Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘خاطرات شخصی’ Category

2 بهمن 57

من در خانواده ای بدنیا آمدم و رشد کردم که محبت همیشه حرف اول و آخر را زده است. در خانواده ما همه همیشه عاشق هم بوده اند. در چنین محیطی که بزرگ شوی ناخودآگاه محبت در وجودت نهادینه می شود. یاد می گیری که باید دوست داشته باشی و محبت کنی. یاد می گیری که من و تو و اوئی وجود ندارد. در یک خانواده همه ما هستند. در چنین خانواده ای مسلما از دست دادن عزیز سخت تر است. قلبت درد می گیرد. جگرت کباب می شود وقتی جای خالیش را می بینی.تولدش که می شود  اگر مثل من شخصیت برون گرائی داشته باشی میخواهی داد بزنی، گریه کنی! ولی اگر از ترس ناراحتی مادر و برادرت نتوانی بلند بلند گریه کنی،به دنیای مجازی پناه میبری. اینجا فریاد که می کشی حداقل مادر و برادرت نمی شنوند. امیدواری که ایندفعه هم مطلبت را نخواهند خواند ولی می آیند و می خوانند!!

در صفحه  فیس بوکم نوشتم از روز تولدش

شب 1 بهمن 57
گرگان
مادربزرگ هم آمده بود تا شاهد تولد نوه اش باشد.حکومت نظامی هم بود. پدرجان با هزار مصیبت مادرم را به بیمارستان رساند.

صبح 2 بهمن 57
ساعت هشت صبح
گرگان
پسری تپل و زیبا بدنیا آمد. داداشی که آنموقع خودش هم کوچولو بود اصرار داشت که اسم نوزاد تازه متولد شده را جواد بگذارند. اسمش را جواد گذاشتند.

سی و چهار سال بعد
2 بهمن 91
مادر و برادر و خواهری در حسرت دیدن نگاه مهربان عزیز دلشان هستند. افسوس که این آرزو حداقل در این دنیا دست نیافتنی است. تنها خاطره مانده است. خاطراتی خوش از سی و سه سال زندگی . خاطراتی پر از مهربانی و محبت . خاطره روزهای خوب با هم بودن ، با هم خندیدن و با هم زندگی کردن. افسوس که خیلی زود گذشت… افسوس …

تا ابد در قلبمان زنده ای نازنین برادرم.
تولدت مبارک

اظهار لطف دوستان مخصوصا دوستان دنیای مجازی پای این پست بسیار خوشحالم کرد. تلفن خانوم دکتر عزیز و مهربان ارکیده بانو (نویسنده وبلاگ لژیونلا) که جزو دوستان فوق العاده مهربان و نازنین هستند باز هم مرا به یاد دوستان خوبی انداخت که وجودشان و محبتهای بی دریغشان را مدیون دنیای مجازی هستم. هر چند قبلترها هم گفته ام از دوستان دیده و نادیده ای که برایم عزیزند که وجودشان در این زمانه نامراد غنیمتی بس گرانبها است. ولی باز هم می گویم  که همه شما ( بله شمائی که خود می دانید چقدر برایم عزیزید) را بسیار و از ته دل دوست میدارم. برایتان بهترینها را آرزو می کنم. امیدوارم که همیشه دلتان شاد و لبتان خندان باشد.

Read Full Post »

تولدی دیگر

روزهائی که گذشت ، گذشت اما بسیار سخت! از سختی اش چه بگویم که ناگفتنم بهتر است!  کسی که برادرش را از دست داده آنهم دو سال بعد از پدر ، مسلما حال مساعدی نخواهد داشت. از کلمه مرگ متنفرم و هیچگاه در مورد عزیزانم بکار نبردمش. چون برای انسانهای خوب مرگ ، رها شدن از قفس تنگ دنیاست. 5 روز دیگر دقیقا دو ماه از رفتن برادر مهربانم از تولد دیگرش می گذرد. مادرش و تنها خواهرش  به همراه تنها برادرش در فراقش خون گریه می کنند. آخر نمیدانید چقدر پاک و معصوم بود. بقول خاله جان و دائی جان معصومیت کودکانه اش را هنوز از دست نداده بود. کینه در دلش جائی نداشت. از نگاههای معصوم و مهربانش چه بگویم که ندیدن آن نگاهها آتش بر جانم میزند. در طول زندگیش هیچگاه غیبت نکرد و بد کسی را نگفت( این خصوصیتش را خیلی دوست داشتم چون دقیقا نقطه مقابل من بود!) . همیشه و تا ابد دوستش خواهم داشت.

یکبار یکی در حق بی وارثین دعا میکرد ، رسید به داداش جواد من ! چه کسی گفته او بی وارث است!! او بی وارث نیست!! تا زمانی که نفس می کشم برای شادی روحش دعا می کنم.  به برادرم بی وارث نگوئید!!

در 29 مهر 87 وبلاگم متولد شد. آنروز با داداش جواد «زندگی جاریست….» را ساختم. 29 مهر 91 وبلاگم 4 ساله شد ولی این بار داداش جواد دو هفته بود که رفته بود.

1 آذر 91 ، 29 ساله شدم . این بار روز تولدم را بدون پدر و داداش جوادم سپری کردم.

پ . ن : هیچ اتفاقی جز مرگ نمی توانست خانواده گرم و صمیمی ما را از هم جدا کند ولی مرگ بیرحمانه ما را از هم جدا کرد. یک روز بالاخره من هم به پدر و برادرم ملحق خواهم شد. کاش آنروز از من هم به نیکی یاد بشه

خدایا چنان کن سرانجام کار

تو خشنود باشی و ما رستگار

Read Full Post »

درست دو سال و یک ماه بعد از نازنین پدرم ، نازنین برادرم، فرشته نجات* هزاران بیمار ، صبح شنبه در اثر سانحه رانندگی که طی برگشت از ماموریت انتقال مریض در اثر بی احتیاطی راننده در اثر برخورد با کامیون اتفاق افتاد  ، به رحمت ایزدی پیوست.

داداش جواد نازنین و مهربان من پرستار بود. سالها صادقانه خدمت کرد و در نهایت باعزت به دیدار معبود شتافت. نیازی نیست من از پاکی و صداقتش حرف بزنم. این رو میشد از چشمان اشکبار همکارانش بخوبی حس کرد. در طی سالها کار و خدمت بعنوان سوپروایزر بیمارستان هرگز کسی رو اذیت نکرد. همیشه بزرگوار و صادق و مهربان بود.

هنوز داغ پدر کهنه نشده بود که نازنین برادر جوانم را از دست دادم. من تحمل اینهمه داغ و مصیبت را ندارم. خدایا باور کن تحمل ندارم. از ترس اینکه مادر و برادرم با گریه های من غمگین تر شوند حتی نمیتوانم یک دل سیر گریه کنم.

برادرم پس از رفتن پدرم سعی میکرد جای خالی او را احساس نکنم. هر کاری که پدر برایم انجام میداد ، بدون درخواست من ، برایم انجام میداد. همیشه مهربان و صبور بود. عزیز بود. عزیز بود. عزیز بود. عزیز بود.

داغ از دست دادن عزیز اونقدر تلخ و جانکاه هست که وصفش غیرممکنه. امیدوارم هیچ وقت، هیچ کس این درد رو حس نکنه.

پ . ن : آخرین بوسه ای که بر لپ های نرم و دوست داشتنی ات نشاندم هرگز فراموش نخواهم کرد. ساعت دوازده و سی و پنج دقیقه جمعه 14 مهر 91 برای آخرین بار سرم را بر شانه های گرم و مهربانت گذاشتم و مثل همیشه به خدای بزرگ سپردمت و برایت دعای خیر کردم. صبح شنبه رئیس حراست شبکه بهداشت دم در خانه آمد و سراغ خان داداش رو از ما گرفت؛گفت داداش جواد پاش شکسته. ما ترسان و لرزان وارد بیمارستان شدیم. با دیدن لباسهای مشکی همکارانت مات و مبهوت ماندیم. غم از دست دادنت اونقدری گران هست که نمیدونم چطوری باید تجمل کنم. چطوری باید خویشتن دار باشم. چطوری باید صبر کنم؟ اصلا نمیدونم چیکار باید بکنم! ولی اینو میدونم که تا ابد دوستت خواهم داشت.دوستت خواهم داشت. دوستت خواهم داشت. عزیز دل من، گل من، نازنین من به خدای مهربان سپردمت.الهی که در جوار رحمت ابدیش شاد و خرم باشی .

*فرشته نجات : صفتی که توی یکی از سریالها به پرستاران داده شد و از اون به بعد مامانم داداش جواد رو با این لقب صدا می کرد.

Read Full Post »

روزی که توی برگه انتخاب رشته ام شیمی رو انتخاب کردم واضح بود که توی این رشته قبول خواهم شد. اون روزها تلویزیون پر بود از سریالهایی که بر مبنای روانشناسی بود. میدونستم که در اولین انتخابم قبول نخواهم شد، بنابراین انتخاب بعدیم رو باید با دقت انجام میدادم چون میدونستم با توجه به رتبه ام قبول خواهم شد. بین روانشناسی و شیمی مردد بودم ولی نهایتا شیمی رو انتخاب کردم. بعدها به شیمی علاقمند شدم. بعدتر که لیسانسم رو گرفتم و وارد مقطع بالاتر شدم بیشتر به شیمی علاقمند شدم. روزهائی که با تمام وجود کار کردم و پروژه ام رو  انجام دادم عاشق شیمی شدم. کارم هیچ مشابه داخلی و خارجی نداشت! حس اینکه این کار رو قبل از تو هیچ کسی انجام نداده لذت بخش بود. احساس دانشمندی مفرط به من دست داد !!! فکر کردم دنیا رو فتح کردم!بیشتر و بیشتر کار کردم بقول اساتیدم کارم در حد پایان نامه دکترا و حتی بالاتر بود. خواستم کارم رو توی اداره ثبت اختراع ثبت کنم . اساتیدم گفتند بی خیال ثبت اختراع شو ولی من زیر بار نرفتم. اساتیدم گفتند به دردسرش نمی ارزه. بیا و به همین انتشار مقالات در ژورنالهای بین المللی قانع باش ولی من گوش نکردم. دو سه بار رفتم تهران( اون روزها مثل الان مراحل اولیه ثبت اینترنتی نبود)! تا به مرحله گرفتن تائیدیه علمی رسیدم. به اداره ارتباط با صنعت دانشگاه مراجعه کردم گفتند باید 200 هزار تومن پول واریز کنیم تا طرحت رو کارشناسی کنیم. پول رو واریز کردم. هر ماه پیگیر ماجرا بودم که هر دفعه استاد داور یکسری سوال بیربط ردیف میکرد و منم جواب میدادم و دوباره میبردم تحویلشون میدادم. بار  آخر  برگه صورتجلسه دفاعم رو بردم که 6 استاد به کارم نمره 19.79 داده بودند. طرف که اسم استاد داورم رو دید گفت : خب من چه کاری از دستم برمیاد وقتی داورت برای کارت ایراد میگیره! معلوم شد استاد داورم در جلسه دفاع داور طرحم هم هست! نهایتا طرحم رد شد! این استاد داور توی جلسه دفاع نمره 19.95 به من داده بود!!!!

من تا حالا گلوکومتر رو از نزدیک ندیده بودم. دیشب که خونه مامانبزرگم بودم عمه مامانم گلوکومترش رو آورده بود تا خاله جان براش قندخونش رو بخونه! با دیدن گلوکومتر جا خوردم!! اینکه مکانیسمش روش الکتروشیمیائی هست و از الکترود استفاده می کنه! تازه بعد از یکبار استفاده الکترودش دور انداخته میشه!! اونوقت الکترود اصلاح شده ای که من ساختم با اونهمه مزایا و هزینه خیلی کمش و اینکه بارها و بارها قابل استفاده است به چشم هیچکس نمیاد !!!

اینکه یک لیسانس شیمی که معاون بازرگانی فلان جا هست و بعنوان دانشمند معرفی می کنن هیچ ربطی به من نداره!! دانشمند بودن نوش جونشون! من نخواستم دانشمند باشم ، من هیچی نخواستم و نمیخوام! فقط انگیزه کار علمی و پژوهش رو که بیشتر عمرم رو صرفش کردم از من نگیرین!! من حتی نخواستم کارم رو تائید کنین! من ازتون هیچی نخواستم ! کل امکانات مملکت ارزونی خودتون و دانشمندان فرمایشی تون! انگیزه زندگی رو از من و امثال من نگیرین!

من فقط یک ذره دلخوشی و انگیزه میخوام ! انگیزه برای علم اندوزی و پژوهش و کار علمی و یک ذره هوای تازه برای نفس کشیدن!

پ . ن: توی همایش تهران یک وکیل بین المللی روشهای ثبت اختراع بین المللی رو توضیح داد! گفت که اگر بخواین کارتون رو بصورت بین المللی ثبت کنین ستاد نانو 80 درصد هزینه ها رو میده و شما خودتون هم باید 20 درصد هزینه ها رو بدین که حدود سه و نیم ملیون تومان میشه! بعد ستاد نانو صاحب امتیاز 50 درصد از کارتون هست!! یعنی با ستاد نانو 50-50 شریکین!! دست گل ستاد نانو درد نکنه بخاطر این فداکاری عظیم !!! کار رو من و امثال من انجام بدیم بعد اینا بیان با یه ذره پول کار ما رو بخرن!! نخواستیم آقا نخواستیم!! نه ثبت می کنم و نه نتیجه کارم رو با کسی شریک میشم!!! اگرم کارم این وسط حیف بشه و از دست بره فدای یک تار موم!!

Read Full Post »

این همایش از یک طرف مورد تائید ستاد نانو بود و مهمتر از آن در تهران برگزار میشد ، بنابراین گزینه مناسبی بود تا هم پاداش حمایت تشویقی ستاد نانو را دریافت کنم و هم دوستان نازنینم رو ببینم. من همایش چهاردهم رو که توسط دانشگاه تهران در کیش برگزار شده بود رو هم تجربه کرده بودم بنابراین انتظار زیادی از برگزارکنندگان نداشتم. میدونستم که این همایش هم ، همایشی است شبیه همایش قبلی و حتی شاید هم بدتر. که در آخر متوجه شدم حدسم کاملا درست هست.

دوشنبه 13 شهریور 91

ساعت دو و سی و پنج دقیقه بعدازظهر به تهران رسیدم. خواستم آژانس بگیرم برای دانشگاه تهران که از آژانس داخل فرودگاه قیمت پرسیدم فرمودند ده و پونصد !!  گفتم گرونه! یه ذره جلوتر دوباره قیمت پرسیدم فرمودند ده تومن! گفتم گرونه!! داخل محوطه قیمت پرسیدم که گفتن 8 تومن!! فکر کنم یه ذره جلوتر میرفتم همینطور قیمتها کمتر میشد!!! سوار آژانس شدم و رفتم دانشگاه تهران. توی دانشگاه حتی یک علامتی جهت راهنمائی شرکت کنندگان وجود نداشت!! پذیرش در پردیس علوم صورت گرفت. کارت الکترونیکی جهت حضور و غیاب در همایش توسط ستاد نانو به بچه هائی که پایان نامه شون مورد تائید ستاد بود ، تحویل شد. هر روز صبح و بعدازظهر باید حضورمون رو به عزیزان ستاد اعلام می کردیم. جهت اسکان به اقامتگاه باران فرستاده شدم. در همان بدو ورود آنچنان توی ذوقم خورد که نگو و نپرس!!! یک خوابگاه داغون و خرااااااااااااااااااااااااب ! بسیار کثیف!!!!!!!!!! ناجور اصلا!!!!!!!!!! یک اتاق با هشت نفر!!!!!!!!!!! اصلا فاجعه ای بود برای خودش!! اونقدر شرایطش بد بود که میخواستم همون ساعت برگردم!!!

قرار بود بعد از اینکه من مستقر شدم با بچه ها بریم بگردیم که نیلو و وحیده نتونستن بیان . نفیس  اومد خوابگاه و با هم رفتیم بگردیم. ایندفعه بر خلاف دفعه قبل روبوسی کردیم ( اوندفعه یادمون رفته بود!!!)بعد رفتیم پارک لاله و رفتیم تا میدان ولیعصر و خیابان ولیعصر و بعد هم کافی شاپ!! نفیس نازنینم شکلاتهای خوشمزه ای برام آورده بود ( شکلاتهاش بسته بندی دخترانه ای داشت، خیلی قشنگ بودن ظاهزرا که بعدا معلوم شد باطنا هم خوشمزه ان!)  با یک ستاره دریائی واقعی! از همه چی حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم و کلی خوش گذشت. منم که همش نگران ساعت بودم . آخه توی خوابگاه گفته بودن تا ده شب باید برگردین. نه و چهل دقیقه رسیدیم خوابگاه و نفیس هم آژانس گرفت رفت خونه شون. قرار فردا رو هم با نیلو و نفیس گذاشتیم. قرار شد بریم دربند! اول امامزاده صالح و بعد دربند!

توی خوابگاه با 6 نفر دوست شدم. دو نفرشون مشهدی بودن و سه نفرشون شیرازی و یکیشون گچسارانی! خدائیش خیلی دخترای ماه و مهربونی بودن! واقعا از آشنائی باهاشون خوشحال شدم.

خوابگاهشون وایرلس داشت ولی خانم مسئول بهمون رمز نداد!!!!!!! دست گلش درد نکنه!! تازه توی خوابگاه حتی یک بالش هم نداشتن!!!!!!! کیفم رو گذاشتم زیر سرم!!!!!!!!!

من هم که کلا توی خوابگاه خوابم نمیبره ! اون شب اصلا نتونستم بخوابم!

سه شنبه 14 شهریور 91

صبح زود با بچه های مشهدی رفتیم صبحانه خوردیم. رفتیم افتتاحیه و بعدش هم دو تا پوسترمو نصب کردم و بعد رفتیم  کارگاه آینده پژوهی که جهت گرفتن حمایت تشویقی ستاد نانو الزامی بود!

از قبل قرار بود نفیس و نیلو و وحیده ناهار مهمون من باشن! وحیده که نتونست بیاد.فقط نیلو موند و نفیس! ساعت یک و نیم قرار بود کارگاه تموم بشه که شد ولی کمی منتظر موندم تا گواهیشو بگیرم دیدم دیر شد بنابراین بی خیالش شدم. بالاخره ساعت چهار چهارونیم رسیدیم تجریش. من و نیلو با هم رفتیم امامزاده صالح و بعدش هم نفیس بهمون ملحق شد. بعد هم رفتیم شام خوردیم!!!! دیگه از وقت ناهار خیلی گذشته بود!! بعدشم دیگه دیر شد دربند نرفتیم!! دست از پا درازتر برگشتیم. نیلو هم برامون جغد آورده بود! یعنی جغدها رو که دیدیم پوکیدیم از خنده!!

چهارشنبه 15 شهریور 91

دوباره تاظهر همایش بودم. توی کارگاه ثبت اختراع هم شرکت کردم که مدرسش یک وکیل بین المللی بود که چند سالی هم توی سازمان ثبت اختراع امریکا کار کرده بود! اطلاعاتش فوق العاده بود! بعد از ظهر رفتم خوابگاه خواستم یه ذره بخوابم که بچه ها اومدن نتونستم بخوابم! بعد با نیلو و وحیده رفتیم سینما کلاه قرمزی و بچه ننه رو دیدیم. من که نصف بیشتر فیلمو خواب بودم! بعد رفتیم کافی شاپ که اونجا من و نیلو یه چیزائی سفارش دادیم که دوزار نمی ارزید!! یعنی بزور خوردیدمشون!!! با نیلو و وحیده خداحافظی کردیم. خداحافظیمون خیلی غم انگیز بود.

شب هم دوباره برگشتم خوابگاه. نیلو اس ام اس زد که فردا هم میام بریم بگردیم.خیلی خسته بودم ولی بچه ها ساعت دوازده چائی دم کرده بودن و ساعت دو خوابیدن!!باز نتونستم خوب بخوابم!

پنج شنبه 16 شهریور 91

باز دوباره رفتیم همایش. بعد من رفتم شانزده آذر و انقلاب و کتابهای درخواستی خان داداش و خودمو گرفتم و بعد گذاشتمشون خوابگاه. بعد نیلو اومد رفتیم پارک لاله و کلی قدم زدیم و بستنی خوردیم. بعد من وسایلمو از خوابگاه برداشتم و نیلو تا مترو همراهیم کرد و برام کارت کشید. اصلا حواسمون نبود که خداحافظی کنیم!!!! بعد برای هم دست تکون دادیم و خداحافظی کردیم. توی مترو یک نفر ازم پرسید کجا میری کرج؟ گفتم نه میرم ترمینال غرب! باید آزادی پیاده شم! گفتن نه ایستگاه بعد آزادی باید پیاده شی!! گفتم : مطمئنین؟! گفت آره و اینطور شد که سر از شهرک اکباتان درآوردیم! مجبور شدیم دوباره برگردیم آآزادی! بعد سوار اتوبوس شدم و برگشتم خونه!

پ . ن 1 : کلا من رسول مودت و رحمت تشریف دارم. این سه تا دوستمون تهرانن ولی همدیگرو ندیده بودن بواسطه رسول رحمتی چون من دفعه قبل نیلو و وحیده و ایندفعه نیلو و نفیس همدیگر رو رویت کردن!!!

پ . ن 2 : با وجود تمام کاستی های موجود کلی بهم خوش گذشت که همه رو مدیون دوستان خوبم نیلو و نفیس و وحیده هستم. خیلی دوسشون دارم!

پ . ن 3 : از همین تریبون عروس شدن وحیده رو به همه خصوصا خودمون و خودشون و ملت وحیده پروز تبریک میگم. الهی سعادتمند شی مادر

Read Full Post »

روزها سپری می شدند و ما خوشبخت بودیم. انگار که خوشیختی همیشگی بود.

همه چیز عادی بود. روزها می آمد و میرفت. ما با هم خوشبخت بودیم. دو ماه قبلش با هم یک سفر مشهد و شمال رفتیم. خیلی خوش گذشت. گفتیم و خندیدیم و شاد بودیم. یک ماه قبلش خانواده دائی جان از کربلا برگشتند رفتیم به مهمانیشان و کل فامیل آنجا جمع بودیم. خان داداش فیلم پدربزرگ و مادربزرگ را می گرفت. بابائی از در وارد شد و سلام بلندی داد. ما باز هم خوشبخت بودیم چون در کنار هم بودیم. بعد ماه رمضان رسید . هر روز با هم سحری می خوردیم و افطاری و چقدر خوشبخت بودیم.  چند روز قبلش بابائی ماشین لباسشوئی جدید خرید چون ماشین لباسشوئی قبلی خراب شده بود . گفتم حالا چه وقت عوض کردن ماشین لباسشوئیه؟ الان ماه رمضونه بذار بعد ماه رمضون! گفت : هر کاری رو باید بوقتش انجام داد، بعدش نمیشه!!چند روز قبلش من به دست پخت مامان ایراد گرفتم.بابائی گفت خیلی هم خوشمزه است. دیروزش رفتیم کفش بخریم. دیروز عصرش شیر حمام رو که خراب شده بود خریده بود. وسط هال نشسته بود و می گفت بذار جواد از کشیک بیاد، فردا عوضش می کنه!! دیشبش بعد از افطار به من گفت : عذرا چائی رو بیار بخوریم! من گفتم وایسا نمازمو بخونم بعد!فرداش 27 رمضان بود ، 16 شهریور ،صبح با هم سحری خوردیم! و خوابیدیم!ساعت 9 صبح تلفن زنگ خورد ! من گوشی رو برداشتم یک مرد غریبه بود! سراغ بابامو گرفت! گفتم خونه نیست! سوالای عجیبی پرسید! یهو دلم هری ریخت پائین! گوشی رو که قطع کردم هر چی به موبایلش زنگ زدم جواب نداد!! فهمیدم اتفاق بدی افتاده! بعدش دائی جان زنگ زد به گوشی خان داداش!! خان داداش دستش بند بود. من گوشی رو برداشتم!! دائی جان گفت: تو چرا گوشی رو برداشتی؟! دیگه داشتم خفه میشدم از استرس! گفتم چی شده بابائیم طوری شده؟! گفت نه ناراحت نباش هیچی نیس!! اومد و خان داداشو برداشت و برد! من د اشتم توی خونه واسه خودم راه میرفتم دهنم خشک خشک بود !! مامانی رفته بود مجلس قرآن! مامانی هم اومد!! گفتم مامان چرا زود اومدی؟ گفت : اونجا بهم گفتن زنگ زدین گفتین مهمون اومده!! من دیگه فهمیده بودم یه چیزی شده!! هی زنگ میزدم به داداشی! هی زنگ میزدم!! آخرش گوشی رو برداشت : گفت الان مهمونا میان آماده باشین!! من گفتم کدوم مهمونا؟! عین دیونه ها نشسته بودم به در و دیوار زل زده بودم!! گریه ام نمی اومد!!! مات و مبهوت و گیج بودم! نه نمیشه! نمیشه! اونی که رفته بود پیش خدا عزیز من بود! پدر من بود! از اون روز دو سال گذشته! دو سال طولانی !!  هر روز و هر شب یادش با من هست ولی از ترس اینکه مامان غصه نخوره خودمو میزنم به اون راه که یعنی من قویم ولی نه قوی نیستم ! از اول هم نبودم ! فقط نقش آدمهای قوی رو بازی کردم ! من هنوز هم هر لحظه دلم براش تنگ میشه ! برای خودش صداش آغوشش. من هنوز هم نمیتونم دوریشو تحمل کنم. هنوز هم تحملشو ندارم……

دلم تنگه…

پ . ن : کاش 27 رمضان دو سال پیش هیچ وقت خورشید طلوع نمی کرد.

با اینحال زندگی همچنان جاریست….

Read Full Post »

1 . من یاد گرفته ام همیشه مراقب باشم که حق کسی رو ضایع نکنم. در هیچ جا و هیچ وقت! اینکه خداوند حق النفس و حق الله را می بخشد ولی حق الناس رو نه، یک حقیقت غیرقابل انکار است ! ولی چرا بیشتر مردم و حتی میتوان گفت اکثریت قریب به اتفاق آنها ضایع کردن حقوق اساسی بقیه رو زیرکی و زرنگی می دانند و نه حق الناس؟!!!

امروز بانک بودم. شماره من 635 بود و 180 نفر قبل از من توی صف بودند. دقیقا دو ساعت و نیم طول کشید تا کارم راه افتاد !! از کارمندان خودشیرین که با دیدن آشنایان و دوستان خود ، بدون نوبت کارشان را راه می انداختند که بگذریم به کسانی میرسیم که بدون گرفتن شماره ، می پریدند وسط و کارشان انجام میشد و می رفتند. علاوه بر اینها یک عده برگه های شماره مچاله شده روی زمین را برمی داشتند و عدد را می خواندند اگر عدد قبل از عدد برگه خودشان بود ، با خوشحالی برگه را برمی داشتند!!! این عده در خیال خودشان خیلی باهوش تشریف داشتن!! آخه عزیز من اول ببین در شانت هست خم بشی و برگه مچاله شده برداری یا نه!! اگر هست که من دیگه حرفی ندارم و اگر نیست که پیش خودت فکر نمی کنی اینجا یک عده توی صف هستند که ساعتها قبل از تو توی صف بودند!! اگر این حق الناس نیست پس چیه؟!!!! یک نفر از روی لطف می خواست برگه ای به من بده که  می گفت یک نفر دیگه شماره اضافی گرفته بود ، داد به من ! من یک شماره از زمین برداشتم، این برگه مال شما! من هم نگرفتم و گفتم این حق الناسه!! گفت : ول کن این حرفها رو ! کدوم حق الناس؟!! گفتم : همینائی که قبل از من اینجا بودن! حق اونها!! یک خانوم دیگه میگه میشه شما این مبلغ رو بجای من واریز کنین؟ گفتم: شرمنده! نمیشه! میگه چرا؟ شما که کاری نمی کنین!! گفتم من بخاطر خودم برگه یکی دیگه رو که شماره اش 120 تا از شماره من جلوتر بود نگرفتم بخاطر اینکه اعتقاد دارم درست نیست!! الان هم همین که کاری نمی کنم ولی در عوض مشغول الذمه اینهمه آدم میشم کافیه که بهتون بگم نمیتونم!! میگه کاش همه مثل شما  بودن. گفتم من با همه کار ندارم! من اعتقاد دارم باید به حقوق بقیه احترام بذارم و تاجائی  که میتونم این کار رو انجام میدم!

تازه شمائی که مثلا دلت به حال یکی میسوزه و حقت رو میدی به ایشون! خودت باید بری ته صف!!

2 . نیلوفر بانو منو به یک بازی دعوت کرده!

 پیشنهاد اینه که هر کدوم از دوستان وبلاگی در هفته های آتی به سه نفر “کمک” کنند و یه گرهی از کارشون باز کنند یا کمک کنند مشکل شون حل شه و بعد از اون سه نفر بخوان که به عنوان تشکر، اونها هم به سه نفر دیگه کمک کنند. بعد هر کسی شرح کمک هایی که برای حل مشکلات سه نفر انجام داده رو بنویسه و اگر تونست گزارش کنه که بقیه دوستاش چطوری به سه نفر کمک کردند. کمک کردن هم نباید حتما چیز عجیب غریبی باشه ولی خواهشا وظایف روتین رو جزء این بازی حساب نکنید. حتما اطراف شما هستند کسایی که به کمک نیاز دارند حتما هم لازم نیست به کسایی که خوب می شناسید کمک کنید شاید مثلا تو خیابون یه کسی به کمک نیاز داشته باشه و … .

اولیش اینکه همین چند روز پیش دوستم ایمیل زده بود و گزارش پیشرفت کاری که برای ستاد نانو پرز کرده و فرستاده بودم ، رو می خواست تا نگاه کنه و ببینه چطور باید بنویسه! منم براش فرستادم

دومیش اینکه دوستم نمی تونست توی سایت همایش تهران ثبت نام کنه براش ثبت نام کردم.

سومیش اینکه به دو تا آدم گفتم که حق الناس چیه و باید مواظب رعایت حقوق مردم باشن

چهارمیش هم اینه که من در چند روز اخیر کوزت وارد به تمیز کردن منزل پرداختم و همراه با اعضای خانواده یک خانه تکانی اساسی و تغییر دکوراسیون عظیم انجام دادیم که هنوز هم کارمون کاملا تموم نشده!!( یعنی من توی عمرم اینقدر کار نکرده بودما!! یعنی تا این حد!!!)

 هر کسی اینجا رو میخونه به این بازی دعوته!

پ . ن : دوستان عزیز و گرامی توی این روزهای عزیز ما رو هم دعا کنین. طاعات و عباداتتون هم قبول درگاه حق تعالی باشه انشاالله.

Read Full Post »

Older Posts »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: