Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘شمال’

مهمترین مشکلی که گریبانم رو توی سفرهای دور میگیره ، مشکل غذا خوردنمه. چون مجبوریم توی رستوران غذا بخوریم در حالیکه  من غذاهای خانگی رو بیشتر دوست دارم ؛ حالا بماند که یک چهارم یک پرس رو میتونم بخورم . خلاصه این سه سالی که پشت سر هم مشهد رفتیم ، همیشه مشتری پر و پا قرص رستوران قدس بودیم که انصافا غذاهاش بد نیست و قیمتش هم تقریبا مناسبه.

آخرین روزی که توی مشهد بودیم  روز شهادت باب الحوائج امام موسی کاظم ( ع ) بود. اون روز دلم خیلی هوای عتبات عالیات رو کرد. با این وجود حضور در حرم امام رضا ( ع ) هم سعادتی بسیار بزرگ هست که سالها آرزوش رو داشتم.دل کندن از حرمش سخته ولی بالاخره باید بر می گشتیم. آخرین بار کمی دورتر مقابل ضریح ایستاده بودم و برای همه دعا کردم. برای خیلی ها .باورتون میشه تا حالا این جند باری که رفتم یادم رفته برای خودم دعا کنم . نمیدونم چه رازیه که همیشه عظمت امام همیشه جوری در من اثر می کنه که خودم رو فراموش می کنم و خواسته های خودم رو کاملا از یاد می برم. تازه وقتی میرسم خونه یادم میاد که ای دل غافل من که یادم رفت برای خودم دعا کنم!

موقع برگشتن از راه شمال برگشتیم . وااااااااااااااااای چقدر هواش بد بود! ما که کلا همه راهو با کولر طی کردیم ولی هر جا که یه کمی توقف کردیم که از طبیعت زیبا لذت ببریم کلا خفه شدیم از گرما . آخه هوا هم که وحشتناک شرجیه و ما هم که به این هوا عادت نداریم ! وقتی به بندر انزلی رسیدیم ، پدرجان ما می گفت که ماشین درست کار نمیکنه. همین که از ماشین پیاده شدیم متوجه دودی شدیم که از عقب ماشین خارج میشد. مات و مبهوت این صحنه رو تماشا میکردیم که پدرجان فرمودند چون هوای اینجا فوق العاده گرمه و ما تمام راه کولر رو روشن کرده بودیم ، به احتمال زیاد رینگ شکسته و چند روز اینجا باید الاف بشیم. ما هم به پدرجان می گفتیم آخه عزیز دل برادر اگه از کولره که باید توی دو سال قبلی که به مشهد رفتیم و هر دو بار هم کولر ماشینمون روشن بود ؛ خراب میشد.  با اینحال  بسیار نگران بودیم. تا اینکه گفتیم برویم و مکانیکی پیدا کنیم که وقتی به میدان قو رسیدیم دیدیم ای بابا این ماشین جان ما آمپرش زد بالا و از نرمال رد شد. به ناچار ماشین رو خاموش کردیم و ازش پیاده شدیم . یکهو یادمون افتاد که اینجاست که امدادخودرو به درد میخوره. با 09644 تماس گرفتیم که ایشان فرمودند هزینه ایاب ذهاب شش هزار تومانه . ما هم گفتیم اشکالی نداره. یک ساعتی منتظر نشستیم تا تشریف فرما شدند . ایشان هم فرمودند که ماشین واشر سوزانده ، که علتش هم بدلیل استفاده کم از بنزین و استفاده زیاد از گاز بوده.و این دودی که ما دیدیم دود نبوده بلکه بخار بوده ! تازه گفتند که ما واشر ماشینهای دوگانه سوز رو توی زمان گارانتی تعویض می کنیم ، ماشین شما که خیلی خوب کار کرده. خلاصه یک روز توی انزلی معطل شدیم بدون اینکه به دریا بریم. از بس که فکرمون ناراحت بود و نگران بودیم که تا کی اینجائیم . بالاخره راه افتادیم. از گردنه حیران که رد میشدیم چیزی رو دیدم که بسیار تحت تاثیر قرار گرفتم و وقتی به خودم آمدم متوجه شدم که اشک چشمام سرازیر شده ! جاده خیلی شلوغ بود. ماشین ها به کندی حرکت می کردند ؛ کنار جاده گاوی  حضور داشت که بشدت سر و صدا می کرد. وقتی نزدیکتر شدیم بوضوح اشک چشمانش رو دیدیم. همچنان متعجب به این گاو نگاه می کردیم که متوجه شدیم که چند قدم جلوتر تصادف شدیدی رخ داده و خون روی زمین پخش شده بود. مثل اینکه این گاو شاهد صحنه تصادف بود که این چنین اشک می ریخت. جمله ای که بر زبانم جاری شد این بود : ای جان ! چرا_ البته دور از جان همه شما _ بعضی آدمها به اندازه گاو هم فهم و شعور ندارند؟ چرا بعضی ها از کشته شدن همنوعانشان متاثر نمی شوند؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به راهمان ادامه دادیم به شهر خودمان که نزدیک شدیم  سر یک پیچ بودیم که کم مانده بود به سرای ابدی بشتابیم. ماجرا از جائی شروع میشود با اینکه همه ما بجز مادرم یعنی من و داداشیهای( خان داداش و آقا دداش ) عزیزم گواهینامه داریم ولی از آنجائی که پدر جان فقط به خودشون اعتماد دارند همیشه سعی می کنند که خودشون رانندگی کنند. از آنجائی که خان داداش ما از من و آقا داداش واردتر است مسیر رو با پدرجان نصف نصف رانندگی کردند. از آنجائی که پدر جان ما وقتی کس دیگه ای رانندگی میکنه هی امر و نهی می کنند که مثلا تندتر برو ، یواش تر برو ، سبقت بگیر و … بالاخره خان داداش ما هم که عصبانی شده بود ؛ گفت پدرجان شما بیا خودت رانندگی کن هر موقع خسته شدی بگو تا من رانندگی کنم. پدرجان هم کوتاه بیا نبود و می گفت که اصلا خسته نیستم . تا اینکه 20 – 30 کیلومتری به شهر خودمون نمونده بود که جاده پیچید و پدرجان ما کم مونده بود که نپیچه که خان داداش ما یهو داد زد بپیچ و فرمان ماشین رو بطرف جاده برگردوند. جالبش اینجاست که پدرجان میگه چرا نمیذاری کارمو بکنم؟ غافل از اینکه اگه داداشی وارد عمل نمیشد ما همگی الان اون دنیا بودیم. وقتی این ماجرا رو برای خاله جانم تعریف می کردم از پدربزرگم گفت از اینکه حوالی همان ساعتها که این اتفاق برای ما افتاد یک گربه توی حیاط سر و صدا راه انداخته بود که پدربزرگ ما داد میزد که به این گربه غذا بدید ؛ بچه های من الان توی راهند. خدا رو چه دیدی شاید همین غذائی که به گربه داده بودند، باعث نجات جان ما شد!

این بود ماجرای سفر ما.

این هم چند عکس از سفرمون. متاسفانه توی بیشتر عکسها خودمون توی عکس حضور داریم، بنابراین نمیتونم اینجا بذارمشون . کم بودن تعداد عکسها به همین دلیله.

شاهرود

اگه دقت کنید ماشینمون رو هم توی عکس بالائی می بینید.

ساحل رامسر میامی ایران و عقاب بی سر

گردنه حیران

Advertisements

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: