Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘خاطرات’

دوستان از پست قبلی خوششان نیامد و اینجا بود که باید لغت ابداعی » پمفولیکس عود کن » *دکتر ربولی به کار گرفته شود . بنابراین در لابلای ذهنم جستجو کردم و اینها رو یافتم.

1 . ترم اول دوره کارشناسی ، سر کلاس شیمی عمومی 1 :

آقای دکتر فرشباف که آخرین سال تدریسشون بود مشغول تدریس بودند. نوع تدریس ایشون خیلی جالبه و خیلی هم خوش اخلاق بودند. یکدفعه دیدیم که ایشون عصبانی شدند . اون آقای هم کلاسی ما که گوینده جمله معروف » اسلام به خطر افتاد » در همان اردوئی بودند که دوستان ما نصف راه رو پشت وانت سوار شده بودند که یادتون هست ! دکتر فرشباف رو به ایشون : ( البته لازم به ذکر است که پشت سر اون آقای همکلاسی هم ستونی قرار داشت ) اول محکم گچ رو به سمتشون پرتاب کردند و بعد گفتند ببین اگر حواست به درس نباشه همچین میزنمت که بخوری به ستون و خودت  و ستون با هم برین بیرون !!! ما که همیشه ردیف اول می نشستیم متوجه قضیه نشدیم ولی دوستانی که عقب نشسته بودند می گفتند این آقا از اول تا آخر کلاس به صورت تابلوئی برگشته بودند سمت خانمها و نگاهشون میکردند ! حالا چی رو نگاه میکردند خدا عالمه !! آخه اینا رو که هر روز می دیدند دیگه وسط کلاس نگاه کردنشون چی بود دیگه !

البته لازم به ذکر است که ایشون بعد از 3 ترم مشروط شدن اخراج شدند ولی وقتی ترم آخر بودیم ایشون رو دیدیم که دوباره برگشته بودند. توی اون سه ترم معدل کلشون 8 بود !!! ( لازم به ذکر است پدر ایشون صاحب یک کارخانه معروف بود و 3 میلیون هم جهت قبولی ایشون در کنکور خرج کرده بود .)

2 . سال دوم کارشناسی :

بچه های شیمی کاربردی خیلی فیلم تشریف داشتند . بنابراین سناریوئی ترتیب داده بودند. مثل اینکه یکی از خانمهای هم کلاسیشون به یکی از آقایان علاقمند شده بود و همه از رفتار این خانم متوجه این علاقه شده بودند و تصمیم گرفتند سر به سر اون خانم بگذارند. یک روز خبری در دانشکده پیچید . آقای » ی » ازدواج کرد ! خب همه گفتند مبارکه . ایشالا به پای هم پیر بشن. ولی اون خانم بطرز محسوسی افسردگی گرفته بود ، بطوریکه بقیه افرادی که متوجه علاقه ایشون نشده بودند نیز متوجه شدند و بعدا که معلوم شد این خبر دروغ بوده دیگه اوضاع برای اون خانم بدتر هم شد !!! بیچاره دختره !

3 . ترم سوم دوره کارشناسی ارشد :

سر کلاس نمیدونم از کجا بحث ازدواج پیش اومد که یکی از آقایون همکلاسی که سنشون بالاست و ما تا چند وقت پیش فکر میکردیم متاهل هستند و استاد و یکی از خانمهای متاهل ورودی دو سال قبلتر از ما ، داشتند بحث میکردند و ما هم بی سر و صدا گوش میکردیم. خانم متاهل از مشکلات تحصیل و تاهل صحبت میکرد که یکدفعه آقای همکلاسی برگشتند گفتند خانمها درس خوندن رو میخوان چیکار ؟! اول و آخر که باید با یک دیپلم ازدواج کنند !!!!!!!! واقعا اونجا جا داشت حالشون گرفته بشه اونم اساسی  و از آنجائی که عادت ندارم به حرفهای بی سر و ته بعضی ها جواب بدم ،  جواب ندادم و دوستانم نیز حرفی نزدند!!!! حالا این سوال مطرح است که اصلا ایشان از کجا میدانستند کی با کی ازدواج می کنه؟!

* پمفولیکس عود کن : بی مزه

Advertisements

Read Full Post »

هم اتاقی های سال سومم خوب بودند ولی در طول ترم درس نمی خوندند ، اتاق مطالعه های خوابگاه هم کوچک بود و ما هم که از صبح تا عصر کلاس داشتیم ، دیر می رسیدیم و جا گیرمون نمی اومد. توی اتاق هم این دوستان درس نمی خوندند و خلاصه از لحاظ درس خوندن مشکلاتی داشتیم اساسی. ثریا اهل کیاسر بود و فوق العاده مهربان و دلسوز ، گاها بی دلیل عصبانی میشد ولی خصوصیات خوبش خیلی بیشتر بود. یک روز رفته بود بازار. موقع برگشتن یک دختر خانمی رو با خودش آورده بود خوابگاه. دختره عجیب بود و من که احساس میکردم امواج منفی ساطع می کنه با شناختی که از ثریا داشتم برام عجیب بود که این دختره از فامیلاش هست. چند دقیقه بعد کلثوم صدام کرد و گفت میدونستی این دختر هیچ نسبتی با ثریا نداره ؟ منو بگو شاخ درآورده بودم به چه گنده گی !!! توی سالن میزگرد تشکیل دادیم. کاشف بعمل آمد که ثریا این دختره رو توی خیابون دیده. دختره گفته از یکی از شهرهای جنوبی اومده و می خواد بره دانشگاه تربیت معلم آذربایجان  و دانشجوی اونجاست.منتها چون دورهستش نتونسته بره. که ثریا هم  آورده بودش خوابگاه.

حالا تا اینجا داشته باشید تا لحظه ورود این دختره رو براتون تشریح کنم. اول ثریا اومد داخل و بعد هم این دختره ! ما هم که فکر کردیم فامیل ثریاست بهش خوش آمد گفتیم. دختره داخل نشده خودشو پرت کرد روی تخت کلثوم و دراز کشید. منو بگو دیگه خیلی خیلی تعجب کرده بودم. خیلی پررو بود . شبش هم من کلی در مورد دانشگاه تربیت معلم ازش سوال پرسیدم که معلوم شد اطلاعات کافی نداره و دروغ گفته که دانشجوی اونجاست. صبح هم که به گفته خودش قرار بود بره دانشگاه تربیت معلم ولی عین خیالش نبود. گرفته بود خوابیده بود. ما هم همه کلاس داشتیم  بنابراین بیدارش کردیم و گفتیم که کلاس داریم. میگه اشکال نداره شما برین من همین جا هستم !!!! 

تا خود صبح نخوابیدم. به ثریا گفتم آخه دختر خوب چرا دلت برای امثال این دختره که اصلا معلوم نیست کی هست میسوزه ؟ حالا اگر دزد باشه چی ؟ بره وسایل یکی رو بدزده چی ؟ خلاصه تا خود صبح خوابم نبرد ، به دختره اصلا اعتماد نداشتم که صبح دید ما محلش نمیذاریم ، راهش رو کشید و رفت. ولی خدائیش خیلی پررو بود .  تابحال آدم به این پرروئی ندیده بودم.

Read Full Post »

توی خوابگاه یک زمین چمن بود که وقتی بهار میشد عصرها میرفتیم و روی چمنهای سبزش قدم میزدیم. غروبها کلی کیف می داد راه رفتن روی چمنها .پنجره بالکن اتاق ما به سمت زمین چمن بود. البته در اتاق ما هم رو به دریا !!!!! بود ! ( رو به دریا اصطلاحی بود که من در توصیف اتاقمون بکار میبردم ! آخه اتاق ما رو به سرویس بهداشتی بود و وقتی در اتاقمون باز بود ، ما میتونستیم ملت را داخل سرویس بهداشتی ببینیم و گاها صداهای ناهنجار هم می شنیدیم !!!! ) هر از گاهی حتی آوازهای ملت از توی حموم هم به گوشمون میرسید!!! زمستونها هم اتاقمون بشدت سرد میشد. ما توی خوابگاه می تونستیم دوچرخه سواری هم بکنیم  که یکبار توی خونه گفتم که یک روز میخوام دوچرخه سواری کنم ، پدر  جان  گفت مبادا بری دوچرخه سواری کنی!!!! میری دوچرخه سواری می کنی دست و پات می شکنه ! ( این پدرجان من اونقدر نگران یکدونه دخترشه که نگذاشت ما دوچرخه سواری کنیم! ) خلاصه منم حرف دختر گوش کن ، سوار دوچرخه نشدم!

با اینکه توی خوابگاه سختی هم بود و من همیشه دوست داشتم آخر هفته بشه و برگردم خونه ولی از اینکه دوستان خیلی زیادی پیدا کرده بودم ، خیلی خوشحال بودم. مخصوصا اینکه اکثرشون فوق العاده خوب بودند. آخرهای ترم چهار بودیم که الناز گفت بچه ها دیگه ترم بعد با هم هم اتاق نشیم. بریم هم اتاقی های جدید پیدا کنیم. منم بهش گفتم آخه دختر خوب ما که با اخلاق و رفتار هم آشنا شدیم. مشکلی هم که با هم نداریم ، پس مرض داریم بریم اتاقمون رو عوض کنیم. که الناز گفت نه من میخوام اتاقم رو عوض کنم. منم گفتم بعدا نگی نگفتی ها ! خلاصه خود دانی ! بنابراین من باید میرفتم سه نفر هم اتاقی پیدا می کردم. موقع امتحانات بود و وقت زیادی نمونده بود و منم کس خاصی رو پیدا نکرده بودم. قبل از آخرین امتحانمون که امتحان معدنی 1 بود الناز اومد و گفت عذرا پس چیکار کردی مهلت تعیین هم اتاقی داره تموم میشه ها ! اینو که گفت اعصاب اینجانب بهم ریخت و کمترین نمره عمرم رو گرفتم یازده و نیم. نمره ای بود که معدلم رو کاملا نابود کرد. تمام نمرات قبلیم بالای 16بود. منم ناراحت و افسرده شده بودم. رفتم خوابگاه باز هم نتونستم کسی رو پیدا کنم. این در حالی بود که هم الناز و هم نصیبه تعیین هم اتاقی کرده بودند. ناراحت توی خونه نشسته بودم که دیدم یکی به موبایلم زنگ زد. گفت ما سه نفریم با ما هم اتاقی میشی؟ منم گفتم بیام ببینمتون تا بعد ببینیم چی میشه ؟ رفتم و دیدمشون ماه ! یعنی اگر می خواستم دنبالشون بگردم و هم اتاقی هائی مثل اینها پیدا کنم محال بود. فقط مشکلی که بود رشته شون بود که کاملا واضح بود ، طول ترم درس نخواهند خواند. کلثوم رشته اش فلسفه بود و ثریا و سمیه هر دو علوم تربیتی می خوندن.  ولی خب از نظر اخلاقی فوق العاده بودند. اینطوری شد که سال دوم هم به پایان رسید.

در همین رابطه بخوانید.

همه برادریم ، خاطرات خوابگاهی

خاطرات زندگی خوابگاهی 1

خاطرات زندگی خوابگاهی 2
خاطرات زندگی خوابگاهی 3
خاطرات زندگی خوابگاهی4

خاطرات زندگی خوابگاهی 5

خاطرات زندگی خوابگاهی 6

Read Full Post »

ترم دوم سال دوم و بعبارتی ترم چهارم بودیم. بعد از عید امتحان میان ترم ( فکر کنم امتحان شیمی فیزیک بود ) داشتیم . بعد از تعطیلات هم امتحان داشتن کلا تعطیلات آدمو کوفت می کنه. مجبور بودیم کل تعطیلات رو درس بخونیم.  بعد عید شال و کلاه کردیم رفتیم خوابگاه.  وارد اتاقمون که شدیم دیدیم ای دل غافل اتاقمون پر آبه!!!  نگو شوفاژ ترکیده و آب اتاقمون رو برداشته بود. رفتیم به سرپرست خوابگاه خبر دادیم چند روزی طول کشید تا یکی رو بفرستن بیاد درستش کنه و ما هم مجبور بودیم توی این اتاق زندگی کنیم البته چون هممون تخت داشتیم دیگه اصلا زمین نمی نشستیم ، یعنی اصلا نمیشد روی زمین خیس ایستاد چه برسه به نشستن. یک روز عصر که فرداش امتحان  میان ترم داشتیم من روی تختم نشسته بودم و داشتم درس می خوندم. تختهای ما دو طبقه بود که من و الناز طبقه دوم تختها بودیم . یکدفعه پیجر خوابگاه جمله معروف : » خانمها حجاب رو رعایت کنین ، آقا میاد » رو گفتند که منم فکر کردم میخوان بیان شوفاژ ما رو درست کنند. خواستم سریع بیام پائین مانتوئی بپوشم و روسری سر کنم که یکهو موقع پائین اومدن پام پیچ خورد ، چه پیچ خوردنی .  وحشتناک درد میکرد دیگه اصلا نتونستم پام رو روی زمین بذارم .از شدت درد هم چشمام سیاهی رفت به تخت تکیه دادم و تا نیفتم. الناز سریعا اومد و کمکم کرد تا روی تخت بشینم یک چادر هم انداخت روی سرم.  اونقدر از درد به خودم می پیچیدم که متوجه نشدم آقای تاسیساتی کی اومد و کی رفت. خواستم بگم مثلا خیلی تحملم زیاده  به مامانم اینا نگفتم آخه امتحان میان ترم هم داشتم. گفتم ضربه دیده چند ساعت بعد خوب میشه ولی خوب نشد که نشد. آخرش زنگ زدم خونه و به مامانم گفتم. دو ساعت بعد مامان جان و پدر جان و خان داداش دم در خوابگاه منتظرم بودند.  با چه مصیبتی خودم رو کنار ماشین رسوندم خدا میدونه . خان داداش گفت کو ببینم. جورابمو که درآوردم تا مچ پام رو نشون بدم دیدم بدجور پام باد کرده که دیگه اصلا پام توی کفشم نمیرفت. خلاصه که بردند از پام عکس انداختند خدا رو شکر نشکسته بود. بعدش هم مستقیم رفتیم خونه. یک هفته توی خونه استراحت کردم ، اصلا نمی تونستم راه برم. باند کشی  هم می بستم. هفته بعدش که رفتم دانشگاه باز هم نمی تونستم درست راه برم. اونموقع بود که متوجه شدم اونهائی که نمیتونن راه برن چه زجری می کشن! خدایا بخاطر نعمتهائی که به ما دادی هزاران مرتبه شکر. هر چقدر هم که شکر کنیم بازم کمه. تا اواخر تیر ماه همین وضعیت بود که نهایتا پام به وضعیت عادی برگشت و کاملا خوب شد. ولی خودمونیما چرا باید امکانات برای کسانی که مشکل جسمی دارند اینقدر کم باشه ؟ حتما الان می گید برو بابا ما برای انسانهای سالم چه امکاناتی داریم که برای معلولان جسمی چه امکاناتی داشته باشیم!!!!

بعد داداشی برام گواهی نوشت که بردم دادم دست استادم. خلاصه امتحان میان ترم ندادم. گفتم کی بیام امتحان بدم که گفت نمیخواد.

در همین رابطه بخوانید:

همه برادریم ، خاطرات خوابگاهی

خاطرات زندگی خوابگاهی 1

خاطرات زندگی خوابگاهی 2
خاطرات زندگی خوابگاهی 3
خاطرات زندگی خوابگاهی4

خاطرات زندگی خوابگاهی 5

Read Full Post »

قبلا در مورد خوابگاه و خاطراتش نوشتم و حالا خاطرات خوابگاهی رو ادامه میدم.

هم اتاقی ترم اولم خانم » م » که یادتون هست ایشون از یک شهر خیلی دور آمده بودند . مادر جان همیشه می گفت هوای دوستانت رو که از شهرهای دور اومدن داشته باش و بهشون محبت کن. ما هم اطاعت امر نمودیم. با هر سه نفر هم اتاقی هام رابطه خیلی خوبی داشتم و خوشحال بودم که دوستان خوبی پیدا کردم ولی هر بار که در مورد این موضوع حرف میزدم الناز و نصیبه پوزخندی تحویلم می دادند . من هم ازشون می پرسیدم که جریان چیه نمی گفتند. بچه های اتاقمون خوب بودند و سرشون توی کار خودشون بود وهمشون روزه می گرفتند ، نماز می خوانند . هم اتاقی آدم این خصوصیات رو داشته باشه حتما خوبه دیگه !یک روز که خیلی به الناز اصرار کردم گفت این دختره «م» وقتی تو اینجائی نماز می خونه و روزه می گیره وقتی نیستی کلا ترک میکنه . گفتم نه بابا ! مگه امکان داره ! اصلا چرا باید این کار رو بکنه ؟! کلا بسیار متعجب شدم. نزدیک امتحانات ترم اول ، من اصلا به خوابگاه نرفتم و برای امتحانات هم رفت و آمد میکردم. وقتی ترم بعدی شروع شد دیدم » م » که هم اتاقی ما بود دیگه به اتاق نمیاد به الناز و نصیبه گفتم مگه چی شده ! گفتند هیچی نشده خودش نمیخواد توی اتاق ما باشه !!!! هر چی علت رو پرسیدم هیچی نگفتن. آخرش یکی دو سال بعد گفتند که جریان چی بوده ! نگو این خانم » م » با یک پسری از دانشکده ریاضی دوست شده ( یکبار که اختتامیه قویترین مردان دانشجو بود همه بچه های خوابگاهی رفتیم «م » هم اومد و کنار من نشست. دیدم چشمش فقط مونده روی یک پسری که سکوی روبروی ما نشسته بود ، بعدا فهمیدم این همون پسره است !!! عجب پسری هم بود خدا بدور!!!) یکبار وسط امتحانات ترم اول پا شده رفته دانشکده پسره و همینطوری یکدفعه حالش بهم خورده . این پسره برش داشته بردتش بیمارستان امام !!!! ( این بیمارستان امام هم شده بود تفریحگاه ملت!!!)بعد از بیمارستان شماره موبایل الناز و نصیبه رو از توی گوشی «م » درآوردن و بهشون زنگ زدن که دوستتون حالش بد شده این دو تا هم با اینکه درس داشتن پا شدن رفتن بیمارستان! اونجا » م » بهشون گفته کی به شما گفت بیائید اینجا ؟؟؟؟ برید لازم نکرده اینجا باشین! اینها هم گفتن که اومدیم کمک کنیم وگرنه به ما چه ؟؟ که در این گیر و دار همون پسره رو دیده اند و یکسیری صحنه های دیگر که از نوشتنشون معذورم! اینقدر رفتار » م » و پسره تابلو بوده که الناز و نصیبه رو توی بیمارستان سین جیم کرده بودن و ازشون کلی سوال پرسیده بودن. الناز هم ساده متوجه نشده جریان چیه از روی حس انسان دوستی مونده بیمارستان تا » م » رو برگردونه خوابگاه ! نصفه شب شده بوده و نگو اون پسره هم توی خوابگاه داخل دانشگاه ساکن بوده و » م » با پسره قرار گذاشته بود بنابراین الناز رو نصفه شبی وسط دانشگاه تنها میذاره. تازه سرویس هم که تا خوابگاه نبود آخه نصفه شب هم بود بیچاره الناز کلی ترسیده بود!نهایتا اینکه خانم » م » که دستش بین بچه ها رو شده بود از اتاق ما میره .» م » از بچه ها قول گرفته بود که به من چیزی نگن! ( تو رو خدا ابهت رو داشته باشین نخواسته شخصیتش پیش من زیر سوال بره! برای خود منم جای سواله وقتی شخصیتت پیش همه زیر سوال رفته پس یک نفر کمتر یا بیشتر چه فرقی می کنه ؟!)

گاهی با خودم فکر می کنم سال اول بی نهایت ساده بودم که با اینکه 6 ماه با » م » هم اتاق بودم تصور میکردم که دختر خوبیه ولی اینطور نبود!

نوشته های مرتبط:

همه برادریم ، خاطرات خوابگاهی

خاطرات زندگی خوابگاهی 1

خاطرات زندگی خوابگاهی 2

خاطرات زندگی خوابگاهی3

عکس نوشت :

عکس زیر مربوط به پرنده ای هست که ندانسته لانه خود را در مسیر عبور آب ساخته است . پرنده مادر به هنگام باریدن باران  با بدن خود جلوی جاری شدن آب را گرفته است. عجب مهری است مهر مادری!!!( میدونم قدیمیه ولی خب بازم گذاشتمش)

Read Full Post »

در همین ابتدا اعلام میدارم که ما به خان داداش جانمان بسیار اصرار نمودیم که خودشان وبلاگ باز کنند و خاطراتشان را بنویسند ولی از آنجائی که ایشان اعتقاد دارند وبلاگ نویسی کار بیهوده ای است قبول نمی کنند. بنابراین اینجانب تصمیم گرفتم خاطرات ایشان را بدزدم و باهاشون پز بدم.  :mrgreen:  بنابراین هر از گاهی منتظر پستهای این چنینی که خاطرات دزدیده شده خان داداشمان توسط اینجانب است ، باشید.

1 . ساعت دو و نیم بامداد مریض خان داداش رو از خواب ناز بیدار کرده و موقع وارد شدن هم گفته است: سلام ، عصرتون بخیر. من مانده ام مردم این تقسیم بندیها را چگونه انجام میدهند ؟    😯

2 . خان داداش مشغول ویزیت مریض بوده اند که یک نفر در رو باز می کنه و وارد میشه و دفترچه بیمه اش رو روی میز پرتاپ می کنه . داداشی به این مریض دومیه میگه شما بیرون تشریف داشته باشین بعد از این مریض تشریف بیارید که یک دفعه مریض دومی میز رو برمیگردونه و کلی دادو بیداد میکنه که نخیر اول باید منو ویزیت کنی. حالا بماند که این مریض … بوده و ادای بیمار روانی رو درمیاورده که ….

3 . دو تا دانشجوی پزشکی که گوش یکیشون درد میکرده اومده بودن پیش داداشی که قبلا به یک پزشک که توی کانادا تحصیل کرده بود مراجعه کرده بودند. از قضا پزشک متبحر تحصیلکرده کانادا !!!!! در حالیکه اتوسکوپ باطری نداشته ، داشته گوش طرف رو معاینه میکرده. این دو نفر هم خجالت کشیده بودند بگن که آخه شما چطور با این اتوسکوپ می بینین که آخرش گفتن آقای دکتر شما با این اتوسکوپ که لامپ توش روشن نیست ، چطوری تونستین ببینین ؟ که جناب دکتر فرموده اند : ااااااااااااا ( با کسره خوانده شود ) راست میگین ها ! اگه ممکنه برید باطری بخرید بیارید!!!!!!!!!

4 . یک خانمی با شوهرش اومده. خانمه میگه قلبم درد می کنه . نوار قلبش هم طبیعی بوده. داداشی میگه احتمالا عصبیه. شوهر خانم میگه دیدین خانم گفتم اینقدر فکر و خیال نکنین. کاشف بعمل میاد که اینها یک آقا پسر 24 – 25 ساله داشتند که لیسانش رو گرفته و الان هم سربازیش داره تموم میشه . اخیرا بدون اطلاع خانواده رفته زن گرفته و بعدش هم خانمش رو آورده و به خانواده معرفی کرده !!!!!!!

5 .  یک پسر بچه هفت ساله آورده بودند که مچ دستش بریده بود. خان داداش از پدر بچه می پرسه این بچه دستش چی شده. پدر بچه میگه : آقای دکتر همش تقصیر این جومونگه! این بچه از صبح تا شب ادای جومونگ رو درمیاره! محکم با دستش کوبیده به شیشه که شیشه شکسته و مچ دستش رو هم بریده !

پ. ن 1 : نمیدونم بعضی از دوستان بعلت ابراز عقیده نکردن من در بعضی مسائل پیش خودشون به چه نتیجه ای رسیده اند ، ولی نگفتن به هیچ وجه ، دلیل بر نفهمیدن ، ندانستن و حس نکردن نیست!  توی این مدت بارها سکوت درونم رو فریاد زدم. مثلا اینجا ! میدونید کشف جدیدم چیه ؟ هر وقت بشدت ناراحت میشم پمفولیکس دستم عود میکنه! والا من که ربطش رو متوجه نشدم ! این هم مدل جدیده !

پ . ن 2 : امروز که گذشت روز شهادت امام زین العابدین ( ع ) بود. به گفته عموی پدرم خانواده ما یک شجره نامه خانوادگی داره که روی پوست آهو نوشته شده و تا هفت نسل قبل از پدربزرگم تماما اسمشون در اون شجره نامه خانوادگی اومده و اسم فامیل ما هم از اسم آخرین جدمون که اسمش در شجره نامه هست ، گرفته شده است. این شجره نامه به گفته عموی پدرم در دست فردی است که در شهر دیگری زندگی می کنه. نسل ما بر خلاف بیشتر سادات ایرانی که به امام موسی کاظم ( ع ) میرسند ؛ به امام زین العابدین ( ع ) میرسه. خدا رو چه دیدین شاید من هم یک روز رفتم دنبال اون شخص و از شجره نامه مون کپی گرفتم. من که هنوز متوجه نشدم شجره نامه ما دست اون شخص چیکار میکنه؟؟؟

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: