Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘خاطرات خوابگاهی’

چهار سال دوره کارشناسیم که در خوابگاه بودم ، سخت ترین ماه ، ماه رمضان بود.

اینجانب  در حالت عادی من بسیار بدغذا می باشم ،  مخصوصا اینکه در حالت عادی غذاهای خوابگاه  و دانشگاه رو نمی خوردم ، دیگه ماه رمضان که جای خود داشت. مجبور بودم خودم غذا درست کنم. البته دروغ چرا، مادرجان غذا رو آماده میکرد و منم داخل یخچال میگذاشتم و گرمش میکردم. البته اینکه مربوط به سحری ها بود ولی در مورد افطاری ، حدود ساعت 5 بعدازظهر میرسیدم خوابگاه ، یعنی حدود نیم ساعت تا یک ساعت فرصت داشتم تا سوپ درست کنم . بچه ها می گفتند بیا از همین سوپی که میدن بخور ولی من قبول نمیکردم و خودم سوپ درست میکردم و چقدر هم این سوپ خوشمزه میشد. البته من همیشه سوپی رو دوست داشتم که غلظتش بالا باشه ، یعنی محتویات داخلش نسبت به آبش بیشتر باشه.بنابراین اکثرا رشته سوپ رو از حالت معمولی  بود ولی بعضی اوقات دیگه خیلی بیشتر میشد و اینجا بود که دوستانمان ه این نوع از سوپهای اینجانب نام ماکارونی می نامیدندند.

جایخی یخچال زیاد جا نداشت ولی بچه های عزیز هر چی از دستشون برمیومد داخل جایخی میگذاشتن ، مثلا نان. یکی نبود بهشون بگه آخه مگه اینجا خونه خاله است که شما نونت رو بذاری جایخی ولی غذای بقیه فاسد بشه. یکروز غذای منو که از خونه می آوردم و داخل جایخی بود گذاشته بودن بیرون یخچال !  از هر کی می پرسیدم کار کیه ، همه می گفتن که کار اونها بوده. آخرش هم معلوم نشد کار کی بود!!!!!!

اصولا توی هر سوئیت یک اجاق گاز بود که دقیقا یادم نیست چند تا شعله داشت.  فکر کنم  سه یا 4 شعله داشت. عزیزان اکتیو همیشه در حال غذا پختن بودند  از اون غذاهائی که سه تا چهار ساعت تمام شعله ها رو اشغال میکردند و حتی یک شعله هم برای ما باقی نمی ماند که کتری بگذاریم و یا حتی غذا گرم کنیم چه برسه به اینکه بخواهیم سوپ هم بپزیم. بنابراین اکثرا سوپ رو شب قبلش درست میکردم و فقط اضافه کردنن رشته اش می موند برای دم افطار.

همین عزیزان اکتیو تا ساعتها بعد از نصفه شب همچنان بیدار بودند و چنان سر و صدائی براه می انداختند که نمی توانستیم لحظه ای چشم بر هم بگذاریم. یک ساعت نخوابیده سحر شده بود و باید بیدار میشدیم. بعد از خوردن سحری هم باید به دانشگاه میرفتیم. عجب روزهائی بود روزهائی توام با کمبود خواب فراوان.

دقیقا یادمه که یکروز حدود ساعت دو ونیم صبح بود که سر و صدای اتاق کناریمون نگذاشته بود که ما بخوابیم. از تختم بلند شدم و ازشون خواهش کردم کمتر سرو صدا کنند که اونها هم سر و صدا نکردند ولی من خوابم پریده بود. کتابهامو برداشتم  و روی یکی از پله ها توی سالن نشستم تا درس بخونم.  یکی از بچه ها که فکر نمیکرد اونموقع کسی توی سالن باشه از طبقه بالا نمیدونم آب چی بود رو خالی کرد. مقداری از این آب روی لباسم پاشیده شد. دیگه اعصابم کاملا خورد شده بود. رفتم ببینم که این خانوم هنرمند کی بودن که تا من برسم ناپدید شده بودند. کلا اون شب اصلا نخوابیدم.

یکروز زودتر اومدم خوابگاه تا افطاری ( همون سوپ مخصوص دست پخت سرآشپز عذرا ! ) رو درست کنم . همین که وارد آشپزخانه شدم کم مونده بود بالا بیارم. سینک ظرفشوئی پر آشغال بود و پر آب !!!!!!! خیلی صحنه افتضاحی بود ! سریع از آشپزخونه پریدم بیرون !! خدائیش وقتی دخترها اینقدر بدسلیقه ان دیگه به پسرها چی میشه گفت!!!!!! 

پ . ن 1  : میلاد امام حسن مجتبی ( ع ) کریم اهل بیت بر همه عاشقان حضرتش گرامی باد.

پ . ن 2 : از میان برنامه های سحر ، ویژه برنامه شبکه قرآن رو می بینم. هر چی باشه از برنامه ماه خدا و اون مجریش بهتره. مجری برنامه سحر شبکه قرآن حرف قشنگی زد.

بیائید حق طلب باشیم و از شیخوخیت دوری کنیم.

پ . ن 3 : ببین از کی هست من هر روز میرم داخل ساین همایش رشت تا ببینم ابعاد پوسترها رو زدن یا نه! هیچ اثری نمی بینم اونوقت می بینم اطلاعیه اش رو یک جائی از سایت زدن  ،که اگر نگردی نمیتونی پیداش کنی! اونم کی ، هفت هشت روز قبل ! من موندم دیگه این چه جورشه آخه!!! عجب سرکار بودم و خودم هم خبر نداشتم.

Advertisements

Read Full Post »

فاطمه عزیز شاگرد دوم کلاسشون بود و میتوانست فقط با مجاز شدن در کنکور ارشد دانشجوی کارشناسی ارشد شود ولی طی مشورت با همسرش منصرف شد. همسر فاطمه مخالف نبود ولی خود فاطمه احساس میکرد با اینکه مخالف نیست ولی از ته دل هم راضی نیست. مخصوصا اینکه محل زندگیشان هم شهر رشت بود ، چون همسرش آنجا کارمند بود و فاطمه هم باید در تبریز می ماند که این هم به معنی دو سال دوری بود. نهایتا فاطمه ادامه تحصیل نداد. خود من نتوانستم هیچگاه در این مورد قضاوتی داشته باشم. به دو دلیل : دلیل اول اینکه شرایط هرکس کاملا متفاوت است و شبیه سازی ممکن نیست. دوم اینکه فاطمه عاشق همسرش بود و برای کسی که هیچگاه عاشق نشده درک این حالت غیرممکن است.
سمیه برای کنکور ارشد در رشته ای ثبت نام کرد که 4 نفر را پذیرش میکرد و رشته مذکور هم فقط در تبریز موجود بود. در اینکه سمیه ریسک بزرگی انجام داد شکی نیست ولی رتبه اش در میان کل داوطلبان 4 شد. آنقدر خوشحال بود که در پوست خود نمی گنجید و البته ما هم خوشحال بودیم. شیرینی خرید و جشن کوچکی گرفتیم و کلی گفتیم و خندیدیم. موقع اعلام نتیایج از اونجا که شماره داوطلبی و مشخصاتش رو میدونستم خواستم اولین نفری باشم که خبر قبولیش رو بهش میدم ولی در کمال تعجب دیدم که قبول نشده. باهاش تماس نگرفتم بعدها متوجه شدم که کلی افسرده شده و به همه جا شکایت کرده و نهایتا به هیچ نتیجه ای نرسیده ! سال بعدش باز هم توی همون رشته کنکور داد و بازم رتبه اش 4 شد ولی اینبار قبول شد.
شبی رو که کنکور ارشد داشتیم شب عجیبی بود. شیمی جزو اولین رشته هائی بود که کنکورش برگزار میشد. صبح چهارشنبه باید کنکور میدادیم. فاطمه و آذین هم بعنوان میهمان در اتاق ما بودند اتاق ما 6 نفری شده بود. من و الناز صبح چهارشنبه امتحان داشتیم. شبش به بچه ها گفتم بچه ها امشب ساعت 10 ما ( من و الناز ) می خوابیم ، بنابراین شما سر و صدا نکنید تا ما استراحت کنیم. قبول کردند ولی سمیه که در اتاق مطالعه مشغول مطالعه بود هی وارد اتاق میشد و هی خارج میشد و من هم که خوابم خیلی سبکه ، بیدار میشدم. نهایتا تا صبح نتوانستم بخوابم. ساعت 6 صبح از خواب بیدار شدیم و در کمترین فضای موجود اتاق صبحانه خوردیم و روانه دانشکده خودمان شدیم چون حوزه امتحانی ما همانجا بود. به الناز گفتم تا خود صبح نخوابیدم الان چطوری میخوام امتحان بدم ! الناز هم گفت : مهم استراحت کردن و دراز کشیدنه . دراز که بکشی خستگی ات درمیره نگران نباش. ما هم رفتیم و امتحان رو خراب کردیم و برگشتیم.
پارسال به اتاق سمیه اینا که رفتم و خاطرات گذشته برام زنده شد. امیدوارم همشون هر جا که هستند همیشه شاد و سلامت باشند.

مطالب مرتبط :

خاطرات زندگی خوابگاهی 10

خاطرات زندگی خوابگاهی 9

خاطرات زندگی خوابگاهی 8

خاطرات زندگی خوابگاهی7

خاطرات زندگی خوابگاهی 6

خاطرات زندگی خوابگاهی5

خاطرات زندگی خوابگاهی 4

خاطرات زندگی خوابگاهی 3

خاطرات زندگی خوابگاهی 2

خاطرات زندگی خوابگاهی 1

همه برادریم ، خاطرات خوابگاهی

بعدا نوشت : نمیدونم چه اتفاقی افتاده که همه یکی یکی خداحافظی می کنند. اون از مهندس الی و یک دانشجوی پزشکی ( وبلاگ وردپرسشون منظورمه ) که وبلاگشون رو حذف کردن و اون از آقا آرمان که خداحافظی کردن و اون از متین بانو که ایشون هم خداحافظی کردن و این هم از صحرا خانوم. جان من اگر خبریه بگین ما هم وبلاگمون رو حذف کنیم ، خداحافظی کنیم بریم پی کار و زندگیمون!

Read Full Post »

خب رسیدیم به سال چهارم. تا آنجا رسیدیم که سه دوست خوب و عزیز پیدا کردم که هم اتاقیهای سال آخرم شدند. منتها یک مشکل وجود داشت و آن این بود که دو نفر از اینها یعنی فاطمه و طاهره در آخر ترم پائیز فارغ التحصیل می شدند_ البته ما هم میتوانستیم فارغ التحصیل شویم ولی خودمان 12 واحد برداشتیم تا 8 ترمه شویم تا برای کنکور ارشد وقت بیشتری داشته باشیم _ بنابراین برای ترم بعد باید بدنبال پیدا کردن دو نفر هم اتاقی جدید می بودیم ولی من اصلا نگران نبودم چون خدا تا اونجای کار خودش همه چیز رو ردیف کرده بود ، بعدها هم حتما تنهایم نمی گذاشت. ترم هفتم بهترین ترمی بود که توی خوابگاه گذراندم. دوستانی بی نهایت دوست داشتنی و مهربان که هنوز هم دلم برایشان تنگ میشود. طاهره مهربان و دوست داشتنی ، فاطمه عزیز که همان ترم نامزد کرد و ما کلی سربه سرش گذاشتیم. سمیه مهربان و با پشتکار بهترین ترم دوران تحصیلم را رقم زدند. در کنار آنها بود که فهمیدم همدلی از همزبانی بهتر است. از میان این سه نفر تنها طاهره همزبانم بود و بعبارتی هم استانیم بود ولی هر سه همدلم بودند.فاطمه شمالی بود و اهل رامسرو سمیه کرمانشاهی بود. شبها ساعت دوازده روی تختمان دراز می کشیدیم که بخوابیم اونقدر حرف میزدیم و می خندیدیم که ساعت دو میشد و نهایتا مجبور بودیم بخوابیم چون همه مان ساعت 8 کلاس داشتیم. یک ماهی از ترم هفت سپری نشده بود که اتاق 4 نفری ما تبدیل به اتاق 5 نفری شد. آذین هم کلاسی طاهره و فاطمه توی اتاق خودش راحت نبود ، بنابراین به اتاق ما آمد. البته اول از من اجازه گرفت و چون او هم همانند هم کلاسیهایش ماه بود بنابراین من هم مخالفتی نکردم . اتاق کوچک ما 5 نفری شد. دیگر اصلا توی اتاق جا نداشتیم ولی باز هم خیلی خوش می گذشت. ترم هفت هم رو به اتمام بود که الناز هم اتاقی سالهای 1 و 2 که همشهری و هم کلاسیم هم بود برگشت تا دوباره با من هم اتاق بشه. بهش گفتم تنوع خوب بود؟! ( آخه خودش خواست اتاقهایمان را عوض کنیم تا تنوع ایجاد بشه ) این تنوع برای من عالی بود ولی الناز را با کسانی آشنا کرد که در نوع خود جالب بودند. سال 3 با یک دختر وسواسی هم اتاق شده بود که امانشان را بریده بود. اونموقع ماه رمضان هوا سرد بود ، این هم اتاق وسواسی الناز موقع خوردن سحری پنجره را در آن هوای سرد باز می گذاشت و اینها هم نمی توانستند اعتراض کنند. هم اتاقی سال چهار و ترم هفتش بیماری میگرن داشت و اینها در مواقعی که ایشون سردرد می گرفتند حق حرف زدن هم نداشتند. نهایتا الناز برگشت و با ما هم اتاق شد. من هم از برگشتنش خوشحال شدم. الناز هم یکی از بهترین دوستان سالهای تحصیلم بود و بعبارتی بهترین دوستم بود. توی دانشکده که اکثرا با هم بودیم و دوباره توی خوابگاه هم ، دوباره هم اتاق شدیم. حالا یک نفر دیگر کم داشتیم که مسئول خوابگاه خودش یک نفر را فرستاد که اسم ایشون هم فاطمه بود. فاطمه عزیز تهرانی بود و حالا یک کوچولوی خوشگل و ناز به اسم ریحانه داره . این فاطمه خانوم هم بسیار خوب و بعبارتی فوق العاده بودند. من باز هم دوست جدیدی پیدا کردم که بعدها تبدیل به یکی از بهترین دوستانم شد.

در همین رابطه بخوانید:

همه برادریم ، خاطرات خوابگاهی

خاطرات زندگی خوابگاهی 1

خاطرات زندگی خوابگاهی 2


خاطرات زندگی خوابگاهی 3


خاطرات زندگی خوابگاهی4

خاطرات زندگی خوابگاهی 5

خاطرات زندگی خوابگاهی 6

خاطرات زندگی خوابگاهی 7

خاطرات زندگی خوابگاهی 8

خاطرات زندگی خوابگاهی9

بعدا نوشت : و باز هم خداحافظی . این بار جناب آقای آرمان خداحافظی کردند!:((((((((( آخه خداحافظی یعنی چی ؟ هر وقت حسش اومد بنویسین و هر وقت هم حسش نیومد ننویسین ! چرا خداحافظی می کنین ؟ایشون بقدری خوب می نوشتند که اگر نمیدونستم چند سالشونه حتما فکر میکردم باید خیلی جاافتاده باشند البته از نظر سنی و صد البته که از نظر فکری جاافتاده هستند. امیدوارم زود برگردین و بنویسید.

Read Full Post »

سال سوم هم با وجود تمام مشکلات در حال اتمام بود. کم کم باید برای سال بعد برای خودمان هم اتاقی پیدا میکردیم. کلثوم گفت سال بعد هم با من هم اتاق میشی که منم قبول کردم. هر کس ازم می پرسید که هم اتاق رو چیکار کردی می گفتم ما دو نفریم دنبال دو نفر دیگه می گردیم. زمان امتحانات شده بود و منم خونه بودم ولی خبری از کلثوم نبود. گفته بود دو نفر رو پیدا می کنه که با ما هم اتاق بشن، بنابراین منم با خیال راحت توی خونه مشغول درس خوندن بودم. برای اولین امتحان که برگشتم خوابگاه ، کلثوم خوابگاه نبود. بهش زنگ زدم و گفتم پس چی شد که گفت من برای خودم سه نفر هم اتاقی پیدا کردم و فرم هم پر کردیم!!!! خیلی تعجب کردم و در عین حال هم خیلی خیلی ناراحت شدم. من بخاطر اون دنبال دو نفر بودم ولی اون قولش رو زیر پا گذاشت. با اینکه خیلی ناراحت بودم ولی با خودم گفتم حتما صلاحم در اینه. روزها می آمد و می گذشت و فرصت انتخاب هم اتاقی هم به پایان میرسید. به مسئول خوابگاه گفتم اگر کسی اومد و دنبال هم اتاقی بود اگر روحیاتش با روحیات من یکی بود بگین بیاد اتاق ما با هم صحبت کنیم. خانم مسئول هم خدائیش خانم خوبی بود. چند نفر رو فرستاده بود اتاق تا منو ببینند ولی من که همیشه خدا ، اگر وقت گیر می آوردم خونه بودم. مخصوصا موقع امتحانات که رفت و آمد میکردم. امتحان آخر رو دادیم و من رفتم خوابگاه تا ببینم میتونم هم اتاقی پیدا کنم یا نه ؟ رفتم از مسئول خوابگاه پرسیدم چه کسانی سه نفری هستند که شماره یک اتاق رو بهم داد. رفتم در زدم ، سه تاشون هم توی اتاق بودند . وای خدای من رشته سه تاشون هم علوم تربیتی بود! دخترهای خوبی بودند ولی منم باید اول حرفهام رو می گفتم. از وضعیت سر و صدا کردنشون و درس خوندنشون پرسیدم که گفتند ما توی ترم درس نمی خونیم و همیشه ضبط صوتمون روشنه و صداش هم زیاده. منم گفتم پس نمی تونیم هم اتاق بشیم و پا شدم. گفتند حالا یکجوری کنار می آئیم .گفتم نه دیگه چه جوری کنار بیائیم .نمیشه! موقع خارج شدن از اتاقشون گفتند این اتاق روبروئی ما هم سه نفرن. درشون رو زدم. فاطمه ، طاهره و یک دختر دیگه که هم اتاقشون بود مشغول چائی خوردن بودند. با هم صحبت کردیم و توافقات اولیه حاصل شد .منتها سمیه که نفر سومی بود که قرار بود هم اتاقیم بشه توی اتاق نبود. قرار شد اون که اومد دوباره با هم صحبت کنیم و اینطور شد که با سه دوست خوب دیگه آشنا شدم. اونقدر خوب بودن که باز هم لطف خدا رو کاملا احساس کردم. طاهره و فاطمه جغرافی میخوندن و سمیه هم کشاورزی میخوند.

و اما سیزده بدر امسال ! خان داداش که دیشب کشیک بودند و امشب هم کشیک هستند. آقا داداش هم که از امروز صبح کشیک هست تا فردا. بنابراین امروز بعدازظهر  در غیاب آقاداداش ،یکی دو ساعتی رفتیم بیرون و برگشتیم. اینجا رفتیم و نکته جالب این بود که یک عده ازدیشب اومده بودند و چادر زده بودند و یک نفر هم اومده بود ، مسیر ماشین روی موجود رو حدود نیم متری کنده بود. ماشینهای بیچاره با یک مصیبتی خارج شدند که نگو !

پ . ن : بر اساس کنجکاوی زیاد چند قسمت از سریال دارا و ندار رو دیدم به نظرم فیلم مزخرفی بود.

Read Full Post »

هم اتاقی های سال سومم خوب بودند ولی در طول ترم درس نمی خوندند ، اتاق مطالعه های خوابگاه هم کوچک بود و ما هم که از صبح تا عصر کلاس داشتیم ، دیر می رسیدیم و جا گیرمون نمی اومد. توی اتاق هم این دوستان درس نمی خوندند و خلاصه از لحاظ درس خوندن مشکلاتی داشتیم اساسی. ثریا اهل کیاسر بود و فوق العاده مهربان و دلسوز ، گاها بی دلیل عصبانی میشد ولی خصوصیات خوبش خیلی بیشتر بود. یک روز رفته بود بازار. موقع برگشتن یک دختر خانمی رو با خودش آورده بود خوابگاه. دختره عجیب بود و من که احساس میکردم امواج منفی ساطع می کنه با شناختی که از ثریا داشتم برام عجیب بود که این دختره از فامیلاش هست. چند دقیقه بعد کلثوم صدام کرد و گفت میدونستی این دختر هیچ نسبتی با ثریا نداره ؟ منو بگو شاخ درآورده بودم به چه گنده گی !!! توی سالن میزگرد تشکیل دادیم. کاشف بعمل آمد که ثریا این دختره رو توی خیابون دیده. دختره گفته از یکی از شهرهای جنوبی اومده و می خواد بره دانشگاه تربیت معلم آذربایجان  و دانشجوی اونجاست.منتها چون دورهستش نتونسته بره. که ثریا هم  آورده بودش خوابگاه.

حالا تا اینجا داشته باشید تا لحظه ورود این دختره رو براتون تشریح کنم. اول ثریا اومد داخل و بعد هم این دختره ! ما هم که فکر کردیم فامیل ثریاست بهش خوش آمد گفتیم. دختره داخل نشده خودشو پرت کرد روی تخت کلثوم و دراز کشید. منو بگو دیگه خیلی خیلی تعجب کرده بودم. خیلی پررو بود . شبش هم من کلی در مورد دانشگاه تربیت معلم ازش سوال پرسیدم که معلوم شد اطلاعات کافی نداره و دروغ گفته که دانشجوی اونجاست. صبح هم که به گفته خودش قرار بود بره دانشگاه تربیت معلم ولی عین خیالش نبود. گرفته بود خوابیده بود. ما هم همه کلاس داشتیم  بنابراین بیدارش کردیم و گفتیم که کلاس داریم. میگه اشکال نداره شما برین من همین جا هستم !!!! 

تا خود صبح نخوابیدم. به ثریا گفتم آخه دختر خوب چرا دلت برای امثال این دختره که اصلا معلوم نیست کی هست میسوزه ؟ حالا اگر دزد باشه چی ؟ بره وسایل یکی رو بدزده چی ؟ خلاصه تا خود صبح خوابم نبرد ، به دختره اصلا اعتماد نداشتم که صبح دید ما محلش نمیذاریم ، راهش رو کشید و رفت. ولی خدائیش خیلی پررو بود .  تابحال آدم به این پرروئی ندیده بودم.

Read Full Post »

توی خوابگاه یک زمین چمن بود که وقتی بهار میشد عصرها میرفتیم و روی چمنهای سبزش قدم میزدیم. غروبها کلی کیف می داد راه رفتن روی چمنها .پنجره بالکن اتاق ما به سمت زمین چمن بود. البته در اتاق ما هم رو به دریا !!!!! بود ! ( رو به دریا اصطلاحی بود که من در توصیف اتاقمون بکار میبردم ! آخه اتاق ما رو به سرویس بهداشتی بود و وقتی در اتاقمون باز بود ، ما میتونستیم ملت را داخل سرویس بهداشتی ببینیم و گاها صداهای ناهنجار هم می شنیدیم !!!! ) هر از گاهی حتی آوازهای ملت از توی حموم هم به گوشمون میرسید!!! زمستونها هم اتاقمون بشدت سرد میشد. ما توی خوابگاه می تونستیم دوچرخه سواری هم بکنیم  که یکبار توی خونه گفتم که یک روز میخوام دوچرخه سواری کنم ، پدر  جان  گفت مبادا بری دوچرخه سواری کنی!!!! میری دوچرخه سواری می کنی دست و پات می شکنه ! ( این پدرجان من اونقدر نگران یکدونه دخترشه که نگذاشت ما دوچرخه سواری کنیم! ) خلاصه منم حرف دختر گوش کن ، سوار دوچرخه نشدم!

با اینکه توی خوابگاه سختی هم بود و من همیشه دوست داشتم آخر هفته بشه و برگردم خونه ولی از اینکه دوستان خیلی زیادی پیدا کرده بودم ، خیلی خوشحال بودم. مخصوصا اینکه اکثرشون فوق العاده خوب بودند. آخرهای ترم چهار بودیم که الناز گفت بچه ها دیگه ترم بعد با هم هم اتاق نشیم. بریم هم اتاقی های جدید پیدا کنیم. منم بهش گفتم آخه دختر خوب ما که با اخلاق و رفتار هم آشنا شدیم. مشکلی هم که با هم نداریم ، پس مرض داریم بریم اتاقمون رو عوض کنیم. که الناز گفت نه من میخوام اتاقم رو عوض کنم. منم گفتم بعدا نگی نگفتی ها ! خلاصه خود دانی ! بنابراین من باید میرفتم سه نفر هم اتاقی پیدا می کردم. موقع امتحانات بود و وقت زیادی نمونده بود و منم کس خاصی رو پیدا نکرده بودم. قبل از آخرین امتحانمون که امتحان معدنی 1 بود الناز اومد و گفت عذرا پس چیکار کردی مهلت تعیین هم اتاقی داره تموم میشه ها ! اینو که گفت اعصاب اینجانب بهم ریخت و کمترین نمره عمرم رو گرفتم یازده و نیم. نمره ای بود که معدلم رو کاملا نابود کرد. تمام نمرات قبلیم بالای 16بود. منم ناراحت و افسرده شده بودم. رفتم خوابگاه باز هم نتونستم کسی رو پیدا کنم. این در حالی بود که هم الناز و هم نصیبه تعیین هم اتاقی کرده بودند. ناراحت توی خونه نشسته بودم که دیدم یکی به موبایلم زنگ زد. گفت ما سه نفریم با ما هم اتاقی میشی؟ منم گفتم بیام ببینمتون تا بعد ببینیم چی میشه ؟ رفتم و دیدمشون ماه ! یعنی اگر می خواستم دنبالشون بگردم و هم اتاقی هائی مثل اینها پیدا کنم محال بود. فقط مشکلی که بود رشته شون بود که کاملا واضح بود ، طول ترم درس نخواهند خواند. کلثوم رشته اش فلسفه بود و ثریا و سمیه هر دو علوم تربیتی می خوندن.  ولی خب از نظر اخلاقی فوق العاده بودند. اینطوری شد که سال دوم هم به پایان رسید.

در همین رابطه بخوانید.

همه برادریم ، خاطرات خوابگاهی

خاطرات زندگی خوابگاهی 1

خاطرات زندگی خوابگاهی 2
خاطرات زندگی خوابگاهی 3
خاطرات زندگی خوابگاهی4

خاطرات زندگی خوابگاهی 5

خاطرات زندگی خوابگاهی 6

Read Full Post »

ترم دوم سال دوم و بعبارتی ترم چهارم بودیم. بعد از عید امتحان میان ترم ( فکر کنم امتحان شیمی فیزیک بود ) داشتیم . بعد از تعطیلات هم امتحان داشتن کلا تعطیلات آدمو کوفت می کنه. مجبور بودیم کل تعطیلات رو درس بخونیم.  بعد عید شال و کلاه کردیم رفتیم خوابگاه.  وارد اتاقمون که شدیم دیدیم ای دل غافل اتاقمون پر آبه!!!  نگو شوفاژ ترکیده و آب اتاقمون رو برداشته بود. رفتیم به سرپرست خوابگاه خبر دادیم چند روزی طول کشید تا یکی رو بفرستن بیاد درستش کنه و ما هم مجبور بودیم توی این اتاق زندگی کنیم البته چون هممون تخت داشتیم دیگه اصلا زمین نمی نشستیم ، یعنی اصلا نمیشد روی زمین خیس ایستاد چه برسه به نشستن. یک روز عصر که فرداش امتحان  میان ترم داشتیم من روی تختم نشسته بودم و داشتم درس می خوندم. تختهای ما دو طبقه بود که من و الناز طبقه دوم تختها بودیم . یکدفعه پیجر خوابگاه جمله معروف : » خانمها حجاب رو رعایت کنین ، آقا میاد » رو گفتند که منم فکر کردم میخوان بیان شوفاژ ما رو درست کنند. خواستم سریع بیام پائین مانتوئی بپوشم و روسری سر کنم که یکهو موقع پائین اومدن پام پیچ خورد ، چه پیچ خوردنی .  وحشتناک درد میکرد دیگه اصلا نتونستم پام رو روی زمین بذارم .از شدت درد هم چشمام سیاهی رفت به تخت تکیه دادم و تا نیفتم. الناز سریعا اومد و کمکم کرد تا روی تخت بشینم یک چادر هم انداخت روی سرم.  اونقدر از درد به خودم می پیچیدم که متوجه نشدم آقای تاسیساتی کی اومد و کی رفت. خواستم بگم مثلا خیلی تحملم زیاده  به مامانم اینا نگفتم آخه امتحان میان ترم هم داشتم. گفتم ضربه دیده چند ساعت بعد خوب میشه ولی خوب نشد که نشد. آخرش زنگ زدم خونه و به مامانم گفتم. دو ساعت بعد مامان جان و پدر جان و خان داداش دم در خوابگاه منتظرم بودند.  با چه مصیبتی خودم رو کنار ماشین رسوندم خدا میدونه . خان داداش گفت کو ببینم. جورابمو که درآوردم تا مچ پام رو نشون بدم دیدم بدجور پام باد کرده که دیگه اصلا پام توی کفشم نمیرفت. خلاصه که بردند از پام عکس انداختند خدا رو شکر نشکسته بود. بعدش هم مستقیم رفتیم خونه. یک هفته توی خونه استراحت کردم ، اصلا نمی تونستم راه برم. باند کشی  هم می بستم. هفته بعدش که رفتم دانشگاه باز هم نمی تونستم درست راه برم. اونموقع بود که متوجه شدم اونهائی که نمیتونن راه برن چه زجری می کشن! خدایا بخاطر نعمتهائی که به ما دادی هزاران مرتبه شکر. هر چقدر هم که شکر کنیم بازم کمه. تا اواخر تیر ماه همین وضعیت بود که نهایتا پام به وضعیت عادی برگشت و کاملا خوب شد. ولی خودمونیما چرا باید امکانات برای کسانی که مشکل جسمی دارند اینقدر کم باشه ؟ حتما الان می گید برو بابا ما برای انسانهای سالم چه امکاناتی داریم که برای معلولان جسمی چه امکاناتی داشته باشیم!!!!

بعد داداشی برام گواهی نوشت که بردم دادم دست استادم. خلاصه امتحان میان ترم ندادم. گفتم کی بیام امتحان بدم که گفت نمیخواد.

در همین رابطه بخوانید:

همه برادریم ، خاطرات خوابگاهی

خاطرات زندگی خوابگاهی 1

خاطرات زندگی خوابگاهی 2
خاطرات زندگی خوابگاهی 3
خاطرات زندگی خوابگاهی4

خاطرات زندگی خوابگاهی 5

Read Full Post »

Older Posts »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: