Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

اولین پست در سال 91

اول از همه فرا رسیدن سال جدید رو تبریک عرض می کنم و امیدوارم سالی سرشار از شادی و نشاط و موفقیت در انتظارتون باشه.

به همین زودی ، 10 روز از سال 91 هم گذشت ! فرصتها در گذرند ، روزها سپری می شوند و فقط خاطرات می مانند. کاش خاطره خوبی از خودمان در ذهن بقیه به یادگار بگذاریم!

امسال لحظه تحویل سال ، پیش پدرجان بودیم !  منی که تا سال پیش لحظه تحویل سال همیشه خوشحال بودم ، امسال برای دومین سال از ته دل می گریستم. یاد باهم بودنها ، یاد شاد بودنها و یاد همه خاطرات خوبی که با هم داشتیم افتادم ولی افسوس که دیگر  هیچگاه تکرار نخواهد شد!

مثل پارسال حس و حال  درست کردن هفت سین  هم نبود ! روز دوم عید هم داداشیها شیفت بودند و کلا عید کوفتمان گردید! آقا داداش قرار نبود شیفت باشن که به لطف برنامه ریزی همکار برنامه نویسشان اینطور شد ! جالب اینجاست که تعطیلات دوم رو هم شیفت تشریف دارن !! اگر این همکارش دست من می افتاد خودم خفه اش می کردم!

سریالهای نوروز رو هم که نمی بینم و همچنین فیلم سینمائی ها را ! البته بجز سریال جراحان شبکه چهار که ساعت نه شب پخش میشه!  سریالهای قبل عید خیلی بهتر بودن ! منظورم نقطه سر خط و مثل یک کابوس هست ! هر چند پایان تراژدیک مثل یک کابوس بدجوری توی ذوقمان زد!

تفریحاتمان در لابه لای درس خواندمان شده وبگردی !

بیست و پنجم هم امتحان داریم !

این بود انشای ما! :دی

Advertisements

سال 90 در یک نگاه

سال 90 رو به پایان است.مانند تمام سالهائی که می آیند و میروند. این پست یک جمع بندی کلی از فعالیتهای امسالم است. امسال که اکثرا در آزمایشگاه مشغول پژوهش و آزمایش بودم. بقیه سال هم به نوشتن پایان نامه گذشت و دفاعی که میشد همین امسال باشد ولی نگذاشتند که بشود ! البته میشد همین اسفند ماه دفاع کنم که اونو دیگه خودم نخواستم!!

در دنیای مجازی هم در وبلاگم 46 پست نوشتم. یعنی تقریبا هر هشت روز یک پست نوشته ام.

شاهد از بین رفتن گودر و جمع صمیمی دوستان گودری بودم. با آمدن پلاس جزو اولین نفراتی بودم که واردش شدم ولی پلاس هیچ وقت جای گودر را پر نکرد ! در فیس.بوک هم بودم.

در فیس.بوک که دایره دوستانم بسیار کوچک است! ولی در گودر و پلاس دوستان بیشتری داشتم. ولی با اینحال تعدادشان خیلی زیاد نبود و نیست !

در کل دوستان وبلاگیم هم زیاد نیستند . می توانستم در این سه و سال و نیمی که در نت حضور جدی دارم دوستان بیشتری داشته باشم ولی دنبال دوستان زیاد نیستم ! بنظر من کیفیت مهم است و نه کمیت ! از همین تعداد اندک دوستی که وبلاگم و خاطراتم را می خوانند بسیار سپاسگزارم !

در پایان هم یکی از نوتهای پلاسی که بیشترین پلاس وان را در بین نوتهایم داشته است  را برایتان میگذارم! البته هر پلاس دوستان به اندازه هزاران پلاس برای من ارزش دارد!

 «شبکه دو برنامه جمع ما :
از دختر بچه کوچولو میپرسن: اگر بزرگ شدی و ازدواج کردی ، بعدش به مشکل برخوردی چیکار می کنی؟
جواب میده : میندازمش سطل آشغال !!
:)))))))))»

دل نوشت : بهار می آید . بیست و هشتمین بهاری که من می بینم و دومین بهاری که تو نمی بینی و من بی تو به بهار میرسم. در تمام این یک و نیم سالی که نبودی یک لحظه از خاطرم نرفته ای ! حتی یک لحظه ! مگر میشود تو را فراموش کرد ! نه نمیشود ! تو بیشتر از قبل در زندگیم حضور داری ! این بار همیشه کنارم هستی ! در قلب منی و این یعنی همیشه با من بودن ! هر روز که می گذرد بیشتر دلتنگ ات میشوم ! هنوز هم داغ دلم تازه میشود وقتی یاد روزی می افتم که رفتی و دیگر برنگشتی! هنوز هم در لحظه لحظه زندگیم ردپای تو را جستجو می کنم. مثل یک دختربچه 5 ساله دلم تو را میخواهد . دلم برای آغوشت و برای بوسیدنت تنگ شده است! دوست دارم دستهایت را در دستهایم بگیرم . دوست دارم دست محبتت را بر سرم بکشی ! در تمام بیست و شش سالی که کنارم بودم آنقدر از چشمه محبتت سیراب شده ام که هیچگاه احساس کمبود نکنم ولی چه کنم که دلم باز هم محبت پدرانه ات را می خواهد. کجائی پدر ! دخترت دلتنگت است !

پ . ن : پیشاپیش فرا رسیدن عید نوروز رو تبریک عرض می کنم. امیدوارم سالی توام با نشاط و شادی و موفقیت پیش رو داشته باشید.

1 . تلویزیزیون را که روشن می کنم خبر اعتراض افغانیها به هتک حرمت قرآن توسط آمریکائیها پخش می شود !گویا آمریکائیها قرآن را سوزانده اند و مسلمانان افغانستان هم عصبانی هستند.

هر مسلمانی حق دارد از هتک حرمت کتاب مقدسش عصبانی باشد! ولی مسئله اینجاست که هتک حرمت چه زمانی اتفاق می افتد؟ آیا فقط وقتی که قرآن سوزانده شود هتک حرمت اتفاق افتاده است ؟! آیا خود ما مسلمانان در لحظه لحظه زندگیمان حرمت کتاب مقدسمان را نمی شکنیم؟! وقتی که کتاب مقدسمان به صراحت می گوید : دروغ نگوئید ، حرام نخورید ، تهمت نزنید ، غیبت نکنید ، احترام بزرگتر ها و پدر و مادر را نگه دارید ، زیر آب زنی نکنید ، ریا نکنید و ما مسلمانان به هیچکدام عمل نمی کنیم ، در اینگونه مواقع آیا هتک حرمت نکرده ایم !! ضربه ای که خودمان به دینمان می زنیم بسی زیانبارتر است. قرآن را با طلا می نویسیم ولی دریغ از توجه به این نکته که قرآن زرنویسی شده بدرد چه کسی میخورد!! قرآن را حفظ می کنیم ولی به دستوراتش عمل نمی کنیم!!

کاش آنقدر که به هتک حرمت کتاب مقدسمان توسط پیروان سایر ادیان توجه داریم ، خودمان هم مراقب رفتارمان باشیم و هتک حرمت نکنیم!

2 .  یکی از بچه ها که شهریور ماه دفاع کرده جدیدا وسایل شیشه ای رو تحویل مسئول آزمایشگاه داده و مسئول آزمایشگاه هم این وسایل رو به یکی دیگر از بچه ها تحویل دادن . این دوستمون که بالن شیشه ای رو برداشته که بشوره یک قطره آب داخلش ریخته یه لحظه رفته اون طرف تر که یکدفعه صدای انفجار اومده! خدا رحم کرده که کسی اون دور و بر نبوده! کاشف بعمل اومده که از قبل مقداری سدیم ته ظرف بوده و ریختن آب همان و انفجار همان! به نقل از شاهدان عینی رنگ همه عین گچ سفید شده بود!!!

3 . پایان نامه ام را تحویل دو استاد داور دادم. در پاسخ اساتید داور که پرسیدند :چه زمانی میخواهی دفاع کنی  ؟ جواب دادم اردیبهشت و به همین سادگی تاریخ دفاعمان مشخص شد!! احتمالا 12 اردیبهشت !! هر کی خواست بیاد قبلش خودش هتل رزرو کنه و ناهار و شامش رو هم با خودش بیاره !!نیشخند کادو هم یادش نره!!نیشخند در پلاس هم خودمان خودمان را لو دادیم که چی دوست داریم زبانهمون رو هم برام بخره بیاره!! نیشخنداونهائی هم که نمیدونن چی دوست داریم ندونن بهتره!!نیشخند اونائی که میدونن به بقیه نگن !!خجالتفقط قبلش به من خبر بده ، اگرم خبر نده و بهش میوه و شیرینی و آبمیوه نرسه خودش مسئوله!!نیشخند خب همین دیگه!!شیطان

از همه جا

1 . یکی از بچه ها تصاویر ایکس آر دی بچه ها رو ازشون گرفته که نگاه کنه ، رفته کپی شون کرده ! بعد بهترین شرایط رو از بینشون انتخاب کرده برده به خانم دکتر نشون میده میگه من دو ماهه دارم کار می کنم بهترین شرایط رو پیدا کردم ولی اینا الان چند ماهه دارن کار می کنن هنوز شرایط بهینه رو پیدا نکردن!!! تعجب

2. توی آزمایشگاه  آقای دکتر نشستم،بچه ها آب مقطر نداشتن کار کنن!!! گفته بودن ساعت 11 بیاین از انبار ببرین!! انبار هم زیرزمین هست!!تازه دانشجوها خودشون باید برن بیارن!! خوشبختانه آزمایشگاه ما دیونایزر داره ، دیگه لازم نیست معطل آب مقطر باشیم!

3 . دفاع یکی از دانشجوهای آقای دکتر بود. فردای اون روز ساعت نه و نیم صبح! یکی از همون دانشجوهائی که به اصرار آقای دکتر دفاع کردن ، در حالیکه خودشون نمیخواستن دفاع کنن!! داشت توی آزمایشگاه کار میکرد !!تعجب جالب اینجاست که هنوز ایرادات پایان نامه اش رو برطرف نکرده بود. عصرش هم پایان نامه اش رو برد داد دست داور!! نمره اش هم شد نوزده و چهل و دو صدم!!!

4. خانم دکتر مجوز دفاعم رو صادر فرمودن!! 17 بهمن 90 اون روز تاریخی بود که امضای خانم دکتر زیر ورقه مجوز دفاع ثبت شد!! ولی چه فایده که ترم بهمن تموم شده!!

5 . برنامه یک پژوهش ناتمام ، 22 بهمن پخش شد! توی این برنامه با وزرای سابق ایران مصاحبه شده بود.

وزیر آبادانی و مسکن دولت هویدا( که اسمشون یادم رفت) از اون جلسه ای صحبت میکرد که شاه از وزرا راجع به عزل هویدا سوال میکرد . نوبت به وزیر مسکن رسید! ایشان در جواب شاه گفت : من هیچ نظری در این رابطه ندارم.چون از اول هم از جناب هویدا خوشم نمی آمد! هر حرفی بزنم ممکن است بد برداشت شود! فقط از شما خواهش می کنم محترمانه با ایشان برخورد کنید!

با شنیدن حرفهای ایشان یاد این بیت افتادم :

دشمن دانا که غم جان بود

بهتر از آن دوست که نادان بود

6 .  در پست » وای بر ما» از برنامه حرکت نوشتم و خانواده ای که در عین آبرومندی نیازمند بودند . دوستان عزیز وبلاگی که اون پست رو خونده بودند از من خواستند تا راهی برای کمک به این خانواده پیدا کنم.من هم دست بکار شدم ایمیل زدم ولی دریغ از یک جواب خشک و خالی!! آقای آل هاشمی تهیه کننده و مجری محترم برنامه لطف بفرمائید و وقتی برنامه این چنینی پخش می کنید راه کمک کردن رو هم نشون بدید ! حداقل روابط عمومیتون میتونست یک جواب خشک و خالی به من بده !

توی برنامه بعدی حرکت به اون خانواده یک خانه با تمام تجهیزات داده شد !! حالا سوال من اینه : آیا همه نیازمندان حاضرند بخاطر خانه بچه های خود را جلوی دوربین بفرستند !! به والله که نه حاضر نیستند !! برای اون دسته از بچه ها چه کار می کنید ؟! یا فقط قصدتون برنامه سازی بوده !!

7 . همیشه از ترور متنفر بودم ! مگر کسی هم هست که از ترور متنفر نباشد!

نمیخوام راجع به بدیهیات صحبت کنم.اینکه ترور بده و من هم ترور رو تقبیح می کنم کاملا واضح هست ! فقط یک سوال راجع به شهید احمدی روشن فکرم رو مشغول کرده! توی اخبار اومده بود که ایشون عضو هیئت علمی دانشگاه شریف بودن! سال 78 وارد دانشگاه شدن و سال 82 فارغ التحصیل شدن !! این یعنی لیسانس بودن !! توی خبرها نمیگفتن دکتر ولی می گفتن عضو هیئت علمی دانشگاه ! حالا سوال من اینه بالاخره مدرک تحصیلی ایشون چی بوده؟! واقعا برام سواله !! این سوال یک گوشه بزرگی از ذهنمو مشغول کرده، اگر کسی میدونه ، بگه ما هم بدونیم!

درگذشت پدر برای فرزندان فوق العاده سخت و سنگین است . تا وقتی پدر را از دست نداده ای با دیدن درگذشت پدر دیگران فقط سعی می کنی درکش کنی ولی وقتی پدرت کنارت  هست مگر میشود درک کرد کسی که پدرش را از دست داده چه می کشد!والله که نمی شود! من ولی خوب درک  می کنم. :(( امروز متوجه شدم پدر خانوم دکتر عزیزمان به رحمت خدا رفته اند.صمیمانه و از ته قلبم تسلیت عرض می کنم.مرا در غم خودتان شریک بدانید. وقتی خواستم این پست را بنویسم خان داداشم هم تاکید داشتند که از طرف ایشان نیز یک تسلیت ویژه خدمتتان عرض کنم.

این متن کامنت یکی از دوستان بود زیر پستی که پدر نازنین من برای همیشه رفت. آن روزها این کامنت را می خواندم و با خط به خطش می گریستم.هنوز هم که می خوانمش اشک امانم نمیدهد .

» زیر این آسمان مینایی چاره‌ای نیست جز شکیبایی
کار او چیدن است و برچیدن کار ما مرگ یکدگر دیدن

پدر پشتوانه محکمی برای فرزندان است و محکمتر از آن روش و راههای پدر است که فرزند را پشتوانه محکمی برای فرزندانش می نماید امید که ادامه راه و روش پدرتان راهگشای زندگی آینده شما و ان شاالله فرزندانتان باشد.
بپذیریم که در طییعت چیزی قطعی تر از مرگ نیست. اما شوربختانه این پذیرفتن بی غم ممکن نیست.در کنارتان هستیم تا از پس جذبه‌ی این سیاه‌چاله‌ی عجیبی که در این گونه مواقع در درون آدمی پدیدار می‌شود، بربیایید. تکه‌ای از شما و از دنیا کنده شده، ما به آن می‌اندیشیم.
و به قول شاملوی بزرگ” ما نیز نوبت خویش را انتظار می کشیم…” «

از تمام دوستانی که این پست رو می خواندند تقاضا دارم برای شادی روح پدر خانوم دکتر عزیزمان فاتحه ای بخوانید.روحشان شاد و قرین رحمت ابدی

وای بر ما

حرکت نام برنامه ای در شبکه استانی است که به مشکلات مردم رسیدگی می کند. در برنامه امروز مجری برنامه آقای آل هاشمی به جائی رفتند که ظاهرا اسمش منزل بود ولی باطنا خرابه ای بیش نبود. سقف و دیوارها در حال ریزش بودند. خبری از آشپزخانه نبود .تمام وسایل آشپزخانه شان یکی دو عدد بشقاب و قابلمه و قاشق و چنگال بود. مجری گوشتی خریده بود و برای بچه های خانه غذا درست میکرد. بچه ها چه ذوقی کرده بودند. پدر خانواده فوت کرده بود و مادر خانواده در بیمارستان بستری بود و پدربزرگ خانواده هم در خانه بیمار بود. بعد از تهیه غذا مجری از بچه ها خواست تا غذا بخورند ولی دختر کوچولو گفت بریم توی بیمارستان با مامان بخوریم؟ مجری هم قبول کرد. مجری گفت باید میوه هم بخریم ولی دختر کوچولو گفت: خودمون میوه خریدیم دیگه به شما زحمت نمیدهیم!!!

این شرایط یک خانواده آبرومند ایرانی بود .مشتی نمونه خروار . یک نمونه از بی نهایت نیازمند آبرومند! دخترکی با عزت نفس که معلوم بود جبر زمانه زودتر از موعد بزرگش کرده است! پسرکی ناز و دوست داشتنی که بهترین لباسش رو پوشیده و خجالت زده به پدربزرگش چسبیده است!

اینجا نه سومالی است نه افغانستان است نه عراق است و نه هیچ کجای دیگر. اینجا ایران است ، اینجا خود خود تبریز است!!!

اشک امانم نمیدهد . کاری باید کرد . کاری باید کرد برای تمام کودکانی که هموطنم هستند .برای تمام کودکانی که لقمه ای نان سر شوقشان می آورد. برای تمام کسانی که نیازمندند و در عین حال آبرومندند.

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد کنید:

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: