Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘رستگاران’

در همین ابتدا اعلام می کنم که من منتقد نیستم و تمام نکاتی که در این نوشته به آن اشاره خواهد شد نکاتی است که به ذهن یک بیننده عادی فیلم و سریال همچون من میرسد.

سریال رستگاران همچون سایر فیلمها که این روزها از رسانه ملی پخش میشود ، فیلمی است که فقط و فقط به فکر پر کردن وقت بیننده است بدون اینکه تفکری در پشت آن نهفته باشد.

در دنیای واقعی معمولا فرزندان آدمهای خلافکار همانند پدرانشان و بلکه بدتر هستند ولی در سریالهای ایرانی و از جمله این سریال همیشه فرزندان آدمهای خلافکار انسانهائی پاک و معصوم هستند. مگر نه این است که لقمه ای که پدر به فرزندش میدهد در شکل گیری شخصیت او موثر است و چه بسا که به خاطر لقمه حرامی که پدری به فرزندش میدهد کل زندگی آینده فرزند تحت تاثیر قرار می گیرد. ولی در فیلم رستگاران با وجود پدری شارلاتان همچون پرویز شایسته فرزندانش بابک و رویا کاملا پاک و بی عیب هستند.

خجسته زنی است که نقشی محوری در این فیلم دارد . او از شهر اهواز برای پیدا کردن همسرش به تهران آمده و با وجود باردار بودن از صبح تا شب در خیابانهای شهر در رفت و آمد است. و هر اتفاقی که برایش می افتد مخصوصا همان خونریزی داخلی که دچارش شد ، جنینش همچنان زنده ماند. نویسندگان این سریال مفهوم جدیدی برای حجاب برتر تراشیده اند ، درست است که چادر حجاب برتر است و تا حدی مصونیت هم ایجاد می کند ولی در کجای دین گفته شده که زن تنهای چادری و باحجاب می تواند در هر ساعت از شبانه روز و مخصوصا شب با یک یا چند مرد غریبه و خلافکار به هر خرابه ای خودسرانه سر بزند بدون اینکه به کسی و مخصوصا به پلیس اطلاع دهد و همچنان مصون بماند. آیا رسانه ملی وظیفه آموزش را بر عهده ندارد ؟! در بسیاری ازموارد بخاطر سهل انگاری خانمها که در بیشتر موارد خودشان هم بی تقصیر نیستند اتفاقات بدی برایشان رخ داده است. در اینگونه موارد همین افراد فقط باید خودشان را سرزنش کنند چون با دست خودشان خودشان را در مهلکه انداخته اند.

خجسته و سارا پس از فهمیدن اینکه پونه دزد است هیچ عکس العملی نشان نمیدهند و در بیشتر موارد از او دفاع می کنند! دختری که خانواده دارد و صرفا برای بدست آوردن پول بیشتر خانه پدری اش را رها می کند ، دفاع  کردن دارد ؟! و بدنبال زندگی بهتر که بی شک سرابی بیش نیست هر روز در ترمینال مشغول شغل شریف دزدی است.

دختری که پونه را نصفه شب و سرگردان داخل ماشینش مشاهده می کند ، او را به منزلش دعوت می کند!!!!!!!! بنظر شما در این دوران که فساد و خلافکاری در جامعه موج میزند میشود به آشنایان اعتماد کرد که این خانم یک غریبه را به اتاقشان دعوت می کنند؟! در واقعیت در جامعه امروز ایران وقوع چنین اتفاقی ممکن است؟ این دختر خانم در همین یکی دو شب چنان علاقه ای به پونه پیدا می کنند که موقع رفتن پونه با ناراحتی از او می خواهند که نرود!

اشتباهات پزشکی در این سریال فراوان است. از 10 سی سی انسولینی که به پدر خجسته تزریق شد؛ از رفت و آمد آزادانه افراد به  ICU؛ از air way  ای که به جای لوله تراشه در دهان احمدرضا گذاشته شده بود و …

نکته جالب در این سریال نقش کم رنک پلیس در جریانات است که حتی به اندازه یک زن باردار توانائی ندارد و سرنخها توسط خجسته کشف میشود و پلیس در پی همین سرنخها به بعضی نتایج میرسد. پلیس با وجود نقش منفعلی که در این سریال دارد و حتی سرنخهای بزرگ را هم به سختی می بیند به یکباره باهوش میشود و از بوی خودکار عطری کیانوش به نقش پررنگ کیانوش  در جریانات پی می برد!

مضحک ترین قسمت سریال جریان خواستگاری بود که از سارا صورت گرفت و در همان جلسه اول بدون اینکه حتی یک کلمه بین دختر و پسر رد و بدل شود همه چیز به خیر و خوشی تمام شد و عروس خانم و آقا داماد رضایت خودشان را برای این وصلت نشان دادند!!!!!!!!!! صدا و سیما از طرفی روابط بی قاعده و بی انتهای دختران و پسران را بدون اطلاع خانواده و در واقع پدیده دوستی را در سطحی وسیع تبلیغ می کند و مدعی است که با این روش طرفین میتوانند به شناختی نسبی از همدیگر برسند و از طرفی در فیلمهائی همچون این فیلم همان روشی را بکار میبرد که 60 سال پیش انجام میشده است! مگر زندگی کشک است ؟ یا مگر خرید کفش یا پیراهن است که هر کس هر وقت دلش خواست برود و عوضش کند! در زندگی بیشتر از ظاهر طرز فکر افراد است که مهم است. چون بالاخره یک روز ظاهر طرفین برای همدیگر عادی خواهد شد ولی اگر از نظر فکری با هم هماهنگ نباشند ، در زندگی با مشکل مواجه خواهند شد. هر چند من با روش اول هم موافق نیستم  چون در این روش هیچ وقت شناخت واقعی حاصل نمیشود و فقط احساسات است که حکمرانی می کند و در نهایت یک پسر و یک دختر سرخورده و بی اعتماد به همه ، به جامعه تحویل داده میشود و معتقدم مثل بیشتر موارد سیاست افراط و تفریط توسط صدا و سیما در پیش گرفته شده است.

پ . ن 1 : جدیدا کاشف حاصل آمده است که خجسته و احمدرضا واقعا زن و شوهرند.

پ . ن 2 : مطمئنم که در وبلاگم از لغات بی ادبی استفاده نکرده ام ولی چه جستجو گری است این گوگل که هر کسی هر لغتی را جستجو می کند اگر نصف حرفهای یک کلمه هم در لغاتم  بکار رفته باشد وبلاگم را در همان اوائل نشان میدهد و جستجوگر بی ادب!!! را دست خالی برمی گرداند! آی کیف می کنم این آدمها بیکار دست خالی برمی گردن! برو عزیز خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه!

در همین رابطه بخوانید :

رستگاران و پس از سالها

این روزها، فوتبال ، شب مهتاب ، رستگاران ، سوتی ، استاد….

 

Read Full Post »

1 . این روزها ، روزهای عزیزی است. روز میلاد بزرگمردان عالم که وجودشان غنیمتی برای بشریت بوده است . میخواستم روز میلاد سید الشهدا ، سلطان عشق ، امام حسین ( ع ) رو تبریک بگم. ولی این روزها با مشاهده حوادث اتفاق افتاده ، فقط باید گریست. این روزها هواپیما بدترین وسیله برای مسافرت است. قضیه سقوط هواپیما ی توپولف در قزوین رو وقتی شنیدم که در مشهد بودم. آنقدر حالم گرفته شد که نگو . اینها همه انسان بودند و هموطنان ما. اینها همه خانواده هائی داشتند و عزیزانی که چشم براهشان بودند. حالا هم این قضیه کشته شدن هموطنانمان باز هم در یک هواپیما و این بار در مشهد! امروز هم سانحه ای دیگر برای قطار رخ داد و یک نفر کشته و دو نفر زخمی شد. خدایا چی داره به سرمون میاد؟ خودت به دادمون برس!

اینجا رو هم بخونید. جالب ، تکان دهنده و نمونه ای از اعجازه!

2 . خبرنگاری از رئیس کمیته انظباطی فدراسیون فوتبال ، آقای شریفی  پرسید : خدادا عزیزی چه قولی به شما دادند؟ پاسخ آقای شریفی : چون ایشان دختری به نام فاطمه دارند که خیلی هم دوستش دارند ؛ گفتند در تیم استقلال اهواز سعی خواهند کرد باعث ارتقای فوتبال اهواز و کل کشور شوند!

حالا شما پیدا کنید پرتقال فروش را ! من موندم این آدمهای جالب از کجا پیداشون شده؟

3 . در جلسه مطبوعاتی که با حضور مدیر عامل و سرمربی تیم پیروزی برگزار شد ، خبرنگاران از لزوم پیروی » کرانیکار » از قانون ایران پرسیدند و اینکه آیا این موضوع برایشان تشریح شده است؟ انصاری فرد هم اینگونه جواب داد : برخی مسائل بخوبی براشون توضیح داده شده و کاملا متوجه هستند که نباید چنین جریاناتی اتفاق بیفتد و ایشان هم قبول کردند! با اینکه من اطلاعی از سابقه اخلاقی این سرمربی ندارم ولی برداشت شخصی من از این سخنان این بود که آقای کرانیکار مشکل اخلاقی دارند ! امیدوارم برداشتم اشتباه بوده باشه وگرنه متاسفم برای کسانی که چنین کسانی رو مربی تیمشون می کنند. بنظر من رعایت نکات اخلاقی مهمترین اصل در زندگیست و کسی که پای بند به اصول اخلاقی نیست ، هیچی نیست و لیاقت هیچ چیز رو نداره.

4 . سریال شب مهتاب امشب رو دیدم. خیلی ناراحت میشم وقتی که می بینم دشمنی در قامت دوست ظاهر میشه و حاضره برای کمی پول آبروی همکارش رو ببره و. زندگیش رو نابود کنه. مگه پول چقدر مهمه؟ نمی گم مهم نیست که اگه بگم دروغ گفتم . ولی اگه تا حدی باشه که آدم محتاج نامرد نشه کافیه! بیشتر ناراحت میشم وقتی می بینم همیشه برای اجرای نقشه های شیطانی زنان شیطان صفتی هم حضور دارند  که سعی می کنند طرف رو از راه بدر کنند. واقعا چه جامعه کثیفی!

5 . خجسته ، زن احمدرضا ، زنیست که به شوهرش اطمینان کامل داره و این واقعا قابل ستایشه . هرچند اگر اعتماد و وفاداری و فداکاری بین زن و شوهر نباشه اصلا رابطه این دو نفر پوچ و بی معنیه.خجسته در این فیلم سفید مطلق نشان داده شده است. زنی که حتی یک ایراد کوچولو هم نداره. آخه مگه گل بی خار هم پیدا میشه؟

پدربزرگ و مادربزرگ من ( پدر و مادر مادرم ) بعد از 57 سال زندگی مشترک بهترین نمونه زن و شوهر مهربان و فداکار هستند ، که با گذشت این همه سال با دیدن صحبت کردن و رفتارشون با همدیگه من یکی که کلی لذت می برم. گاهی با خودم میگم کاش زن و شوهرهای امروزی یه ذره از قدیمی تر ها یاد می گرفتند. هر چند این روزها شروع زندگی بعضی ها از همان ابتدا اشتباه است . نمونه اش پسر خواهر همسایه دیوار به دیوارمون که من کلی دلم برای پسره سوخت. خانمه قبل از ازدواج با این آقا با پسری دوست بوده که بعد از ازدواج هم رابطه شو با اون پسره حفظ کرده بود! واقعا چه آدمای کثیفی توی این دنیا پیدا میشن! گاهی وقتها با خودم فکر می کنم اگه عشق و علاقه ای هم بین دو نفر نباشه ، اگه اینا یه مدتی با هم زندگی کنند به هم عادت می کنند! حالا چرا جوانهای امروزی با اینهمه ادعای دوست داشتن خیلی سریع به بن بست میرسند؟ کاش روزی برسه که محبتها واقعی باشه و وفاداری جزء لاینفک زندگی باشه و اعتماد همیشه وجود داشته باشه تا با کمترین شیطنت بدخواهان زندگی دو انسان بهم نخوره! کاش!

6 . امروز خیر سرم چائی درست کردم ، بدون اینکه توی قوری چای بریزم. وقتی چای رو توی استکان می ریختم دیدم که وا این چائی چرا رنگ نداره که دیدم آب جوشه.  پدرجان و مادرجان کلی بهم خندیدند . خوبه این داداشی ها چای نمی خورند تا متوجه سوتی من شده باشند وگرنه بساط شوخی و خنده شون تا مدتها پهن بود!

7 . این روزها عصبانیم از دست استادم. روزهائی که الکی سپری میشه. روزهائی که باید صرف تحقیقات اولیه پایان نامه کارشناسی ارشدم می کردم. یادتون که هست اون استاده که بزور می خواست استاد راهنمای من باشه _ حالا نه اینکه من خیلی تحفه ام_ و  اسما الان استاد راهنمامه ولی من که قبولش ندارم!  همین استاد یک سوالای چرتی توی امتحان بهمون داده بود که نگو و چون نمره مون رو هنوز نداده  و آدمیه که اگه بدونه نمیخوام استاد راهنمام باشه تمام سعیش رو میکنه که توی این درس بیفتم. من اقداماتی رو انجام دادم که با این عمل غیرقانونی مسئولین مقابله کنم ولی فعلا مجبوریم تقیه کنیم تا ایشون نمره ها رو بدن ، بعد دست بکار بشیم. هرچند با این اوضاع و احوال کم کم دارم امیدم رو از دست میدم که بتونم حقم رو پس بگیرم ! آخه اینا اصلا حالیشون نیست که بابا همه جا انتخاب استاد راهنما با خود دانشجوست! خیر سرم رفتم مشهد یادم رفت از امام رضا بخوام این مشکل بزرگ رو حل کنه! برام دعا کنید.

بعدا نوشت :

امروز روز تولد کسی است که فرشتگان به او توسل می جویند تا توبه هایشان پذیرفته شود.

ملکی فطرس نام که بنا بر روایتی از امام صادق ( ع ) از حاملان عرش الهی بود و به سبب تعلل مغضوب خداوند شد. بالش در هم شکست.در جزیره ای مشغول عبادت بود . چون جبرئیل و جمعی از فرشتگان برای تهنیت گوئی ولادت حسین ( ع ) آمدند ، او نیز همراه آنان آمد ؛ خود را به گهواره حضرت کشید و توبه اش قبول شد و به وضع اول برگشت.

می گویند چون فطرس به آسمان بالا میرفت ، می گفت : کیست مانند من ، من آزاد شده حسین بن علی ( ع ) و فاطمه ( س ) و محمد ( ص ) هستم.

Read Full Post »

I19تو ی حرم نشسته بودم. دختری مشهدی هم نزدیک من نشسته بود و مشغول خواندن دعا بود. یادم نیست چطور شد که  اومد و کنارم نشست و باب صحبت رو باز کرد. مثل اینکه دنبال کسی می گشت که باهاش دردودل کنه. جالبش این بود که از لهجه ام فکر کرده بود فارسم و باورش نمیشد که آذری باشم؛ ولی من که اصلا تعجب نکردم ، چون همه همکلاسیها و هم خوابگاهیهام همیشه می گفتن که لهجه ندارم. ولی این رو هم میدونم که وقتی زیاد صحبت می کنم یه ذره لهجه ام مشخص میشه. از این حرفها بگذریم. این دختر خانم شروع کرد از خودش گفتن و این که دو سال جهشی درس خونده. اینکه پزشکی دانشگاه تهران قبول شده بود و مادرش نگذاشته که بره و ادامه تحصیل بده. اینکه پدر نداره. اینکه با یک کفاش ازدواج کرده. از فرهنگ پائین خانواده خودش و خانواده شوهرش گفت. اینکه وقتی توی جمع ، شوهرش رو علی آقا صدا میکنه ، چطور از طرف خانواده شوهرش متهم به خودشیرینی میشه . اینکه توی فامیلشون فقط یک نفر ادامه تحصیل داده. از من در مورد تحصیلاتم پرسید و تعجب کرد که چطور خانواده ام گذاشتن من درس بخونم .بهش گفتم توی خانواده ما همه تحصیل کرده هستند ، پس درس خوندن من هم در این بین تعجب آور نیست. ولی نمیدونست که تعجب من از اون بیشتره. تا حالا فردی با  این حد فقر فرهنگی ندیده بودم . کسانی که توی خوابگاه دیده بودم بمراتب وضعشون بهتر از این دختر خانم بود. چقدر خدا رو شکر کردم که توی خانواده ای بزرگ شدم که همه دوستم دارند و برای خودم و نظراتم احترام زیادی قائلند. اینکه همیشه به خواسته هایم توجه داشته اند و راضی نشده اند حتی یک لحظه غمگین باشم.به این فکر می کردم که با یک تصمیم نادرست مادر این دختر ، مسیر زندگی این دختر بکلی تغییر کرده. حدود یک ساعتی با من دردودل کرد و بعدش هم ازم خواست برای حل مشکلاتش دعا کنم و خداحافظی کرد و رفت. دلش گرفته بود و اومده بود که دردشو به امام رضا بگه. با چه شور و شوقی می گفت که هروقت دلش میگیره ، میاد اینجا و آروم میشه. چقدر دوست داشتم خانه ما هم توی مشهد بود و هر وقت دلم میخواست میتونستم برم توی حرمش. ولی اون روز خوابی دیدم که باعث شد به این فکر کنم که اگه این خواب  ، خواب نبود و واقعی بود ، امکان داشت چنین اتفاقی بیفته. خواب دیدم توی حرم امام حسین هستم و خونه مون هم همونجاست. توی خواب ماه به ماه هم به حرمش نمی رفتم با اینکه هر وقت دلم میخواست میتونستم برم.

 پ . 1 :

به این نتیجه رسیده ام که ما آدمها قدر نعمتهائی رو که داریم نمیدانیم. نعمت سلامتی ، خانواده خوب و خیلی نعمتهای دیگر . بقول سقراط » سلامتی تاجی است بر سر که فقط بیماران قادر به دیدن آن هستند.»  کاش قدر نعمتهائی که خدا بهمون داده رو بدونیم و همیشه شکرگزار باشیم.

پ . ن 2 :

دیشب توی سریال رستگاران متوجه سوتی بزرگ دکتر شدین. اونجائی که به خانم پرستار فرمودند 10 سی سی انسولین تزریق کن. قابل توجه دست اندر کاران سریال رستگاران : شما بهتر بود از یک کارشناس کمک می گرفتید تا متوجه بشید که برای تزریق انسولین از واحد استفاده می کنند نه سی سی. هر سی سی 100 واحده.فکر کنم با این وضع پدر خجسته باید جان به جان آفرین تسلیم کنه!  

Read Full Post »

دیروز که سریال رستگاران رو نگاه میکردم ، حالم بهم خورد از این همه درس اخلاقی که صدا و سیمای عزیزمون به مردم یاد میده. اونجائی که عمو صمصامی رفته بود فرودگاه دنبال خانمش و قرار شد دوستان خانمش رو هم برسونه که بدلیل روشن نشدن ماشین همشون پیاده شدند و با تاکسی رفتند. بعد هم آقای وکیل رو به خانمشون لبخند زنان فرمودند که خانم حالا مثل دو تا گنجشک میریم رستوران تا ناهار بخوریم!!! و سوار ماشینشون شدند و لبخندزنان روشنش کردند.

نمیشد از همون اول این آقای صمصامی به دوستان همسرشون می فرمودند که کار دارند و نمیتوانند اونها رو برسانند .آیا این همه نقش بازی کردن لازم بود؟ چرا دروغ همه گیر شده است؟!

به فرموده حضرت علی ( ع ) : اگر کسی را بصورت محترمانه رد کنی ، بهتر از این است که به او امید واهی بدهی.

 

این سریال  » پس از سالها » هم که بیشتر حالم رو به هم زد وقتی که خانم دکتر بدون حضور خانواده شون خواستگارها رو راه داده بودند که هیچ ، جواب مثبت رو هم داده بودند و این وسط خانواده هم که کشک است! وقتی همه چیز تموم شد به اونها هم اطلاع داده میشود تا به عروسی بیایند. بیخود نیست که آمار طلاق این همه بالاست. وقتی از تجربه بزرگترها هیچ استفاده ای نمیشود و صرفا بر اساس احساسات و شور جوانی تصمیم گرفته میشود ، نتیجه ای جز این هم مورد انتظار نیست. کاش کمی هم از تجربیات دیگران استفاده کنیم .

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: