Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘خوابگاه’

قبلا در مورد خوابگاه و خاطراتش نوشتم و حالا خاطرات خوابگاهی رو ادامه میدم.

هم اتاقی ترم اولم خانم » م » که یادتون هست ایشون از یک شهر خیلی دور آمده بودند . مادر جان همیشه می گفت هوای دوستانت رو که از شهرهای دور اومدن داشته باش و بهشون محبت کن. ما هم اطاعت امر نمودیم. با هر سه نفر هم اتاقی هام رابطه خیلی خوبی داشتم و خوشحال بودم که دوستان خوبی پیدا کردم ولی هر بار که در مورد این موضوع حرف میزدم الناز و نصیبه پوزخندی تحویلم می دادند . من هم ازشون می پرسیدم که جریان چیه نمی گفتند. بچه های اتاقمون خوب بودند و سرشون توی کار خودشون بود وهمشون روزه می گرفتند ، نماز می خوانند . هم اتاقی آدم این خصوصیات رو داشته باشه حتما خوبه دیگه !یک روز که خیلی به الناز اصرار کردم گفت این دختره «م» وقتی تو اینجائی نماز می خونه و روزه می گیره وقتی نیستی کلا ترک میکنه . گفتم نه بابا ! مگه امکان داره ! اصلا چرا باید این کار رو بکنه ؟! کلا بسیار متعجب شدم. نزدیک امتحانات ترم اول ، من اصلا به خوابگاه نرفتم و برای امتحانات هم رفت و آمد میکردم. وقتی ترم بعدی شروع شد دیدم » م » که هم اتاقی ما بود دیگه به اتاق نمیاد به الناز و نصیبه گفتم مگه چی شده ! گفتند هیچی نشده خودش نمیخواد توی اتاق ما باشه !!!! هر چی علت رو پرسیدم هیچی نگفتن. آخرش یکی دو سال بعد گفتند که جریان چی بوده ! نگو این خانم » م » با یک پسری از دانشکده ریاضی دوست شده ( یکبار که اختتامیه قویترین مردان دانشجو بود همه بچه های خوابگاهی رفتیم «م » هم اومد و کنار من نشست. دیدم چشمش فقط مونده روی یک پسری که سکوی روبروی ما نشسته بود ، بعدا فهمیدم این همون پسره است !!! عجب پسری هم بود خدا بدور!!!) یکبار وسط امتحانات ترم اول پا شده رفته دانشکده پسره و همینطوری یکدفعه حالش بهم خورده . این پسره برش داشته بردتش بیمارستان امام !!!! ( این بیمارستان امام هم شده بود تفریحگاه ملت!!!)بعد از بیمارستان شماره موبایل الناز و نصیبه رو از توی گوشی «م » درآوردن و بهشون زنگ زدن که دوستتون حالش بد شده این دو تا هم با اینکه درس داشتن پا شدن رفتن بیمارستان! اونجا » م » بهشون گفته کی به شما گفت بیائید اینجا ؟؟؟؟ برید لازم نکرده اینجا باشین! اینها هم گفتن که اومدیم کمک کنیم وگرنه به ما چه ؟؟ که در این گیر و دار همون پسره رو دیده اند و یکسیری صحنه های دیگر که از نوشتنشون معذورم! اینقدر رفتار » م » و پسره تابلو بوده که الناز و نصیبه رو توی بیمارستان سین جیم کرده بودن و ازشون کلی سوال پرسیده بودن. الناز هم ساده متوجه نشده جریان چیه از روی حس انسان دوستی مونده بیمارستان تا » م » رو برگردونه خوابگاه ! نصفه شب شده بوده و نگو اون پسره هم توی خوابگاه داخل دانشگاه ساکن بوده و » م » با پسره قرار گذاشته بود بنابراین الناز رو نصفه شبی وسط دانشگاه تنها میذاره. تازه سرویس هم که تا خوابگاه نبود آخه نصفه شب هم بود بیچاره الناز کلی ترسیده بود!نهایتا اینکه خانم » م » که دستش بین بچه ها رو شده بود از اتاق ما میره .» م » از بچه ها قول گرفته بود که به من چیزی نگن! ( تو رو خدا ابهت رو داشته باشین نخواسته شخصیتش پیش من زیر سوال بره! برای خود منم جای سواله وقتی شخصیتت پیش همه زیر سوال رفته پس یک نفر کمتر یا بیشتر چه فرقی می کنه ؟!)

گاهی با خودم فکر می کنم سال اول بی نهایت ساده بودم که با اینکه 6 ماه با » م » هم اتاق بودم تصور میکردم که دختر خوبیه ولی اینطور نبود!

نوشته های مرتبط:

همه برادریم ، خاطرات خوابگاهی

خاطرات زندگی خوابگاهی 1

خاطرات زندگی خوابگاهی 2

خاطرات زندگی خوابگاهی3

عکس نوشت :

عکس زیر مربوط به پرنده ای هست که ندانسته لانه خود را در مسیر عبور آب ساخته است . پرنده مادر به هنگام باریدن باران  با بدن خود جلوی جاری شدن آب را گرفته است. عجب مهری است مهر مادری!!!( میدونم قدیمیه ولی خب بازم گذاشتمش)

Read Full Post »

خواستم در مورد خاطرات خودم بنویسم دیدم این خاطره آقا داداش جالبتره. پس اول خاطره آقا داداش:

1 . داداشی توی خوابگاه شایانهمر دو تا هم اتاقی داشته به اسم آقایون ح و م . یک شب که داداشی توی خوابگاه نبوده و بعبارتی توی خونه بوده ، آقای ح  از سر و صدای آقای م از خواب میپره ، میبینه میخواد خودشو از پنجره پرت کنه پائین. آقای ح سریع بلند میشه و میره طرف هم اتاقیش و نمیذاره که خودش رو پرت کنه. بعدش هم طرف رو راهنمائی می کنه به سمت رختخوابش. صبح ازش میپرسه برای چی دیشب می خواستی خودتو از پنجره پرت کنی پائین ؟ که آقای م  میگن : من ؟ کـــــــــــــــــــــــــی ؟آقای ح هم ماجرا رو براش تعریف می کنه. خلاصه کاشف بعمل میاد که آقای م توی خواب راه میره و اصلا هم متوجه نمیشه که چیکار می کنه. خلاصه کم مونده بود آقای م الکی الکی بزنه خودشو بکشه.

آقای م خودش تعریف میکرده که اینکه چیزی نیست. یکبار توی خواب خواهر کوچولوی دو ساله اش رو از روی زمین برداشته و محکم انداختتش زمین !

خدا رو شکر ما از این هم اتاقیهای عجیب و غریب نداشتیم!

2 . هم اتاقیای داداشی از تخت خواب خوششون نمی اومده و به داداشی هم می گفتن تختت رو بذار بیرون که ما دوست نداریم ولی داداشی قبول نکرده بود. یک شب نگو شوفاژ اتاقشون ترکیده بوده و اتاقشون رو آب برداشته بود. داداشی هم از همه جا بی خبر گرفته بود خوابیده بود که نصفه شبی با صدای هم اتاقیاش از خواب پریده بود. اونها چون تخت نداشتند و روی زمین خوابیده بودند خیس شده بودند . بعدش هم مجبور شدند برن و توی اتاق همسایه ها بخوابند. اینم از معایب روی زمین خوابیدن در خوابگاه.  🙂

3 . اینم از خاطرات دوستم.

تختها توی اتاقهای ما معمولا دو طبقه بود. یک شب حدود نصفه شب  دوستم  با شنیدن یک صدا از خواب میپره . بلند میشه میبینه » ا » که طبقه دووم تخت خوابیده بود افتاده زمین ! میترسه و فکر می کنه شاید مرده باشه ، صداش می کنه » ا » » ا » . چند بار صداش می کنه تا اینکه » ا » میگه چیه چی شده ؟ » ا » خودش هم متوجه نشده بود که از تخت اونم طبقه دوم افتاده پائین !     😕        😯

Read Full Post »

با نزدیک شدن اعیاد اس ام اس های دوستان عزیز و هم اتاقیهای سابقم خاطرات روزهای گذشته را برایم زنده می کند. دوستانی که هر کدام در گوشه ای از ایران پراکنده اند.اولین روزی که وارد خوابگاه شدم خیلی خوب یادم است. 9 مهر 1382 .بدلیل حوادث و اتفاقاتی که ترم قبلتر رخ داده بود و امتحانات به اواخر شهریور منتقل شده بود ، ترم ما دیر شروع شد. الناز عزیزم دوست و هم اتاقی و همشهری مهربانم اولین کسی بود که با او آشنا شدم اونهم در ساختمان مرکزی موقع ثبت نام. بعد به خوابگاه رفتیم تا اتاقهایمان مشخص شود. خانمی که مسئول تقسیم اتاقها بود به من گفت میخواهی با چه کسانی هم اتاق شوی ؟ اسمشان رو بنویس و بیار به من بده ! منم گفتم هیچ کس رو نمی شناسم. شما خودت بنویس تا ببینیم خدا چی میخواد. اتاق 67 در طبقه زیرزمین اتاق ما شد. من آخرین نفر اون اتاق بودم. م  و نصیبه و الناز قبل از من اونجا بودند.بچه های سوئیتمون همه همکلاسیمون بودند. بعبارتی سوئیت ما به سوئیت شیمی معروف شد. توی اتاق فقط دو تخت داشتیم که دو نفر اولی سعی داشتند صاحب اون دو تخت بشوند که ما هم گفتیم عمرا روی زمین بخوابیم. خانم مستخدم پیری که مسئول تمیز کردن طبقه ما بود به من گفت بیا تا خودم برات تخت پیدا کنم. من دنبالش راه افتادم . بالاخره یک تخت پیدا کردیم و آوردیم . بعدش قرار شد یک تخت دیگه هم پیدا کنیم و تختها رو دو طبقه کنیم. نصیبه اهل گچساران بود و م رو هم بدلایلی نمیگم که کجائی  بود. من و الناز هم که همشهری بودیم. نصیبه بخاطر اینکه از شهر دوری آمده بود چند روز زودتر آمده بود و به خانم مستخدم گفته بود که اتاق ما رو تمیز کنه و یک پولی هم بهش داده بود که بعدا اون پول رو بین 4 نفرمون تقسیم کردیم. اون روز وقتی به خونه برگشتم دلم گرفته بود. آخه زندگی توی اون اتاق کوچک با 3 نفر دیگه بنظرم وحشتناک و غیرقابل تحمل می اومد . تازه مشکلات زندگی خوابگاهی داداشی رو هم توی خوابگاه شایانمهر که شنیده بودم بیشتر تنم می لرزید. از اینکه نکنه هم اتاقیام خوب نباشند و یا اصلا آدمهای ناجوری باشند. صبح شنبه ساعت 8 کلاس داشتیم یه ذره زودتر رفتم و وسایلم رو هم با خودم بردم و توی اتاق گذاشتم و بدو بدو رفتم دانشگاه. کم کم با دوستان جدیدی آشنا شدم. یک همشهری دیگه هم توی کلاسمون یافت شد به اسم س  که بعدها از وجودش بسی شرمنده بودیم که چرا چنین کسی همشهری ماست. تازه اتاقشون هم توی خوابگاه کنار اتاق ما بود. اوایل چون همشهری ما بود باهاش روابط دوستانه ای داشتم ولی از اواخر سال دوم بدلیل رفتارهای سبک و جلفی که انجام میداد کلا باهاش قطع رابطه کردم. کلا آبرو واسه ما توی دانشکده نذاشته بود. با اون حرکاتش کاری میکرد که ملت برمی گشتند ما رو نگاه میکردند. بارها بهش گفتم کمی متانت هم بد نیست. هر رفتاری جای خودش رو داره. که هر دفعه از دستم ناراحت میشد. تا اینکه یک روز زدم به سیم آخر و باهاش قطع رابطه کردم. اینم بگم که فوق العاده چاخان بود و من توی عمرم اصلا چنین آدمی ندیده بودم. حالا علت قطع رابطه ام رو با این خانوم براتون تعریف می کنم.

بچه های خوابگاه دم به دقیقه نصفه شبی حالشون خراب میشد و یکی یکی میرفتند اورژانس بیمارستان امام. دفعه اول که م حالش بد شده بود با الناز و همین خانم س اون رو بردند به اورژانس بیمارستان. نگو انترنی به اسم ا هم اونجا وجود داشته که به همراه چند نفر دیگه کار معاینه م رو انجام دادند. با تشخصیص هیستری اول با کتک و سیلی و اینها اونو به هوش آورده بودند و بعد هم مرخصش کرده بودند. نمیدونم چرا برگه شرح حال هم دست بچه ها بود. اینها هم که به خوابگاه برگشتند می گفتند خجالت نمی کشند اونقدر سیلی زدند تا بالاخره به هوش اومد. یعنی غیر از سیلی زدن کار دیگه ای بلد نیستند؟! منم گفتم حتما حالتش هیستریک بوده دیگه! بعد هم برگه شرح حال رو ازشون گرفتم و گفتم بله دیدید من راست می گفتم. خب درمانش همین بوده دیگه ! ( نکته اخلاقی : پزشکان عزیز توجه داشته باشند که به همراهان بیمار بگویند که درمان هیستری همینطوریه وگرنه مگر ما مرض داریم که ملت را کتک بزنیم ! )حالا اینها بماند روزهای بعد هم هر کس مریض میشد این خانم س بدو بدو شال و کلاه میکرد و همراهش می پرید بیمارستان ! ما هم می گفتیم وای چقدر دختر خوب و انسان دوستیه ! من خودم که اصلا یکبار هم همراه بچه ها نرفتم ! چیکار کنم درس داشتم خب ! یک روز که توی اتاقمون نشسته بودیم دیدیم صدای همین خانم س میاد. داره با یک نفر صحبت میکنه اونهم بلند بلند. میگه نفرمائید آقای دکتر ! این چه حرفیه آقای دکتر ! خواهش می کنم آقای دکتر !     😯   الناز هم که متوجه قضیه شده بود رفت و بهش گفت : خاک توی اون سرت بکنند لااقل برو بیشین توی اتاقتون اینجوری بلند بلند با دکتر ا صحبت کن. که ما هم فهمیدیم قضیه چی بوده ! می گفتند این ا  خان قدکوتاه و زشت بودند و در ضمن زن هم داشتند ، اونموقع براحتی با یک دختر دیگه اینطوری صحبت میکردند!!!!!!!!!! س روز بعد به من میگه میدونی طرف کی بود ؟ منم گفتم فکر می کنم بدونم ، دکتر ا  بود دیگه ! گفت آره ! بعدش گفت : میدونی چی می گفت ؟ منم گفتم نه ، چی می گفت ؟ س گفت : هیچی می گفت یا با من میای یا من میدزدمت ( نه اینکه این س خیلی هم دزدیدنی بود !!!!!!!)     😯    حالا منو بگو شاخ درآورده بودم!!!!! بهش گفتم کار درستی نمیکنی ! اولا که صحبت کردن به این صورت با هیچ پسری درست نیست مخصوصا اگر ایشون زن هم داشته باشند که دیگه بدتر ! خودت دوست داری فردا که عروسی کردی ، شوهرت با وجود تو بره با یک دختر دیگه صحبت کنه ؟! کلی توی گوشش خوندم ولی اثر نکرد ! روزهای بعد هم باهاش صحبت میکرد و آخرش هم نمیدونم چی شد تا رابطه شون قطع شد! با دیدن این وضعیت خیلی دوست داشتم با س  قطع رابطه میکردم ولی چون همشهریم بود نمیتونستم. تا اینکه یک روز دیدم داره با دکتر مجیدی رئیس وقت دانشکده صحبت میکنه ! بعدش گفتم چی شده بود ؟ دکتر مجیدی چی بهت می گفت ؟ که ….

ادادمه مطلب در آپ بعدی

پ . ن : آهنگهای ویژه عید غدیر را از اینجا دانلود کنید. من خودم اکثرشون رو دانلود کردم بنظرم خیلی عالی و زیبا بودند. شما هم امتحان کنید. ضرر نمیکنید  😉

Read Full Post »

عکس خودم!

عکس خودم!

یک روز توی خوابگاه من و دوست و هم اتاقی خوب همدانیم کلثوم عزیز برای مطالعه ،  به اتاق مطالعه خوابگاه رفتیم و از قضا روبروی هم نشسته بودیم که ناگهان متوجه شدم کلثوم خانوم نوشته بالائی رو همراه عکس من که خودش کشیده بود ، روی میز گذاشت و به طرفم فرستاد.  از این نوشته خیلی خوشم اومد . کلثوم همین کاغذ رو ازم گرفت و می خواست یادگاری نگه داره که منم ازش پس گرفتم تا خودم یادگاری نگه دارم! ( اصلا هم خودخواه نیستم !!! ) بعدش هم یک غلط املائی ازش گرفتم و بهش 19 دادم !

با این عکسی که کلثوم ازم کشیده دیگه همتون منو می شناسید ! :mrgreen: البته این عکس که مال چهار سال پیشه . الان دیگه سنی ازم گذشته مادر ! :mrgreen:

Read Full Post »

1 . درویشی نزد خواجه بخیلی رفت و گفت : پدر من و تو آدم است ، مادر ما حوا ! پس ما با هم برادریم و تو را این همه مال است ، میخواهم که مرا قسمت برادرانه بدهی !

خواجه غلام را گفت : یک فلوس سیاه به وی ده !

درویش گفت : ای خواجه ! چرا در قسمت رعایت مساوات نمی کنی ؟

خواجه گفت : خاموش که اگر برادران دیگر خبر یابند این قدر نیز به تو نمیرسد !

2 . اصولا یکی از معضلات مهم زندگی در خوابگاه رفت و آمد آزادانه برادارن محترم تاسیساتی در روز می باشد که واقعا معضلی است ! یعنی فقط توی اتاق کوچولوی خودت  میتونی راحت باشی وگرنه برای رفتن به آشپزخانه هم باید شال و کلاه کنی ! در این بین بعضی از این عزیزان نمیدونم روی چه حسابی کار خودشون رو درست انجام نمیدهند . مثلا شیر آب آشپزخانه سوئیت ما همیشه خراب بود یا چکه میکرد و یا اصلا باز نمیشد ، هر دفعه که به سرپرستی اطلاع میدادیم این برادران عزیز رو میفرستادند و اینها هم الکی می اومدند و میرفتند و توی دفتر تعمیرات خوابگاه الکی می نوشتند تعمیر شد! یک روز صبح که من کلاس نداشتم و توی خوابگاه بودم متوجه شدم که تاسیساتی محترم اومده تا شیر آشپزخانه سوئیت ما رو درست کنه ! بعد از رفتنش رفتم ببینم درستش کرده یا نه ؛ دیدم نخیر ! بعد رفتم پائین پیش سرپرست خوابگاه بهشون گفتم که ایشون الان اومدن مثلا شیر آب رو درست کنند ، درستش نکرده رفتند ! خانم سرپرست نگاهی به دفتر تعمیرات انداخت و دید که نوشتند تعمیر شده ! گفت باشه الان این آقاهه میاد خودت همراهش برو بهش بگو درستش کنه ! منم منتظر موندم تا ایشون اومدند و خانم سرپرست به ایشون گفتند که دوباره نگاهی به شیر آشپزخانه سوئیت ما بیندازد ! ایشون با عصبانیت اومدند بالا . بعدش رفت شیر آب رو تا آخر باز کرد و میگه این کجاش ایراد داره خانم ! یکهو کلی آب روی من که کنار ایستاده بودم پاشیده شد .منم عصبانی شدم از اون عصبانیتها و با عصبانیت وصف ناپذیر گفتم : اولا که این شیر با زور باز میشه و ثانیا درست و حسابی هم بسته نمیشه ! دوباره داد کشید ! این بار بیشتر عصبانی شدم و منم سرش داد کشیدم و گفتم ، ببین آقا نمیدونم چرا دم به دقیقه میای و الکی میگی درست کردم و میری ، اصلا شما که از صبح داری روی این شیر آب کار می کنی پس چی کار کردی ؟! این که اصلا درست نشده ! یکدفعه لحنشون عوض شد و گفتند من که چیزی نگفتم خانم ! منم گفتم شما وظیفه تون حرف زدن نیست درست کردنه ! از این به بعد وظیفه تون رو درست انجام بدید ! این دفعه شیر آب رو جوری درست کرد که تا یک هفته خراب نشد !   😯   بعدش رفتم پیش خانم سرپرست و رفتار زشت ایشون رو توضیح دادم و گفتم دیگه کار ما دانشجوها به جائی رسیده که هر کس و ناکس بهمون توهین می کنه ! خانم سرپرست هم گفت : شما برو اتاقت من ترتیبشو میدم ! بعد رفتم اتاقمون ! این آقا که کارش تموم شد داد میزنه میگه : مسئول سوئیت _ فکر کرده بوده من مسئول سوئیتم! _ بیا ببین درستش کردم . منم از اتاق بیرون نیومدم . بعدش که رفت دیدم بله خیلی خوب درستش کرده !

حالا یکبار عصر بود با همکلاسیهامون توی سالن خوابگاه قدم میزدیم و حرف میزدیم . چند نفر هم از جلو می اومدند. وقتی نزدیکتر شدند دیدیم ای دل غافل اینها برادران محترم تاسیساتی هستند ! نه سر و صدائی نه چیزی که ما متوجه حضورشون بشیم. ما هم که متوجه شدیم اینها برادر هستند ، عین جن گرفته ها شدیم ، اینور و اونور می پریدیم تا  سوراخ سمبه ای یافتیم و مخفی شدیم ! واقعا این برادران اعجوبه ای هستند برای خودشون ! ولی خدائیش یک آقای جوانی بین این اعجوبه ها هست که فوق العاده سر به زیر و متینه! کاملا متفاوت از بقیه ! خوبه بقیه اکثرشون سنشون بالا ست اینجوری برخورد می کنند ! اگه جوان بودند دیگه میخواستند چی کار کنند ؟!

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: