Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘شعر’ Category

ای آقای در پس ابرهای تیره ، میدانم که روزی خواهی آمد و خط بطلانی بر هر آنچه رنگ تیرگی و تاریکی دارد خواهی کشید . روزی خواهی آمد و عدالت را در سراسر جهان خواهی گستراند. همه منتظر آمدنت هستند بخاطر تمام آنچه که گفتم و بخاطر تمام بهانه هائی که برای آمدنت دارند. همه می گویند بیا و قبر مخفی مادرت فاطمه زهرا ( س ) را به ما نشان بده ولی من می گویم آقای من بیا و مادرت ، شیرزن گستره تاریخ بشریت ، پاک ترین  زن تمام دوران را به من و ما معرفی کن. تمام دردمان قبر مخفی مادرت است تا بنشینیم و بر آن بگرییم ولی او چه نیازی به گریه های ما دارد . نمی گویم گریه نکنیم و از مظلومیتش نگوئیم ، نمی گویم از ظلمی که بر او رفت سخن به میان نیاوریم . نمی گویم بخاطر دل پاره پاره اش اشک نریزیم. می گویم اشکمان همراه با معرفت و شناخت باشد . همراه با خلوص نیت باشد . همراه با تفکر باشد.می گویم کاش او را و شخصیتش را بشناسیم . وقتی دم از الگو بودنش می زنیم ، بدانیم که این اسوه و الگو و نمونه یک زن کامل چه صفاتی داشت که اینگونه جاودانه شد . در عمر کوتاهش چه کرد که بهترین زن تاریخ لقب گرفت.ما اصلا او را می شناسیم ؟  والله که نمی شناسیم!!! فقط بر پهلوی شکسته اش می گرئیم و دیگر هیچ از او نمی دانیم.

سالها قبل کتابی در رابطه با زندگانی حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها میخواندم که از استاد …. بود . و بارها افسوس زمانهائی را خوردم که صرف خواندن این کتاب شد. افسوسم زمانی بیشتر شد که درهمان سال ، یکی از برنامه های تلویزیونی همین کتاب را بهترین کتاب در زمینه شناخت شخصیت ایشان معرفی کرد !

دلم یک نوحه خوب و باحال میخواد . یک زمانی گوشیم پر از نوحه بود و چقدر هم توی عزاداریها بهشون گوش میکردم ولی خیلی وقته که همه رو پاک کردم . چون همیشه معتقد بودم نفسی که نام ائمه و معصومین و پاکان  ازش خارج میشه ، باید پاک باشه نه ناپاک. شما یک نوحه خوب سراغ دارین؟

شهادت دردانه عالم هستی ، ریحانه رسول حضرت فاطمه زهرا ( س ) بر تمام شیفتگان آن حضرت تسلیت باد.

شعر زیر هم شعری است از احمد عزیزی با نام » ضریح گمشده » که من خودم این شعر رو خیلی دوست دارم.

عشق من! پاييزآمد مثل پار
باز هم، ما باز مانديم از بهار 

احتراق لاله را ديديم ما
گل دميد و خون نجوشيديم ما 

بايد از فقدان گل، خونجوش بود
در فراق ياس، مشكي پوش بود

ياس بوي مهرباني مي دهد
عطر دوران جواني مي دهد

ياس ها يادآور پروانه اند
ياس ها پيغمبران خانه اند

ياس  ما را رو به پاكي مي برد
رو به عشقي اشتراكي مي برد 

ياس در هر جا نويد آشتي ست
ياس دامان سپيد آشتي ست 

در شبان ما كه شد خورشيد؟ ياس
بر لبان ما كه مي خنديد؟ ياس 

ياس يك شب را گل ايوان ماست
ياس تنها يك سحر مهمان ماست 

بعد روي صبح، پرپر مي شود
راهي شبهاي ديگر مي شود

ياس مثل عطر پاك نيّـت است
ياس استنشاق معصوميّـت است 

ياس را آيينه ها رو كرده اند
ياس را پيغمبران بو كرده اند

ياس بوي حوض كوثر مي دهد
عطر اخلاق پيمبر مي دهد

حضرت زهرا دلش از ياس بود
دانه هاي اشكش از الماس بود 

داغ عطر ياس زهرا زير ماه
مي چكانيد اشك حيدر را به چاه 

عشق محزون علي ياس است و بس
چشم او يك چشمه الماس است و بس

اشك مي ريزد علي مانند رود
بر تن زهرا: گل ياس كبود

گريه آري گريه چون ابر چمن
بر كبود ياس و سرخ نسترن 

گريه كن حيدر! كه مقصد مشكل است
اين جدايي از محمد مشكل است 

گريه كن زيرا كه دُخت آفتاب
بي خبر بايد بخوابد در تراب 

اين دل ياس است و روح ياسمين
اين امانت را امين باش اي زمين 

گريه كن زيرا كه كوثر خشك شد
زمزم از اين ابر ابتر خشك شد 

نيمه شب دزدانه بايد در مغاك
ريخت بر روي گل خورشيد، خاك 

ياس خوشبوي محمد داغ ديد
صد فدك زخم از گل اين باغ ديد 

مدفن اين ناله غير از چاه نيست
جز تو كس از قبر او آگاه نيست 

گريه بر فرق عدالت كن كه فاق
مي شود از زهر شمشير نفاق 

گريه بر طشت حسن كن تا سحر
كه ُپر است از لخته ي خون جگر 

گريه كن چون ابر باراني به چاه
بر حسين تشنه لب در قتلگاه 

خاندانت را به غارت مي برند
دخترانت را اسارت مي برند

گريه بر بي دستي احساس كن!
گريه بر طفلان بي عباس كن!

باز كن حيدر! تو شطِّ اشك را
تا نگيرد با خجالت مشك را 

گريه كن بر آن يتيماني كه شام
با تو مي خوردند در اشك مدام 

گريه كن چون گريه ي ابر بهار
گريه كن بر روي گل هاي مزار 

مثل نوزادان كه مادر مرده اند
مثل طفلاني كه آتش خورده اند 

گريه كن در زير تابوت روان
گريه كن بر نسترنهاي جوان 

گريه كن زيرا كه گلها ديده اند
ياس هاي مهربان كوچيده اند 

گريه كن زيرا كه شبنم فاني است
هر گلي در معرض ويراني است 

ما سر خود را اسيري مي بريم
ما جواني را به پيري مي بريم 

زير گورستاني از برگ رزان
من بهاري مرده دارم اي خزان 

زخم آن گل در تن من چاك شد
آن بهار مرده  در من خاك شد 

اي بهار گريه بار  نااميد
اي گل مأيوس من!  ياس سپيد

 آهنگ یاس کبود شادمهر رو هم از اینجا دانلود کنید. حجم 708 کیلوبایت

 

Read Full Post »

در این سرای بی کسی کسی به در نمیزند            

 به دشت پرملال ما پرنده پر نمیزند

يكي ز شب گرفتگان چراغ بر نميكند                  

 كسي به كوچه سار شب در سحر نميزند

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار               

دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمیزند

دل خراب من دگر خراب تر نميشود                      

كه خنجر غمت ازين خراب تر نميزند

گذرگهي است پر ستم كه اندرو بغير غم               

يكي صلاي آشنا به رهگذر نميزند

چه چشم پاسخ است ازين دريچه هاي بسته ات؟     

برو كه هيچكس ندا به گوش كر نميزند

نه سايه دارم و نه بر ، بيفكنندم و سزاست            

 اگر نه ، بر درخت تر كسي تبر نميزند

 

 

شاعر : هوشنگ ابتهاج   متخلص به سایه

Read Full Post »

حال دنیا را بپرسیدم ز یک فرزانه ای
گفت یا باد است یا خاکست یا افسانه ای
حال عمر خود بپرسیدم که حال عمر چیست
گفت یا برقست یا شمعست یا پروانه ای
گفتمش چونند آنانکه بدان دل بسته اند
گفت یا مستند یا خوابند یا دیوانه ای

Read Full Post »

اول آبی بود این دل، آخر اما زرد شد

آفتابی بود، ابری شد، سیاه و سرد شد

آفتابی بود ،ابری شد، ولی باران نداشت

رعد و برقی زد ولی رگبار برگ زرد شد

صاف بود و ساده و شفاف، عین آینه

آه، این آیینه کی غرق غبار و گرد شد ؟

هر چه با مقصود خود نزدیکتر می شد ،نشد

هرچه از هر چیز و هر ناچیز دوری کرد ،شد

هر چه روزی آرمان پنداشت ،حرمان شد همه

هر چه می پنداشت درمان است ،عین درد شد

سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل

یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد

بر زمین افتاد چون اشکی ز چشم آسمان

ناگهان این اتفاق افتاد : زوجی فرد شد

بعد هم تبعید و زندان ابد شد در کویر

عین مجنون از پی لیلی بیابانگرد شد

کودک دل شیطنت کرده است یک دم در ازل

تا ابد از دامن پر مهر مادر طرد شد

                                                         قیصر امین پور

   

 

دوره ارزانيست
شرف اينجا ارزان
تن عريان ارزان
آبرو قيمت يك تكه نان
و دروغ از همه چيز ارزانتر
و چه تخفيف بزرگي خورده ….
“قیمت انسان‌ها”
همین

   

چترها را بايد بست؛
زير باران بايد رفت.
فکر را ؛ خاطره را؛ زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر؛ زيرباران بايد رفت.
دوست را؛ زير باران بايد ديد.
عشق را ؛ زير باران بايد جست.
زير باران بايد بازي کرد.
زير باران بايد چيز نوشت؛ حرف زد؛ نيلوفر کاشت

  

پیش از اینها فکر میکردم خدا
خانه ای دارد میان ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس وخشتی از طلا
پایه های برجش از عاج وبلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان

رعد و برق شب صدای خنده اش
سیل و طوفان نعره توفنده اش
دکمه پیراهن او آفتاب
برق تیغ و خنجر او ماهتاب
هیچکس از جای او آگاه نیست
هیچکس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین

هر چه می پرسیدم از خود از خدا
از زمین، از آسمان،از ابرها
زود می گفتند این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست

 

کج گشودی دست، سنگت می کند
کج نهادی پای، لنگت می کند
تا خطا کردی عذابت می کند
در میان آتش آبت می کند
با همین قصه دلم مشغول بود
خوابهایم پر ز دیو و غول بود
نیت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود

تا که یکشب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر
در میان راه در یک روستا
خانه ای دیدیم خوب و آشنا
 

زود پرسیدم پدر اینجا کجاست
گفت اینجا خانه خوب خداست!
گفت اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند
با وضویی دست ورویی تازه کرد
با دل خود گفتگویی تازه کرد
گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست اینجا در زمین؟
گفت آری خانه او بی ریاست
فرش هایش از گلیم و بوریاست
مهربان وساده وبی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است
می توان با این خدا پرواز کرد
سفره دل را برایش باز کرد
می شود درباره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران حرف زد


Read Full Post »

سیاهی

سياهي از درون كاهدود پشت درياها

برآمد, با نگاهي حيله گر, با اشكي آويزان

بدنبالش سياهي هاي ديگر آمدند از راه,

بگستردند بر صحراي عطشان قيرگون دامان.

 

سياهي گفت:

ـ «اينك من, بهين فرزند درياها,

شما را, اي گروه تشنگان, سيراب خواهم كرد.

چه لذت بخش و مطبوع ست مهتاب پس از باران,

پس از باران جهان را غرقه در مهتاب خواهم كرد.

بپوشد هر درختي ميوه اش را در پناه من,

ز خورشيدي كه دايم مي مكد خون و طراوت را.

نبينم . . . واي . . . اين شاخك چه بيجانست و پژمرده . . .»

سياهي با چنين افسون مسلط گشت بر صحرا.

 

زبردستي كه دايم مي مكد خون و طراوت را,

نهان در پشت اين ابر دروغين بود و مي خنديد.

مه از قعر محاقش پوزخندي زد بر اين تزوير,

نگه مي كرد غار تيره با خميازه جاويد.

 

گروه تشنگان در پچ پچ افتادند:

ـ «ديگر اين

همان ابرست كاندر پي هزاران روشني دارد»

ولي پير دروگر گفت با لبخندي افسرده:

ـ «فضا را تيره مي دارد, ولي هرگز نمي بارد.»

 

خروش رعد غوغا كرد, با فرياد غول آسا.

غريو از تشنگان برخاست:

ـ «باران است . . . هي! . . . باران!

پس از هرگز . . . خدا را شكر . . . چندان بد نشد آخر . . .»

ز شادي گرم شد خون در عروق سرد بيماران.

 

به زير ناودان ها تشنگان, با چهره هاي مات,

فشرده بين كف ها كاسه هاي بي قراري را.

ـ «تحمل كن پدر . . . بايد تحمل كرد . . .»

ـ «مي دانم

تحمل مي كنم اين حسرت و چشم انتظاري را . . .»

 

 

ولي باران نيامد . . .

ـ «پس چرا باران نمي آيد؟»

ـ «نمي دانم, ولي اين ابر باراني ست, مي دانم.»

ـ «ببار اي ابر باراني! ببار اي ابر باراني!

شكايت مي كنند از من لبان خشك عطشانم.»

 

ـ «شما را, اي گروه تشنگان! سيراب خواهم كرد»

صداي رعد آمد باز, با فرياد غول آسا.

ولي باران نيامد . . .

ـ «پس چرا باران نمي آيد؟»

سرآمد روزها با تشنگي بر مردم صحرا.

 

گروه تشنگان در پچ پچ افتادند:

ـ «آيا اين

همان ابرست كاندر پي هزاران روشني دارد؟»

وآن پير دروگر گفت با لبخند زهرآگين:

ـ «فضا را تيره مي دارد, ولي هرگز نمي بارد.»

 

منیع : دلنوشته های جوان ایرانی

Read Full Post »

شدیدا در شوک بسر میبرم و از آینده ناامیدم.ای کاش امیدوار نمیشدم. در کامنتی که برای دوستی گذاشتم نوشتم : » درسته که ما ناراحتیم ولی گریه نکردیم و گریه هم نخواهیم کرد. . . .» ولی میخواهم اعتراف کنم که بغضی که گلویم را فشار میداد ترکید و من برای وطنم و هموطنان بی خیالم و برای خودم و هم نسلانم تاسف خوردم و گریستم. دلم شدیدا گرفته است . گاهی آب چشمان میتواند آتشی را خاموش کند ولی آتشی که به پا شده است با هیچ آبی خاموش نمیشود مگر ظهور فرزند زهرا سلام الله علیها ، امام عصر امام زمان عجل الله تعالی فرجهم .

بیایید در شامگاه میلاد خانم فاطمه زهرا (س) ظهور هر چه سریعتر فرزندش را از خدا بخواهیم که دیگر طاقتمان تمام شده است . خدایا خودت به دادمان برس .

 

در پایان شعرهای زیر را تقدیم به همه مادران پاک نهاد ایران زمین میکنم:

 

تاج از فرق فلک برداشتن                      جاودان آن تاج بر سرداشتن

در بهشت آرزو ره یافتن                         هر نفس شهدی به ساغر داشتن

روز در انواع نعمت ها و ناز                    شب بتی چون ماه در بر داشتن

صبح از بام جهان چون آفتاب                    روی گیتی را منور داشتن

شامگه چون ماه رویا آفرین                     ناز بر افلاک اختر داشتن

چون صبا در مزرع سبز فلک                    بال در بال کبوتر داشتن

حشمت و جاه سلیمانی یافتن                     شوکت و فر سکندر داشتن

تا ابد در اوج قدرت زیستن                        ملک هستی را مسخر داشتن

برتو ارزانی که ما را خوش تر است :         لذت یک لحظه «مادر» داشتن

   

دنیا رهین تربیت و رای مادر است                          روشن جهان به طلعت زیبای مادر است

بر هر که بنگری زبزرگان روزگار                      پرورده دو دست توانای مادر است

وین معجزات علم و تمدن هرآنچه است                    آثار فکر و همت بالای مادر است

کانون عشق و عاطفه باشد وجود او                        نور خدا شکفته ز سیمای مادر است

 

 


Read Full Post »

محکمه الهی(طنز)

یه شب که من حسابی خسته بودم

همینجوری چشامو بسته بودم

سیاهی چشام ،  یه لحظه سر خورد

یه دفعه مثل مرده ها خوابم برد

تو خواب دیدم محشر کبری شده

محکمه الهی برپا شده

خدا نشسته ،  مردم از مرد و زن

ردیف ردیف مقابلش واستادن

چرتکه گذاشته و حساب میکنه

به بنده هاش خطاب خطاب میکنه

میگه چرا اینهمه لج میکنید؟

راهتونو بی خودی کج می کنید؟

آیه فرستادم که آدم بشید

با دلخوشی کنار هم جمع بشید

دلای غم گرفته  رو شاد کنید

با فکرتون دنیا رو آباد کنید

عقل دادم برید تدبر کنید

نه اینکه جای عقلو کاه پر کنید

من بهتون چقدر ماشالا گفتم

نیافریده بارک اله گفتم

من که هواتونو همیشه داشتم

حتی یه لحظه گشنه تون نذاشتم

اما شما بازی نکرده باختید

نشستید و خدای جعلی ساختید

هر کدوم از شما خودش خدا شد

از من و از خودش ، جدا شد

یه جو زمین و این همه شلوغی

این همه دین و مذهب دروغی

همین بهتر شماها خیلی پستید

خر نباشین گاو نمی پرستین

از توی جمع ، یکی بلند شد ایستاد

بلند بلند  یه صلوات فرستاد

از اون قیافه های حق به جانب

هم از خودی شاکی ، هم از اجانب

گفت چرا هیشکی روسری سرش نیست

پس چرا هیشکی پیش همسرش نیست

چرا زنا اینجوری بد لباسن

مردای غیرتی کجا پلاسن

خدا بهش گفت بتمک حرف نزن

اینجا که فرقی ندارن مرد و زن

یارو کنف شد؛ ولی از رو نرفت

حرف خدا از تو  گوشاش تو نرفت

چشاش میچرخید نمیدونم چشه

آهان میخاد یواشکی جیم بشه

دید یه کمی سرش شلوغه خدا

یواش یواش شد از جماعت جدا

با شکمی شبیه بشکه نفت

یهو سرش رو پایین انداخت و رفت

قراولا چند تا بهش ایست دادن

یارو وانستاد تا جلوش واستادن

فوری درآورد واسشون چک کشید

گفت ببرید وصول کنید خوش بشید

دلم برای پوریا لک زده

دیر برسم یکی دیگه تک زده

اگه نرم حوریه دلگیر میشه

تو رو خدا بذار برم دیر میشه

قراول حضرت حق دمش گرم

با رشوه خیلی کلان نشد نرم

گوشای یارو رو گرفت تو دستش

کشون کشون برد و یه جایی بستش

رشوه حاجی رو ضمیمه کردند

توی جهنم اونو بیمه کردند

حاجیه داشت بلند بلند غر میزد

داشت روی اعصابا تلنگر میزد

خدا بهش گفت دیگه بس کن حاجی

یه خورده هم حبس نفس کن حاجی

این همه آدم رو معطل نکن

اینقده کل کل نکن

یه عالمه نامه دارزیم نخونده

تازه ، هنوز کرات دیگه مونده

نامه تو پر از کارای زشته

کی به تو گفته جات توی بهشته

بهشت جای آدمای باحاله

ولت کنم بری بهشت ، محاله

یادته که چقدر ریا میکردی

بنده های ما رو سیا میکردی

تا یه نفر دور و برت میدیدی

چقدر والضالینو می کشیدی

این همه که روضه و نوحه خوندی

یه لقمه نون دست کسی رسوندی؟

خیال می کردی ما حواسمون نیست؟

نظم و نظام هستی ، کشکی کشکی

هر کاری کردی بچه ها نوشتن

میخای برو خودت ببین تو زوم کن

خلاصه، وقتی یارو فهمید اینه

بازم درست نمی تونست بشینه

کاسه صبرش یه دفعه سر میرفت

تا فرصتی گیر می آورد درمیرفت

قیامتی بود و عجب جاییه

جون شما خیلی تماشاییه

از یه  طرف کلی کشیش آوردن

کشون کشون همه رو پیش آوردن

گفتن  اونا رو که قطار کردن

بیچاره ها مگه چی کار کردن؟

میگم بهت من این بار

مفسد فی الارض که میگن همین هان

گفت اینا بهشت فروشی کردن

بی پدرا خدا رو جوشی کردن

به نام دین حسابی خوردن اینها

کفر خدا رو درآوردن اینها

بدجوری ژاندارکو اونا چزوندن

زنده توی آتیش اونو سوزوندن

روی زمین خدایی پیشه کردن

خون گالیله رو تو شیشه کردن

اگه بهش بگی کلاتو صاف کن

بهت میگه بشین و اعتراف کن

همیشه در حال نظاره بودن

شما بگین اینا چیکاره بودن؟

خیام اومد ، یه بطری ام تو دستش

رفت و یه گوشه ای گرفت نشستش

حاجی بلند شد با صدای محکم

گفت این آقا باید بره جهنم

خدا بهش گفت تو دخالت نکن

به اهل معرفت جسارت نکن

بگو چرا به خون این هلاکی

این که نه مدعی داره نه شاکی

نه گرد و خاک کرده و نه هیاهو

نه عربده کشیده ونه چاقو

نه مال این نه مال اونو برده

فقط عرق خریده رفته خورده

آدم خوبیه هواشو داشتم

اونجا خودم براش شراب گذاشتم

یهو شنیدم ایست خبردار دادن

نشسته ها بلند شدن واستادن

حضرت اسرافیل از اونور اومد

رفت روی چار پایه و چند تا صور زد

دیدم دارن تخت روان میارن

فرشته ها رو دوششون میارن

مونده بودم که این کیه خدایا

تو محشر این کارا چیه خدایا

فکر میکنید داخل اون تخت کی بود؟

الان میگم یه لحظه اسمش چی بود؟

همون که کارش عالی بود

اونی که توی دنیا مثل توپ صدا کرد

همون که این لامپا رو اختراع کرد

همون که کارش عالی بود ، اون دیگه

بگید بابا ، توماس ادیسون دیگه

خدا بهش گفت دیگه پایین نیا

یه راست برو بهشت پیش انبیا

وقتو تلف نکن توماس ، زود برو

به هر وسیله ای اگر بود برو

از روی پل نری ، یه وقت می افتی

میگم هوایی ببرند و مفتی

باز حاجی ساکت نتونست بشینه

گفت که مفهوم عدالت اینه؟

توماس ادیسون که مسلمون نبود

این بابا اهل دین و ایمون نبود

نه روضه رفته بود نه پای منبر

نه شمر میدونست چیه نه خنجر

یه رکعتم نماز شب نخونده

با سیم میما شب رو به صبح رسونده

حرفای یارو که به اینجا رسید

خدا یه آهی از ته دل کشید

حضرت حق خودش رو جابجا کرد

یه کم به این حاجی نگا نگا کرد

از اون نگاهای عاقل اندر

سفیهشو باید بیارم اینور

با این که خیلی خیلی خسته هم بود

خدا به بنده هاش دوباره فرمود:

شما عجب کله خرایی هستید

بابا عجب جونورایی هستید

شمر اگه بود آدولف هیتلرم بود

خنجر اگر بود رونورم بود

حیفه که آدم خودشو پیر کنه

و سوزنش فقط یه جا گیر کنه

میگید توماس من مسلمون نبود

اهل نماز و دین و ایمون نبود

اولا از کجا میگید این حرفو؟

دربیارید کله زیر برفو

اون منوبهتر از شما شناخته

دلیلشم این چیزاییه که ساخته

درسته گفته ام عبادت کنید

نگفته ام به خلق خدمت کنید؟

توماس نه بمب ساخته نه جنگ کرده

دنیا رو هم کلی قشنگ کرده

من یه چراغ که بیشتر نداشتم

اونم تو آسمونا کار گذاشتم

توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد

نمیدونید چقدر کمک به من کرد

تودنیا هیچکی بی چراغ نبوده

اگرم بوده تو باغ نبوده

خدا برای حاجی آتش افروخت

دروغ چرا یه کم براش دلم سوخت

طفلی تو باورش چه قصرا ساخته

به اینجا که رسیده باخته

یکی میاد یه هاله ای باهاشه

چقدر بهش میاد فرشته باشه

اومد رسید و دست گذاشت رو دوشم

دهانشو آورد کنار گوشم

تو که کله ات پر قرمه سبزی است

وقتی نمی فهمی یه کم بپرسی بد نیست

اون که نشسته یک مقام بالاست

متعجبم رفیق حق تعالی است

خود خدا نیست، نماینده اشه

مورد اعتمادشه بنده شه

خدای لم یلد که دیدنی نیست

صداش با این گوشا شنیدنی نیست

شما زمینیا همش همینید

اون ور میزی رو خدا می بینید

همینجوری می خواست بلند شه نم نم

گفت بلند شو باید بری جهنم

چونکه دیدم منم گرفتار شدم

داد کشیدم یک دفعه بیدار شدم

 

شعر از : خلیل جوادی

 

Read Full Post »

Older Posts »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: