Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Archive for the ‘متن های ادبی و زیبا’ Category

در راستای بررسی سریالهای مختلف این بار قرعه به نام سریال تلویزیونی جراحت افتاد که هر شب ساعت 20:40 دقیقه از شبکه سوم سیما پخش میشود.
سکانس اول :سریال دو خانواده کاملا مذهبی را نشان میدهد. دو برادر که علاقه بسیاری به یکدیگر دارند و فرزندان این دو برادر که با یک عقد یا صیغه محرمیت که خصوصی جاری شده است به هم ، محرم شده اند آنهم چهار سال قبل! مثل اینکه مراسم زیادی خصوصی بوده که حتی همسایه هم خبر نداشته بود و اومده بود خواستگاری دختره!!!!!!!!!!! دختری که چهار ساله عقد کرده!
سکانس دوم : امیر و اکرم برای آزمایش قبل از ازدواج به ازمایشگاه میروند ، آنجا مشخص میشود که اکرم باردار است!!!!!!!!!!!همه متعجب میشوند ! مامان ملیحه که مادربزرگ اکرم و امیر است بعد از این اتفاق یادش می افتد بگوید بزرگترهای امیر و اکرم اشتباه کرده اند که سریعا این دو را به خانه بخت نفرستاده اند.
سکانس سوم : بزرگ پدر اکرم در صحبت با برادرش میگوید : قدیم تهران کلی دروازه داشت دروازه ها یکی یکی بسته شدند ولی هنوز دهن مردم رو نمیشه بست! الان اگر سنگ هم از آسمون بباره باید عروسی این دو تا برگزار بشه که تا 10 تا کوچه اونطرفتر هم متوجه بشن که این دو تا زن و شوهرن!
در مورد سکانس اول : تا جائیکه من میدونم اگر مراسمی خصوصی هم باشه حداقل همسایه ها که متوجه میشن ولی اینها مراسمشون چقدر خصوصی بوده که حتی همسایه ها هم بی خبر بودن خدا عالم است!
در مورد سکانس دوم : به به ! به به ! ماشالا صدا و سیما هم از فیلمهای غربی عقب نمی ماند با این تفاوت که صحنه ها را نشان نمیدهد!!! ولی همان اتفاقات در فیلمهایش اتفاق می افتد. با این تفاوت که آنطرفیها به خیلی چیزها معتقد نیستند و خیلی مسائل برایشان عادی است ولی …………
مامان ملیحه مومنتر از پسرانش چرا این موضوع به این مهمی را قبلا تذکر نداده بود؟!!!!!
در مورد سکانس سوم : جناب آقای بزرگ خان ظاهرا مومن! اسلام ناب فرموده است که ازدواج خصوصی معنائی ندارد .بخاطر همین است که وجود شاهد در عقد الزامیست و ولیمه دادن به دوستان و آشنایان در شب ازدواج مستحب است. این مستحب بودن از آن جهت است که همه از ازدواج این دو نفر مطلع میشوند .
تازه بزرگ خان مومن! اگر اینطور نباشد ، هر کسی میتواند بگوید ما خودمان صیغه محرمیت خصوصی خوانده ایم !
____________________________________________________________________
دیشب قسمتی از برنامه نود را که در رابطه با اخراج علی کریمی بود دیدم. من با اخراج یا عدم اخراج کرینی کاری ندارم. در مورد مبحث روزه خواری بحث دارم! در اینکه ماه ، ماه عزیزی است شکی نیست.در اینکه همه مسلمانان ملزم به رعایت امر خدا هستند نیز شکی نیست. ولی هر کسی مسئول عمل خویش است و هر کس را بواسطه اعمال خودش مواخذه خواهند نمود. در برنامه نود دیشب صادق درودگر گفت که خیلی از بازیکنان مسافت 22.5 کیلومتر از شهر دور میشوند و روزه شان را میخورند و برمیگردند! بنابراین احتمال اینکه علی کریمی جزو اینها باشد هست. در ضمن شاید معذوریتی داشته است مثلا داروئی مصرف کرده است . حتی اگر خدای ناکرده بفرض محال ، به عمد روزه اش را خورده است ، همان ارزشهای اسلامی میگوید که خدا ستار العیوب است. شما هم عیبهای همدیگر رابپوشانید و آبروی کسی را نبرید. بفرض محال که تظاهر به روزه خواری بوده ، مگر در محل تیم شما چند نفر ناظر این روزه خواری بود.فوق فوقش صد نفر ( که مطمئنا خیلی کمتر از این تعداد بوده است ! ) شاهد بوده اند ، با این اتفاقاتی که افتاده ، همه مردم میدانند که علی کریمی بخاطر روزه خواری اخراج شده است ! آیا اینکار علاوه بر بردن آبروی یک مومن ، قبح عمل روزه خواری را نمیشکند؟!
___________________________________________________________________

پسر دائی چهار ساله من امیر حسین که یادتون هست؟ اگر یادتون نیست به اینجا و اینجا مراجعه کنید.

چند روز پیش ، قبل از ماه رمضون اومده بودن خونه مادربزرگم اینا . ما هم اونجا بودیم. امیر حسین پاشو کرده بود توی یک کفش که باید منو ببرین پارک میخوام بازی کنم. بردیمش پارک. میخواستم براش بستنی بخرم یادم رفت. موقع برگشتن جلوی یک سوپر مارکت میگه : آخ جون بستنی؟ براش خریدم. میگه : فکر کنم مامانم بگه پسر بدی شدی! میگم : نه مامانت نمیگه . میگه : فکر کنم بگه!!!

_______________________________________________________________

این هم ماجرائی از کوروش بزرگ:
زمانی گزروس به کوروش بزرگ گفت چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی. کوروش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟ گزروس عددی را با معیار آن زمان گفت. کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کوروش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد. سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوششان رسانید.مردم هرچه در توان داشتند برای کوروش فرستادند. وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند ، از آنچه گزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود.کوروش رو به گزروس کرد و گفت ، ثروت من اینجاست.اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم ، همیشه باید نگران آنها بودم . زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره اند مثل این می ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد.

Read Full Post »

لازم نیست یادداشت کنید ، بگذارید از خود شما بپرسم بچه ها فکر می کنید ارزش یک انسان چگونه معلوم میشود؟
یکی پاسخ داد : ارزش یک انسان به چیزهائی است که دارد.
معلم لبخندی زد و گفت : روی زمین چیزی مهم تر از انسان نیست ، پس نمیتوان ارزشش را بر مبنای چیزی کم ارزش تر از خودش سنجید.ارزش یک انسان را نمیتوان با داشته هایش اندازه گرفت.
یکی از انتهای کلاس بلند شد و گفت : ارزش یک انسان به کارهائی است که انجام میدهد .
معلم گفت : آنچه والا بودن یک فرد را ثابت می کند ، کرده های او نیست ، چون بیخ و بن آنها معلوم نیست. آدمها گاهی کارهای بزرگی انجام میدهند با اهدافی حقیر و گاهی کارهای بزرگی انجام میدهند با نیتی متعالی.
آنگاه معلم پاسخ داد : ارزش یک انسان به نداشته های اوست.
بچه ها تعجب کردند . یکی گفت : پس من از همه باارزش ترم چون چیزی ندارم ! حتی کفشهایم هم برای خودم نیست! همه خندیدند.
معلم ادامه داد : ارزش یک انسان به چیزهائی است که ندارد و برای بدست آوردن آنها تلاش می کند . ارزش یک انسان به چیزهائی است که ندارد اما می خواهد و می جوید . اگر شما به فکر یافتن یک خانه رویائی و بزرگ هستید ، ارزش شما همان خانه است و اگر دست یافتن به یک دوچرخه ، یک موتور یا یک ماشین شیک را در سر می پرورانید ؛ شما به اندازه همان خواسته ارزشمندید .
اما اگر در جستجوی شادی خانواده و محله و جامعه خود هستید ، ارزش شما بالاتر خواهد رفت .
و اگردر جستجوی خداوند باشید شما ارزشمندترین خواهید بود .
یادتان نرود : هر چیز که در جستن آنی ، آنی !

پ . ن 1 : مدتها بود که توی این وبلاگ ، فقط نوشته های خودم بود و مطالب جالبی که در گوشه و کنار می دیدم در وبلاگ دیگرم می نوشتم ولی این متن بنظرم خیلی جالب بود ، بنابراین اینجا نوشتمش . چون مخاطبان اینجا خیلی بیشتر از  آنجاست.

پ . ن 2 : هفته بعد باید سمینارم رو ارائه بدم ، بنابراین سرم کمی تا قسمتی شلوغ می باشد.

پ . ن 3 : جدیدا با دوست بسیار عزیزی آشنا شده ام که در وبلاگی به اسم لژیونلا از خاطرات طبابتشان می نویسند. خواندنش را به شما هم پیشنهاد می کنم.

Read Full Post »

داشتم با خودم فکر میکردم من جوان مسلمان مدعی که ادعا می کنم مسلمانم ، آیا کتاب دینی ام را خوانده ام و به آن عمل کرده ام یا نه ؟ یا فقط قرآن را در کتابخانه منزل گذاشته ام و سالی و ماهی یکبار آن را برداشته ام و چند آیه ای برای در گذشتگان خوانده ام ؟!!!!! چرا پیروان سایر ادیان که در بیشتر مواقع ما حتی قبولشان هم نداریم کتاب دینی خود را از حفظ اند ولی ما مسلمانان اصلا نمیدانیم در کتاب دینی مان چه چیز نوشته است؟ چرا ما مسلمانان بر خلاف تعالیم دینمان دم به دقیقه دروغ می گوئیم ولی دیگرانی که قبولشان نداریم همیشه راستش را می گویند حتی اگر به ضررشان باشد ؟  چرا ما فقط توجهمان معطوف دو عدد موی دخترانمان است و بقیه رذایل اخلاقی جامعه مان را نمی بینم ؟ این دو عدد مو و صورت آرایش کرده فقط ممکن است عده ای جوان ضعیف النفس را از راه راست خارج کند درحالیکه همه گیر شدن سایر رذیلتها اکثریت را از دین زده خواهد کرد !

یاد دوران کودکیم افتادم. روزهای جمعه ای که کارتون جودی ابوت پخش میشد و من و دوستانم با تمام کودکیمان و عشقی که هر کودکی به کارتونهای این چنینی دارد ، از دیدن این کارتون محبوب گذشتیم و به کلاس  حفظ قرآن میرفتیم. کلاسی که هیچ کس ما را مجبور به شرکت در آن نکرده بود و ما به خواست و اراده قلبی خودمان و با شور و شوق زیاد در این کلاسها شرکت می کردیم. مربیان این کلاسها همه داوطلبانه و بدون دریافت پول و فقط و فقط برای دل خودشان به این کلاسها می آمدند . دو خاله جان عزیزم از مربیان این کلاسها بودند که یکیشون مربی ما شده بود! ساختمان متعلق به …. بود و هیچ هزینه ای بخاطر این کلاسها بر ایشان تحمیل نمیشد. بجز اینکه ساختمان خالیشان روزهای جمعه پر از نشاط و سرزندگی بچه ها با حفظ آیات قرآن بود و آیات قرآن بود که از کلاسها به گوش میرسید. هفته ها می گذشت و می گذشت و ما جزء اول را حفظ کرده بودیم و چند آیه ای از جزء دوم حفظ کرده بودیم که عزیزان که دیدند هیچ منفعت مادی از این کلاسها نصیبشان نمیشود ساختمانشان را از ما گرفتند و اینطوری شد که کلاسمان تعطیل شد. در مسابقات حفظ منطقه ای اول شده بودم و در استان هم دوم شدم. اسمم را بر روی پلاکارد بزرگی نوشتند و به مرکز شهر زدند ! شور و شوق حفظ کردن در من دو چندان شده بود ولی حیف که شور و شوقمان را از ما گرفتند و ساختمان خالیشان همچنان خالی ماند.

از آن سالها خیلی گذشته است ولی حسرت روزهائی که میتوانستم با حفظ قرآن و در حضور دوستانم با شیطنتهای کودکانه همراه بود هنوز بر جانم مانده است. گلهای لاله ای که در وقت استراحت از محوطه می کندیم و داخل گلدان می گذاشتیم. شور و شوقی وصف ناشدنی داشتیم. شاید بگوئید خب می توانستی خودت بدون رفتن به کلاس بقیه قرآن را حفظ کنی ! بله می توانستم ولی کلاس شور و شوق دیگری در انسان ایجاد می کند که انگیزه رقابت با دیگران را هم در پی دارد ! شاید هم ایراد از خود من بود که ادامه ندادم. به هر ترتیب سالها از پی هم سپری شدند و من چند دور بیشتر قرآن را نخوانده ام. حال منی که بر مفاهیم قرآن تسلط کافی ندارم چگونه می توانم عمل کننده خوبی باشم ؟

اصلا چرا حج برای کسانی که امکان رفتنش را دارند واجب شده است ؟ کسانی که رفته اند می گویند : صحرای عرفات ، تمثیلی بسیار کوچک از صحرای محشر است ، آنقدر تحت تاثیر قرار می گیری که حال خودت را هم نمی فهمی ! همه اینها درست ، اما پس از برگشتن آیا این اثرات همچنان باقی است؟؟!

» نتیجه حج آن نبود كه تو دیدی. پدر و مادر و نسل مومنت رفتند و وقتی برگشتند،‌… دیدی هیچ فرقی نكرده و با كسب تیتر و عنوان «حاجی» با دست بازتری دوباره تملق و چاپلوسی، خیانت و كثافت كاری … و بعد دیدی كه تنها نتیجه گیری كه او كرده است و تو می توانی ببینی این است كه چمدانش را باز كردی! نتیجه گیریش فقط برای تو و خانواده ات بود كه مقداری سوغات آورده بود. و نتیجه بهتر و بهره كافی تر برای سرمایه داران ژاپنی كه از سنت ابراهیم خلیل بت شكن كامروا شدند! «

 

قرآن کتاب دینی مسلمانان در جامعه ای که اکثر مردمش مسلمانند چقدر مهجور مانده است !

» قرآن كتابی است كه با نام «خدا» آغاز می شود و با نام «مردم» پایان می یابد! كتابی «آسمانی» است اما – برخلاف آن چه مومنین امروزی می پندارند و بی ایمانان امروز قیاس می كنند – بیشتر توجهش به طبیعت است و زندگی و آگاهی و عزت و قدرت و پیشرفت و كمال و جهاد! كتابی است كه نام بیش از هفتاد سوره اش از مسائل انسانی گرفته شده است و بیش از سی سوره اش از پدیده های مادی و تنها دو سوره اش از عبادات! آن هم حج و نماز!! این كتاب را از آن روزی كه به «حیله دشمن» و به «جهل دوست»، «لایش» را بستند، «لایه» اش مصرف پیدا كرد و وقتی «متنش» متروك شد، «جلدش» رواج یافت و از آن هنگام كه این كتاب را – «خواندنی» نام دارد – دیگر نخواندند، برای تقدیس و تبرك و اسباب كشی به كار رفت. از وقتی كه دیگر درمان دردهای فكری و روحی و اجتماعی را از او نخواستند، وسیله شفای امرا جسمی چون درد كمر … شد، و چون در بیداری رهایش كردند، بالای سر، در خواب گذاشتند و بالاخره این كه می بینی،‌اكنون در خدمت اموات قرارش داده اند و نثار ارواح گذشتگان می كنند و ندایش از قبرستان های ما به گوش می رسد، از آن است كه نمی دانی برادر و خواهر روشنفكر من! نمی دانی كه چه كوشش ها كردند تا آن را از میان زنده ها دور كنند و اثرش را از زندگی قطع كنند و ندایش را، هم در صحنه های «جهاد» خاموش كنند و هم  در حوزه های «اجتهاد»!! «

 

» قضا و قدر به معنی اسلامی (نه مسلمانی) عامل حركت و پیشرفت و قبول فداكاری و مسئولیت و استقبال از خطر و مرگ، در راه هدف و دعوت به مبارزه با انحطاط و فساد و ستم بوده است و این كه «هرچه پیش آید باید پیش می آمده و فقیر و ذلیل را خدا فقیر و ذلیل كرده و غنی و عزیز را او غنی و عزیز آفریده با این معنی كه خود هیچ نقشی در این سرنوشت نداشته ایم و چون هر كاری از قبل معین شده، هر كاری برای تغییر وضع بیهوده است»، از وقتی برای قضا و قدر تفسی شده است كه اسلام رفته است و فقط مسلمین مانده اند! و عامل انحطاط و تن دادن به وضع موجود، این تفسیر را رایج كرده است و آن ها كه با تاریخ اسلام آشنایند می دانند كه اساساً این تفسیر و این معنی را اول بار بنی امیه در ذهن خلق رواج دادند و پیداست چرا ! «

 

» علی به عاصم بن زیاد حارثی كه زهد و ریاضت «پیشه» كرده بود، با خشم تشر می زند: شیطان پلید تو را چنین گمراه ساخته. چرا یا «بزرگ ترین دشمن خویش»! به خانواده و فرزندانت رحم نكردی؟ و چرا آن چه را خدا حلال كرده است بر خود حرام می كنی؟ و او كه دچار بدفهمی پارسایی علی شده بود و «زهد انقلابی» او را (كه پارسایی انسان مسئول است) «زهد صوفیانه» و «ریاضت كشی های راهبانه» پنداشته بود نشانه مذهب «فقر پرستی» ، گفت : «یا علی پس تو چرا چنین جامه ژنده و خوراك نامرغوب داری؟» و علی با خشم بر سرش كوفت كه: «وای بر تو! من مثل تو نیستم. وظیفه من سنگین است. خداوند بر پیشوایان دادگر و رهبران جامعه واجب كرده كه زندگی خود را با زندگی محروم ترین افراد جامعه شان برابر و هم اندازه سازند و بسنجند.» «

 

» چگونه بگویم؟ آن خدایی كه من به او معتقدم،‌خدایی است كه خانه خودش را مثل معابد دیگر، وسیله چاپیدن انسان ها نمی كند كه با قربانی، با نذر و باج دادن به نمایندگانش او را راضی كنیم … ! «

 

پ. ن 1 : این مطلب کلا دگرگون شده است ! سخنان دکتر شریعتی آنقدر جالب و جذاب و دلنشین اند که من متوجه طولانی شدن مطلبم نشده بودم. سخنان دکتر شریعتی را بطور کامل از اینجا میتوانید بخوانید. قسمتهائی که به رنگ سبز هستند گزیده ای از سخنان ایشان است که در اینجا آورده ام. با توجه به اینکه مطالب دیگری هم در این مورد به ذهنم رسیده است بقیه را در آپ بعدی خواهم نوشت. ممنون از دقت نظر شما دوستان گرامی.

پ . ن 2 : سخنان دکتر شریعتی از کتاب » پدر مادر ما متهمیم .» انتخاب شده است.

پ . ن 3 : خواندن اینجا را که با قلم توانمند جناب آقای شهاب خان حسینی در همین رابطه نوشته شده است به شما توصیه می کنم.

Read Full Post »

seom4z*در کوهپایه الوهی ، زیر جنگلی از شجره طوبی ، آثاری از جلال جاریست. درست بر لب این شقایق ، خانه ای گلین ساخته اند از سفال روح که در آن محبوبه الهی نشسته است؛ دوشیزه وحی .

رودخانه ها جاری میشوند و بلبل ها به آبتنی عطرها میروند و در پانزدهمین شب از ماه مبارک رمضان ، این خانه گلین پس از انتظاری طولانی به استقبال مولود محبوب خود می شتابد. درست همانگونه که گلی باطراوت و شاداب ، پس از مدتی تشنگی از یک قطره زلال و گوارای شبنم استقبال می کند.

و اینجاست که ستارگان که گردنبند فاطمه اند و ماه پیشانی محبوبه جهان ، شکفتن گل سفید باغچه دل فاطمه ، حسن را به وی تبریک می گویند.

 

 

 

 

** ساباط تنها یک مکان نیست که عرصه حضور و  بروز یک فرهنگ نیز هست. فرهنگی که تا به امروز بوده تا فرداها تداوم خواهد داشت و آن فرهنگ موقعیت ناشناسی و حقیقت نبینی و کج فهمی و فریب خوردن و عدم تصمیم گیری درست و دقیق است. فرهنگ گریختن از صحنه حق و عدل  ، فرهنگ خودپسندی و دنیاپرستی و ضعف ایمان و عمل نیز هست و فرهنگ ترک امام ، تنها گذاشتن و به مظلومیت کشاندن او .

ساباط تنها نام منطقه ای در مدائن نیست که جایگاه حیله و فریب و نادانی شده است ، فریب لشکر امام که در آنجا اردو زده ، که آن نیز هست ؛ اما اگر نیک بنگری جولانگاه دائمی خواص امویان است و عرصه غفلت خواص ما که پیش از این ایمان و پیمان خویش را در مدائن به یک میلیون درهم فروخته و متاع دنیا را برگزیده اند و عوام ما که به طرفه العینی عرصه را وانهاده اند و حقیقت را نه با سنجیدن صحیح مصلحت جامعه و اعتقادات و ارزشها ، که با درنظر گرفتن مصلحت شخصی خود ، ذیح شرعی می کنند و چه بسا با ترفند تقیه از عرصه حضور می گریزند.

ساباط ، نخیله حسن بن علی ( ع ) است ، که اگر در نخیله علی را تنها گذاشتند و مقدمات آن را فراهم ساختند ، تا او را کافر نامند و قرآن ناطق را ناقض حکم الله خوانند و بر وی شمشیر کشند و خونش را مباح دانند . در ساباط تنها زمزمه در گوشی سفیران معاویه که خدا حسن را خیر دهد که با پذیرش صلح مانع کشتار مسلمین شد؛ چنان ولوله ای در لشکر افکند که شیعیان عالی حسن بن علی ( ع ) به خیمه اش هجوم بردند و فرش زیر پایش را کشیدند و او را خائن نامیدند و بر ران او خنجر زدند.

همانان که روزی یاوه های خداناشناسان اموی را شنیدند و منویات پلیدشان را جامه عمل پوشانیدند و صلح را با فرمان ناپذیری خود و عدم شناخت صحیح زمانه ، بر او تحمیل کردند تا صلح حسنی ، پدید آید ؛ تا ساباط ، عاشورائی دیگر باشد و دیگر روز او را مذل المسلمین خواندند . وای بر مظلومیت او ! چه میتوان نوشت و بیان کرد … که نه در قالب کلمه می گنجد و نه در هماهنگی حرفها بر زبان.

تو اکنون با چشم بصیرت بنگر ، امام را ببین که هنوز در ساباط نشسته و از فراز تاریخ بر شیعیان خود می نگرد ، که امروز چه می کنند و همچنان او را تنها می گذارند و یا …. ؟

بی ربط :

گنجشک و کبوتر

 

* نشریه طوبی

** امام در عینیت جامعه اثر محمد رضا حکیمی

 

پ . ن : میلاد کریم اهل بیت ، امام حسن مجتبی ( ع ) بر تمام عاشقان اهل بیت علیهم السلام تبریک و تهنیت باد

Read Full Post »

نامي‌ نداشت. نامش‌ تنها انسان‌ بود؛ و تنها دارايي‌اش‌ تنهايي.گفت: تنهايي‌ام‌ را به‌ بهاي‌ عشق‌ مي‌فروشم. كيست‌ كه‌ از من‌ قدري‌ تنهايي‌ بخرد؟ هيچ‌كس‌ پاسخ‌ نداد.گفت: تنهايي‌ام‌ پر از رمز و راز است، رمزهايي‌ از بهشت، رازهايي‌ از خدا. با من‌ گفت‌و گو كنيد تا از حيرت‌ برايتان‌ بگويم.

هيچ‌كس‌ با او گفت‌وگو نكرد. و او ميان‌ اين‌ همه‌ تن، تنها فانوس‌ كوچكش‌ را برداشت‌ و به‌ غارش‌ رفت. غاري‌ در حوالي‌ دل. مي‌دانست‌ آنجا هميشه‌ كسي‌ هست.

كسي‌ كه‌ تنهايي‌ مي‌خرد و عشق‌ مي‌بخشد.
او به‌ غارش‌ رفت‌ و ما فراموشش‌ كرديم‌ و نمي‌دانيم‌ كه‌ چه‌ مدت‌ آنجا بود.
سيصد سال‌ و نُه‌ سال‌ بر آن‌ افزون؟ يا نه، كمي‌ بيش‌ و كمي‌ كم. او به‌ غارش‌ رفت‌ و ما نمي‌دانيم‌ كه‌ چه‌ كرد و چه‌ گفت‌ و چه‌ شنيد؛ و نمي‌دانيم‌ آيا در غار خوابيده‌ بود يا نه؟
اما از غار كه‌ بيرون‌ آمد بيدار بود، آن‌قدر بيدار كه‌ خواب‌آلودگي‌ ما برملا شد. چشم‌هايش‌ دو خورشيد بود، تابناك‌ و روشن؛ كه‌ ظلمت‌ ما را مي‌دريد.
از غار كه‌ بيرون‌ آمد هنوز همان‌ بود با تني‌ نحيف‌ و رنجور. اما نمي‌دانم‌ سنگيني‌اش‌ را از كجا آورده‌ بود، كه‌ گمان‌ مي‌كرديم‌ زمين‌ تاب‌ وقارش‌ را نمي‌آورد و زير پاهاي‌ رنجورش‌ درهم‌ خواهد شكست.
از غار كه‌ بيرون‌ آمد، باشكوه‌ بود. شگفت‌ و دشوار و دوست‌ داشتني. اما ديگر سخن‌ نگفت. انگار لبانش‌ را دوخته‌ بودند، انگار دريا دريا سكوت‌ نوشيده‌ بود.
و اين‌ بار ما بوديم‌ كه‌ به‌ دنبالش‌ مي‌دويديم‌ براي‌ جرعه‌اي‌ نور، براي‌ قطره‌اي‌ حيرت. و او بي‌آن‌ كه‌ چيزي‌ بگويد، مي‌بخشيد؛ بي‌آن‌ كه‌ چيزي‌ بخواهد.
او نامي‌ نداشت، نامش‌ تنها انسان‌ بود و تنها دارايي‌اش، تنهايي.
‌» عرفان‌ نظرآهاري‌ «

پ . ن  1 : دکتر کوچولو ( پدر ) پست خداحافظی رو نوشته. دوست داشتم بازم نوشته هاشو میخوندم. دکتر کوچولوی عزیز اینکه یکی یکی وبلاگهات رو می بندی نشان میده که همونطور که خودت گفتی دلزده شدی از این دنیای مجازی. ولی اگه اون 10 درصد ننویسن ، اون 90 درصد بقیه تبدیل به 100 درصد میشن! در هر حال آرزو می کنم همیشه موفق باشید.

پ. ن 2 :

سلام اى چارمین نور الهى                    کلیم وادى طور الهى
تو آن شاهى که در بزم مناجات              خدا مى‏ کرد با نامت مباهات
تو را سجاده داران مى‏شناسند                 تو را سجده گزاران مى‏شناسند

میلاد چهارمین امام شیعیان سیدالساجدین امام زین العابدین مبارک باد.

اینم بگم که در واقع نسل ما به امام سجاد ( ع ) میرسه.منم افتخار می کنم به این  که قطره ای از خون این پاکان در رگهایم جریان دارد.

Read Full Post »

عشق یک جوشش کور است

 و پیوندی از سر نابینایی،

دوست داشتن پیوندی خودآگاه واز روی بصیرت روشن و زلال.

 

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است،

دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد.

 

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد

دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند.

 

عشق طوفانی ومتلاطم است،

دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.

 

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست،

دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن رااززمین میکند و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد.

 

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند،

دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد.

 

عشق یک فریب بزرگ و قوی است ،

دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق.

 

عشق در دریا غرق شدن است،

دوست داشتن در دریا شنا کردن.

 

عشق بینایی را میگیرد،

دوست داشتن بینایی میدهد.

 

عشق خشن است و شدید و ناپایدار،

دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار.

 

عشق همواره با شک آلوده است،

دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر.

 

ازعشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم،

از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر.

 

عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند،

دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد.

 

عشق تملک معشوق است،

دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.

 

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند،

دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد ومیخواهد که همه ی دل ها آنچه را او از دوست

در خود دارد ،داشته باشند.

 

در عشق رقیب منفور است،

 در دوست داشتن است که: “هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند” که حسد شاخصه ی عشق است

عشق معشوق را طعمه ی خویش میبیند و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور میگردد

 

دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است ، یک ابدیت بی مرز است و از جنس این عالم نیست.”

 

دکتر علی شریعتی

Read Full Post »

به هر جائی که به زیارت بروی ، بعد از چند روز مرخص میشوی. سینه ات و دلت گواهی می دهد که دیگر وقت رفتن است . دیگر نمی خواهی بمانی … گوئی توشه ای گرفته ای و باید بروی و به کارهای دیگرت برسی ، مگر اینجا که جائی دیگر است.

اینجا بوی پدری را برایت دارد که هیچ گاه از کنار آن خیال رفتن نداری…

بارها به حرم نازنینش رفتم تا لحظه ای بر زبانم جاری شد که پدرجان سلام!

ای پدر بزرگوار آرمیده بر بالین دو پدر بشریت.

در میان ضریح حضرت مولا صندوقی بزرگ می بینی که آرامگاه این سه پدر باشکوه تاریخ است.

مرقد آدم ، مضجع نوح و حریم علی.

آدم که پدر آدمی است و نوح که پدر ایمان و علی پدر شرافت و تعالی.

آدم که بر کرانه طوفان آفرینش پهلو گرفته و بذر وجود انسان بر کره خاکی افشاند و نوح که بر موج عصیان خروشید و با کشتی اش بر کرانه های رهایی و ایمان نشست و علی که موج موج خون فرقش همه شقاوت های آغازین و پایانی را در آن سرخهای مقدس در هم پیچید!

این خانه پدری برای همه آنانی است که آفرینش می شوند چون آدم ، توفان را شکست میدهند چون نوح و آزاده و باشکوه و غیرتمندند ؛ چون علی !

این خانه پدری برای همه آنهائی است که چون آدم از روح خدا متبرک اند و چون نوح از هوای خدا بر فراز و چون علی از عشق خدا در اوج.. الذین امنوا اشد حبالله

از نجف اشرف کسی خسته نمیشود ، که باورمان نیست این خانه پدری چیزی برای ماندن ، کم دارد.

ما هر جا هم که باشیم کمال ما ، شخصیت و روح ما ، هویت ما ، همه و همه در اوج است که به خانه پدری خود برگردیم.

خانه پدری که سرشار است از محبت و ایمان و صبر.

خانه پدری که برای هیچ یتیمی ، برای هیچ گمگشته ای ، برای هیچ بیقراری در آن ، جا کم نیست.

جائی که خانه امید و آرامش فرزندان است. جائی که پدر هست و مادر هست و کودکانی که بر صحن و سرایش برای همیشه تاریخ ادب و آداب می جویند…

عجیب خانه پدری است این خانه علی که تاریخ هنوز هم چشم بر در آن دوخته تا کسی چون علی از میانه اش بر دادگری کمر همت ببندد.

کمر دادگری برای نویدی نو و امیدی تازه.

خانه پدری که هنوز قهرمان داستانهایش بابای خانه است . پدری که همه می خواهند به او برستد.

افسوس که خود فرمود : و لا تقدرون علی ذلک… و خوشا که امیدمان داد که :

و لکن اعینونی بالورع و الجتهاد و عصمه و سداد.

 

پ . ن 1 :

این مطلب رو امروز توی روزنامه جام جم دیدم. هر چند جدیدا از این روزنامه خوشم نمیاد ولی از این مطلب خوشم اومد ؛ بنابراین اینجا نوشتمش. چون یکشنبه ها ضمیمه کلیک داره آقای داداش هر هفته شماره یکشنبه ها رو می خره ، هر چند قبلنا همیشه می خریدیمش ولی چند وقتیه که دیگه نمی خریمش….

پ . ن 2 :

من تا حالا بجز مشهد جاهای دیگه برای زیارت نرفتم . بعضی وقتا دلم برای رفتن به مدینه ، مکه ، کربلا ، نجف ، سامرا ، کاظمین و … پر می کشه. خدایا کی میشه منم یه روز بتونم همه این مکانهای مقدس رو زیارت کنم.

پ . ن 3 :

ولادت مولی الموحدین امیرالمومنین حیدر كرار شیر خدا مولود كعبه را تبریک می گویم.

 

Read Full Post »

Older Posts »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: