Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘فقر فرهنگی’

I19تو ی حرم نشسته بودم. دختری مشهدی هم نزدیک من نشسته بود و مشغول خواندن دعا بود. یادم نیست چطور شد که  اومد و کنارم نشست و باب صحبت رو باز کرد. مثل اینکه دنبال کسی می گشت که باهاش دردودل کنه. جالبش این بود که از لهجه ام فکر کرده بود فارسم و باورش نمیشد که آذری باشم؛ ولی من که اصلا تعجب نکردم ، چون همه همکلاسیها و هم خوابگاهیهام همیشه می گفتن که لهجه ندارم. ولی این رو هم میدونم که وقتی زیاد صحبت می کنم یه ذره لهجه ام مشخص میشه. از این حرفها بگذریم. این دختر خانم شروع کرد از خودش گفتن و این که دو سال جهشی درس خونده. اینکه پزشکی دانشگاه تهران قبول شده بود و مادرش نگذاشته که بره و ادامه تحصیل بده. اینکه پدر نداره. اینکه با یک کفاش ازدواج کرده. از فرهنگ پائین خانواده خودش و خانواده شوهرش گفت. اینکه وقتی توی جمع ، شوهرش رو علی آقا صدا میکنه ، چطور از طرف خانواده شوهرش متهم به خودشیرینی میشه . اینکه توی فامیلشون فقط یک نفر ادامه تحصیل داده. از من در مورد تحصیلاتم پرسید و تعجب کرد که چطور خانواده ام گذاشتن من درس بخونم .بهش گفتم توی خانواده ما همه تحصیل کرده هستند ، پس درس خوندن من هم در این بین تعجب آور نیست. ولی نمیدونست که تعجب من از اون بیشتره. تا حالا فردی با  این حد فقر فرهنگی ندیده بودم . کسانی که توی خوابگاه دیده بودم بمراتب وضعشون بهتر از این دختر خانم بود. چقدر خدا رو شکر کردم که توی خانواده ای بزرگ شدم که همه دوستم دارند و برای خودم و نظراتم احترام زیادی قائلند. اینکه همیشه به خواسته هایم توجه داشته اند و راضی نشده اند حتی یک لحظه غمگین باشم.به این فکر می کردم که با یک تصمیم نادرست مادر این دختر ، مسیر زندگی این دختر بکلی تغییر کرده. حدود یک ساعتی با من دردودل کرد و بعدش هم ازم خواست برای حل مشکلاتش دعا کنم و خداحافظی کرد و رفت. دلش گرفته بود و اومده بود که دردشو به امام رضا بگه. با چه شور و شوقی می گفت که هروقت دلش میگیره ، میاد اینجا و آروم میشه. چقدر دوست داشتم خانه ما هم توی مشهد بود و هر وقت دلم میخواست میتونستم برم توی حرمش. ولی اون روز خوابی دیدم که باعث شد به این فکر کنم که اگه این خواب  ، خواب نبود و واقعی بود ، امکان داشت چنین اتفاقی بیفته. خواب دیدم توی حرم امام حسین هستم و خونه مون هم همونجاست. توی خواب ماه به ماه هم به حرمش نمی رفتم با اینکه هر وقت دلم میخواست میتونستم برم.

 پ . 1 :

به این نتیجه رسیده ام که ما آدمها قدر نعمتهائی رو که داریم نمیدانیم. نعمت سلامتی ، خانواده خوب و خیلی نعمتهای دیگر . بقول سقراط » سلامتی تاجی است بر سر که فقط بیماران قادر به دیدن آن هستند.»  کاش قدر نعمتهائی که خدا بهمون داده رو بدونیم و همیشه شکرگزار باشیم.

پ . ن 2 :

دیشب توی سریال رستگاران متوجه سوتی بزرگ دکتر شدین. اونجائی که به خانم پرستار فرمودند 10 سی سی انسولین تزریق کن. قابل توجه دست اندر کاران سریال رستگاران : شما بهتر بود از یک کارشناس کمک می گرفتید تا متوجه بشید که برای تزریق انسولین از واحد استفاده می کنند نه سی سی. هر سی سی 100 واحده.فکر کنم با این وضع پدر خجسته باید جان به جان آفرین تسلیم کنه!  

Advertisements

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: