Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘عالم’

روزی بهلول را بر در خانه ابو حنیفه گذر افتاد. او مشغول درس گفتن بود و می گفت : من بر سه چیز ایراد دارم چه بر خلاف عقل است :

اول آنکه می گویند شیطان به آتش معذب خواهد شد. و حال آنکه شیطان از آتش است. چگونه آتش ، آتش را می سوزاند !

دوم آنکه گویند خدای تعالی را نمیتوان دید . این چگونه ممکن است که شیئی وجود داشته باشد و دیده نشود.

سوم آنکه می گویند خالق همه چیز خداست و همه چیز از جانب اوست. با وجود این بنده مختار است و این خلاف عقل است.

چون سخن به اینجا رسید ؛ بهلول کلوخی از زمین برداشت و بدو افکند. کلوخ به پیشانیش رسید و شکست و خون جاری شد. شاگردان ابوحنیفه بهلول را گرفتند. چون او را بشناختند به سبب قرابتش با خلیفه جرات نکردند که به او جسارتی کنند و از این واقعه نزد خلیفه شکایت کردند.

خلیفه بهلول را طلبید. چون حاضر شد . خلیفه به او عتاب نمود و گفت : چرا سر ابو حنیفه را شکستی و به او تعدی نمودی ؟

بهلول گفت : من نشکسته ام. خلیفه امر نمود تا ابوحنیفه را حاضر کردند. ابوحنیفه با پیشانی بسته وارد شد. بهلول رو به او نموده و گفت : از من چه تعدی به تو شده است؟

ابوحنیفه گفت : کدام تعدی از این بیش که سر من بشکستی و تمام شب به سبب سردرد آرام و قرار برای من نبود.

بهلول گفت : کو درد ؟

عالم گفت : درد دیده نمی شود !

بهلول گفت : پس درد وجود ندارد. دروغ می گوئی ، چون تو می گفتی که ممکن نیست شی موجود دیده نشود. دیگر آنکه کلوخ ممکن نیست به تو صدمه زند ، چون تو از خاکی و کلوخ نیز از خاک ! همچنان که آتش آتش را نسوزاند ، خاک هم در خاک اثر ننماید. دیگر آنکه من نبودم که زدم !

ابو حنیفه گفت : پس که بود ؟

گفت : همان خدائی که همه کارها را از او میدانی و بنده را نیز مجبور مطلق.

هارون جواب او را بپسندید و ابوحنیفه شرمنده از آن مجلس برفت.

پ . ن 1: دوستان بلاگفائی هشدارها را جدی بگیرید. بلاگفا وبلاگها را حذف می کند . حتما یک بک آپ از مطالبتان داشته باشید تا بعدها افسوس نخورید.

پ . ن 2 : مرا اینجا هم بخوانید.

Advertisements

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: