم . نفس نمی کشیدم چون درس داشتم ! چی شد اون همه شور و شوق دوران کودکی ؟ چی شد شوق آموختن ؟ پس کجاست حس خوشایند یادگرفتن ؟ هر کجا که هست پیش من نیست ، مدتهاست که گمش کرده ام ! خب سالها از پی هم آمدند و رفتند و من اینجا ایستاده ام. چند قدم دیگر تا مدرک کارشناسی ارشد نمانده است . اصلا گیرم که مدرک دکترام رو هم گرفتم ! اتفاق خاصی میفته ! نه هیچ اتفاقی نمی افته ! آخرش که چی ؟ این همه درس خوندم  که چی بشه ؟ که به درد کی بخوره ؟ که اصلا چی بشه ؟ که اصلا خودم چی شدم ؟ آیا این اونجائی بود که دوست داشتم بهش برسم؟

 تا کی نفس نکشم ؟ دیگه دارم خفه میشم ! خسته ام خیلی خسته !

میخوووووووووووووووام داد بزنم.

 ایییییییییییییییی خدااااااااااااااااااا بازم خوووووووووووودت هواااااااااااای مااااااااااا رو داشته باش

Read Full Post »

Older Posts »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: