Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘مشهد’

امسال بر خلاف سالهای قبل که با ماشین خودمان به سفر میرفتیم ، مسیر رفتمان مسیر کویر بود و مسیر بازگشتمان شمال ، این بار با قطار به مشهد رفتیم. قطار رفتمان قطار ویژه صبا بود و قطار برگشتمان قطار لوکس و درجه !!! رعد ! و من چقدر از قطار متنفر شدم. فکر کنم تنها دلیل ویژه بودن این قطارها به دلیل وجود مانیتور بود !! چون من هر چی نگاه کردم به مورد ویژه ای برنخوردم !! قطار رعد که بسیار باحال تر بود .سیستم تهویه و کولر قطار نصف مسیر خاموش بود و پنجره ها هم باز نمی شدند ، ما هم رسما خفه شدیم از گرما! تازه برای قطار رعد ، تعداد مسافران به اندازه 8 واگن بود ، در حالیکه قطار 7 واگن بیشنر نداشت !!!!! 40 دقیقه تاخیر به دلیل وصل کردن واگن اضافی نیز بسیار جالب توجه بود!!!! قطار صبا برای هر کوپه یک کنترل مانیتور هم میداد ولی قطار رعد تنها یک کنترل داشت که خان داداش رفت به زور یک کنترل از رئیس قطار گرفت و برگشت. کلی حال داد آخه بقیه وقتی میخواستن صدا رو کم و زیاد کنن میرفتن مهماندار رو صدا می زدند ولی ما خودمون با کنترل هر کار میخواستیم انجام میدادیم. درسته فیلمهاش همش تکراری بود ولی چاره ای نبود باید یک طوری وقت می گذراندیم.

خلاصه اگر از من می شنوید با قطار مسافرت نکنید بسیار کسل کننده است. من خودمم توبه کردم ، دیگه با قطار جائی نمیرم.

جای تمام دوستان خالی ، بسیار خوش گذشت. بعد از اینهمه کار و تلاش و خستگی ، یک سفر زیارتی، بسیار دلنشین است.  روز اولی که در مشهد بودیم حرم خیلی خلوت بود ولی در روز آخر ، وحشتناک شلوغ بود.

فقط  یک …. بدجوری توی حرم اعصابمو بهم ریخت . من نژادپرست نیستم و خودم هم معتقدم که نمیشه با دیدن یک یا چند نفر از یک قوم که رفتارهای زشت انجام میدن ، یک صفتی رو به کلشون تعمیم داد ولی به این نتیجه رسیدم که صفت وحشی واقعا برازنده شون هست!! کسانی که منو می شناسن میدونن که من بسیار آدم مقیدی هستم. راضی نمیشم به حق کسی تجاوز کنم . ساعتها سر پا می ایستم ولی نمیرم جای کس دیگه ای رو غصب کنم. میخواستم دو رکعت نماز زیارت بخونم ، همون که یس و الرحمن داره. دیدم یک قسمت ، چند دقیقه است که خالی هست. از چند نفر پرسیدم که اینجا جای کسی هست؟ که همه گفتن نه جای کسی نیست! منم رفتم و نماز رو شروع کردم  ، آخرای یس رو می خوندم که یک …. اومد و با زبان خودش شروع کرد بد و بیراه گفتن و اینکه اینجا جای منه و اینجا نماز خوندن حرامه و از این مزخرفات .منم مجبور شدم نمازم رو قطع کردم. اونقدر ناراحت شدم که حد نداشت.گفتم مگه اینجا خونه باباته که جای شماست؟ اینجا حرم امام رضا است.تا وقتی اینجا نشستی جای شماست و وقتی بلند شدی دیگه جای شما نیست!!! هیچی حالیش نبود ، واقعا وحشی بود ! بعدش هم گفتم بفرض که جای شما هم باشه چند دقیقه صبر میکردی نمازم تموم میشد میرفتم دیگه! خلاصه که بهش گفتم اینجا جای من بود ، حلالت نمی کنم. یکی از خادمین گفت تو ببخش.گفتم نمی بخشم توی قیامت یقه شو می گیرم!! خلاصه از اونموقع هر چی …. می بینم حالم ازشون بهم میخوره!! تازه یکبار هم داشتم نماز میخوندم یک … دیگه موقعی که سجده بودم ، مثلا داشت رد میشد محکم به سرم کوبید  ، ضربه اش اونقدر محکم بود که گفتم همین الانه که سرم متلاشی بشه! حتی یک معذرت خواهی ساده هم نکرد!! خلاصه که موجودات عجیبی هستند این موجودات.

ولی در کل سفر خوبی بود.عالی بود. برای حاجت روا شدن تک تک دوستان هم دعا کردم. الان اگر حاجتهاتون برآورده شد ، علتش رو بدونین ! دعاهای من باعث شده!

__________________________________________________________

یکی از بچه هائی که تازه اومده آزمایشگاه ، مثل من از کلرید کروم استفاده میکنه. موقعی که مشهد بودم با من تماس گرفت و پرسید که این ماده رو کجا گذاشتی منم گفتم سرجاش گذاشتم خب! بیچاره سه روز همه جا رو گشته بود ، حتی انبار رو ولی پیداش نکرده بود. من بهش گفتم صد در صد یکی ماده رو برداشته وگرنه مگه امکان داره که ماده خودبخود غیب بشه!!!! خلاصه که زنگ زده میگه یکی از بچه ها از انبار بعد 3 روز پیداش کرده ، درحالیکه میگه خودش چند بار انبار رو زیر و رو کرده  بود!!!!!!! البته من خودم حدس میزنم کار کی بوده ولی بازم نمیتونم ایمانم رو بدم ! خلاصه که دشمن داشتیم و بی خبر بودیم !

Read Full Post »

امسال هم  توفیقی دست داد تا برای چهارمین سال پیاپی به زیارتش بروم. هر بار که به حرمش میروم شور و شوقم برای زیارت دوباره صد چندان میشود.  رافت امام رئوف را در جای جای حرم و در لحظه لحظه حضور میتوان با تمام وجود ، حس کرد .

برای برآورده شدن حاجاتتان دعا کردم و سلامتی و شادی و موفقیت همگی شما را از خدا خواستم. امیدوارم زیارت آقا امام رضا ( ع ) نصیب همه آرزومندان و عاشقان حضرتش شود . آمین

یکشنبه 23 خرداد دوست عزیزی را دیدم. منیژه نازنینم نویسنده وبلاگ »  پیوسته تردیدی هست… » دوست مشهدی عزیزم  را جلوی باب الرضا دیدم .

همانطور که فکر میکردم منیژه عزیزم بسیار مهربان و دوست داشتنی بود . کلی با هم صحبت کردیم . منیژه نازنینم غافلگیرم کرد و دو کتاب به من هدیه دادو در صفحه اول کتابها هم دست خط  زیبا و جملات پرمهرش بود که بیشتر خوشحالم کرد .  یکی از کتابها رو تا حالا خوندم ولی یکی رو هنوز نخوندم که در اولین فرصت می خوانمش . می خواستم قرآنی را که در فیلم » پرچمهای قلعه کاوه » از آن صحبت شده بود و کاتبش میرعماد نیشابوری بود را ببینم  ؛ از منیژه جان در مورد موزه پرسیدم که منیژه جان لطف کرد وبلیطش را خرید و بیشتر شرمنده ام کرد . داخل که رفتیم دیدیم موزه قرآن و نفایس کنار این موزه است که ساعت کارش هم صبح بود .  فردای اون روز ، خودم رفتم به اون موزه و کلی هم عکس گرفتم .  خلاصه کلی خوش گذشت و از اینکه یک دوست وبلاگی دیگر هم تبدیل به دوست حقیقی ام شد بسی مشعوف شدم. عکس زیر مربوط به ضریح امام رضا در دوران قاجار است .

ضریح امام رضا مربوط به دوران قاجار

صبح روز دوشنبه 24 خرداد به موزه قرآن و نفایس رفتم تا قرآن میر عماد نیشابوری را ببینم. مدتها قبل از طرف اداره بازنشتگی ارتش کارتی به پدرجان داده شده بود که متعلق به سازمان ایرانگردی و جهانگردی بود و با استفاده از آن کارت بازدید از کلیه موزه ها و مکانهای تاریخی رایگان بود . یاد این کارت افتادم و اینکه این کارت را همراه دارم. وقتی به مسئول فروش بلیط نشانش دادم گفت اینها اعتبار ندارند حتی سازمان ایرانگردی و جهانگردی هم اینها را قبول نمی کند جالب است بدانید اعتبار این کارتها تا سال 92 است !!! بعله کلی کارت با هزینه زیاد چاپ کرده اند و هیچ کجا هم این کارتها را نمی پذیرد. این هم چند عکس از موزه قرآن و نفایس .

قرآن منسوب به امام حسین ( ع )

ماکت کعبه

پرچمهای حرم مطهر امام حسین ( ع )

صبح روز 25 خرداد ،برای آخرین بار در سفر امسالمان به مشهد به حرم رفتیم. راننده ای که ما را به هتل بازگرداند انسان جالبی بود . از ظواهر پیدا بود که قصد دارد به زائرین آقا امام رضا خدمت کند. به گفته خودش برای مسافرین قبلی اش نان هم خریده بود و به هتلشان رسانده بود و از آنها پول نگرفته بود ، بطوریکه مسافر قبلی یادش رفته بود پول نان را هم بپردازد. پدرجان می خواست نان بخرد ، به آقای راننده گفت لطفا نگه دارین تا من پیاده بشم. آقای راننده متوجه شد که پدرجان به قصد خرید نان پیاده میشود ؛ آقای راننده نگذاشت پدرجان پیاده شود و گفت فقط بگین چند تا بخرم و سریعا نان را گرفت و برگشت.

از مشهد به سمت شمال حرکت کردیم و دو روز هم در رامسر ماندیم . شمال مظهر قدرت  خداست . کوههای سرسبز و دریای با عظمت براستی که گواه روشنی بر قدرت خداست.

در ساحل رامسر آقائی برای پسر کوچکش از گل لاک پشت و قورباغه و گوسفند درست میکرد ، ما هم ایستاده بودیم و تماشا میکردیم و از هنر ایشان عکس هم گرفتیم. چون هوا تاریک بود عکسها خوب نیفتاده اند وگرنه اینجا میگذاشتمشان.

تله کابین رامسر به طول 4 کیلومتر ، تا قله 700 متری از سطح دنیا کشیده شده است . بر فراز قله تفریحگاهی دیدنی ساخته شده است . از آن بالا مرز دریا و آسمان اصلا مشخص نیست. این هم عکسی از فراز قله ، از بام رامسر از دریای باعظمت و آبی بیکران .

عکسی از فراز بام رامسر از پیوستگی دریا و آسمان

بعدا نوشت : بدلیل فیل.تر شدن وردپرس این مطلب رو در بلاگها گذاشتم که چون وردپرس از فیل.تریت دراومد آوردمش اینجا. البته بلاگها کامنتهای دوستان رو خورده. ولی چون یک نسخه از کامنتها به ایمیلم فرستاده میشه اگر بتونم کامنتهای دوستان رو هم به اینجا منتقل می کنم.

Read Full Post »

هر وبلاگی نویسنده ای دارد که از افکار و عقاید و تمام آنچه دوست دارد بنویسد ، می نویسد. دیدن کسی که تا بحال فقط نوشته هایش را خوانده ای بسیار هیجان انگیز است ، مخصوصا آنکه آن دوست عزیز همکلاس خان داداش توی دانشگاه هم بوده و من فقط ایشان را در یک عکس دسته جمعی کلاسی که تار هم افتاده بود ، دیده بودم. این دوست عزیز کسی نبود جز نویسنده وبلاگ لژیونلا که به من افتخار دادند و همراه دو فرشته کوچولو و نازشون آقا نیما و درسا خانوم قدم بر چشم من گذاشتند و دعوتم را پذیرفتند. اینجا هم بیشتر شرمنده ام کردند. کوچولوهای ناز خانوم دکتر عین خودشون دوست داشتنی بودند. از دیدنشان بسی مشعوف شدم . درسا خانوم نازنین ، گل سر قشنگش رو به من نداد ؛با اینکه گفتم اگر گل سرت رو ندی عقده ای میشم بعدش میرم معتاد میشم ها ! خلاصه اینکه اگر معتاد شدم بدونین دیگه چرا معتاد شدم !! تازه متوجه شدم خانوم دکتر در راستای شغل موردعلاقه آقا نیما هم دست به تشویش اذهان عمومی زده بودند !! آقا نیما دوست دارند در آینده از درآمدهای پدر و مادرشان استفاده بنمایند ! خودم ازشون پرسیدم و سرشون رو به علامت تائید نشان دادند. درسا خانوم خوشگل هم از 1 تا 100 شمرد . اینقدر این کوچولوها ناز بودند که قابل وصف نیست. امیدوارم خانوم دکتر مهربان و فرزندان نازنینشون همیشه شاد و سالم و پرانرژی و سرزنده باشند . براشون بهترینها رو آرزو می کنم.

 

 

اگر خدا بخواهد دوباره توفیق زیارت امام رضا ( ع )  نصیبمان خواهد شد. اگر توفیق نصیبم شد و در حرمش حضور یافتم ( البته حضور مادی بی حضور معنوی بی تاثیر خواهد بود  و حضور مادی با حضور معنوی بسی دلنشین و زیباست ) آرزومند تمام آرزوهایتان خواهم بود . بهترینها را برای همه شما آرزو می کنم.

پ . ن : قرار است روز 19 خرداد حرکت کنیم ولی چون احتمالا فرصتی برای آپ کردن نخواهم داشت  و اینکه پارسال قبل از رفتن به مشهد قصد داشتم مطلب جدیدی بنویسم و بدلیل قطع شدن اینترنت نتوانستم  ؛ این مطلب را در همین پست آوردم . اگر خوبی بدی دیدید حلال کنید و به بزرگی خود بر من ببخشائید که قصدی در کار نبوده است.

Read Full Post »

سلام آقای من

میخواهم بنویسم از احساسم ، از حس و حال درونیم ، از امامی که مامن تمام دلخستگان است . چه بنویسم از امامی که هر وقت دلم هوای حرمش را دارد ، از این مسافت دور به سویش پر می کشم. اوج می گیرم در آسمان خیال و همچون کبوترهای حرمش بر فراز حریمش پرواز می کنم. می نگرم تمام عاشقانش را که از راههای دور و نزدیک برای زیارتش آمده اند. آمده اند که عقده دل بگشایند و از دست باکرامتش حاجت خود را از خدا بگیرند . با هزاران امید و آرزو آمده اند. با تمام وجودشان آمده اند. همه میهمان امام رضا هستند. در روایات آمده است که امام رضا ( ع ) به پیشواز زائرانش میرود . خوشا بحال آنان که امامی چنین بزرگوار به پیشوازشان میرود. در همان حال که در آسمان خیال اوج می گرفتم ؛ آرزوی دیدار دوباره حرمش بر دلم می افتد. کیست که یکبار به حرم باصفایش برود و آرزوی دوباره رفتن را نداشته باشد.

چند سال قبل وقتی ورود اختصاصی بعضی افراد را به درون ضریح پاکش میدیدم؛ دلم می گرفت. چون خیلی وقت بود که امکان رفتن نداشتم. در دلم با امام رضا صحبت می کردم و می گفتم : یا امام رضا شما هم پارتی بازی می کنید و بعضی ها را به درون ضریحتان راه میدهید ولی ما را حتی به حرم هم راه نمی دهید . مدتها بود بغضی گلویم را می فشرد. تا اینکه خوابی دیدم عجیب. این بار کسی را بخاطر حضور من از حرم بیرون نکردند و یا مزاحم زیارت کسی نشدم به یکباره حرم خلوت شد و من تنهای تنها در حرم ماندم. اول از همه باورم نمیشد. ولی یک دل سیر زیارت کردم. وقتی از خواب بلند شدم آرزو کردم که ای کاش خواب نبودم و این اتفاق در واقعیت می افتاد. ولی وقتی اینقدر از حرمش دوری خواب دیدن هم بد نیست.

میلاد معین الضعفا و الفقرا ، سلطان اباالحسن ، امام رئوف علی بن الموسی الرضا علیه السلام را به تمام عاشقان حضرتش تبریک و تهنیت عرض می کنم.

مطالب مرتبط :

اغنیا مکه روند و فقرا سوی تو آیند ، جان به قربان تو آقا که تو حج فقرائی

حکایت دلدادگی عاشق دلخسته امام رئوف،امام ضامن ثامن

خاطرات سفر مشهد ا ( سفر مهرورزان به مشهد )

خاطرات سفر مشهد 2

خاطرات سفر مشهد 3 ( آخرین بخش )

پ . ن  1 :با مطلب « روزی که امیرکبیر به شدت گریست! » در پرشین بلاگ بروزم.

پ . ن 2 :در حین وبگردی از طریق گوگل ریدر در سایت دنباله با مطلب زیر برخورد کردم. کل مطلب رو عینا اینجا قرار میدم.

فقط یک کلیک برای هر کودک گرسنه کافیست…

سازمان ملل حرکت جدیدی را برای کمک به کودکان فقیر و گرسنه جهان شروع کرده است که بر اساس آن به ازای هر کلیک روی یک سایت معرفی شده، به یک کودک گرسنه در جهان غذای رایگان می‌رسد. در این برنامه ، کاربران با مراجعه به  این سایت اینترنتی بر روی دکمه زرد رنگ بالای صفحه کلیک کرده و به این ترتیب به ازای هر کلیک، کمپانیهای اسپانسر هزینه یک وعده غذای رایگان را برای کودکان تقبل می کنند. این سیستم بر اساس اینکه شما مدتی را در سایت آن اسپانسر ها بوده اید و از سایت آنها دیدن کرده اید کار می کند. در دنیای تکنولوژی و بیرحم امروزی شاید یک کلیک تنها کاریست که ما می توانیم برای کمک به کودکان معصوم و گرسنه سرتاسر دنیا انجام دهیم.

Read Full Post »

جناب آقای دکتر آرمان خان ما را به یک بازی دعوت کرده اند و چون برادرانه طلب کردند رویشان را زمین نینداختیم و در بازیشان شرکت کردیم. تمام عزیزانی که اینجا را میخوانید اگر دلتان خواست این بازی را انجام دهید.

1 . آرزوها

5 آرزوی دوران کودکی!(لطفا از شیکمتون در نیارید هر چقدر که یادتونه!)

5  آرزوی دوران نوجوانی!

و 5 آرزوی الانتون رو صادقانه بنویسید و بگید به کودمشون رسیدید و به کدمشون نرسیدید!

2.بهترینها

سه تابه ترتیب بهترین بلاگ هایی که از وقتی که بلاگ خون شدید(نه صرفا بلاگ نویس!) حالا حتی بلاگهایی اصلا نیستن و حذف شدن بنویسید و بلاگ رو(نه نویسنده اش) در یک جمله توصیف کنید

5 آرزوی دوران کودکی

1 . دوست داشتم _ بغیر از الهام جونم که دختردائی عزیزمه و از همون بچگی  آبجی کوچولوی نازم هم بوده ، و مسافت همیشه باعث دوریمون بوده البته الان هم ازدواج کرده و دورتر هم شده _ یک دخترخاله ای ، دختر دائی ای که تقریبا همسن خودم باشه ، داشتم که بیشتر میتونستم ببینمش و یکجورهائی جای خواهر نداشته ام رو برام پر میکرد. الهام همیشه برام عین یک خواهر عزیز بوده و همیشه دوستش داشتم و دارم . بالاخره دخترخاله دار هم شدم .منتها کوثر عزیزم خیلی از من کوچکتره ، حدود 13 سال . توی خانواده مادری بنده تعداد پسران چندین برابر دخترهاست. ما کلا سه تا دختریم. من و الهام و کوثر. اصولا توی میهمانیها جمع پسران فامیلمون خیلی شلوغه. با اینحال به جمع کوچک سه نفری ما حسودیشون میشه.   :mrgreen:  خانواده پدریمون هم توی شهرهای مختلف پراکنده اند و بدلیل مسافت زیاد کمتر می بینیمشون.

2 . دوست داشتم یک ذره فاصله سنیم با داداشیهام کمتر بود. درحدود یکی دو سال. درسته که وقتی از همه کوچکتری بیشتر هواتو دارند و نازت رو بیشتر می کشند ولی توی خیلی از موارد میگن تو هنوز بچه ای ! این مختص دوران کودکی بود وگرنه الان که کلی تحویلمون میگیرند !

3 . دوست داشتم بابام ارتشی نبود و مثل بقیه پدرها پیشم بود. نه اینکه هر ماه فقط چند روزی می اومد مرخصی پیشمون و زودی میرفت. یادمه یکبار که مرخصیش تموم شده بود و رفته بود؛ شبش اونقدر گریه کردم تا خوابم برد.

4 . دوست داشتم پزشک و پژوهشگر بشم. که دیگه امکان نداره پزشک بشم ولی اگر خدا بخواد تمام تلاشم رو خواهم کرد که دکترای شیمی بگیرم و پژوهشگر بشم.

5 . دوست داشتم همیشه شاگرد اول باشم که حداقل تا پیش دانشگاهی به این آرزوم رسیده بودم.

5 آرزوی دوران نوجوانی :

1 . دوست داشتم خونه مون توی تبریز بود نه مرند. بخاطر امکانات بیشتری که تبریز داره.الان یکجورائی به این آرزوم رسیدم و تبریز رو هم بسیار دوست میدارم. چون از موقعی که دانشگاه قبول شدم اکثرا تبریز بودم. ولی البته که مرند یک چیز دیگه است !

2 . آرزو داشتم برم سفر مشهد که چند سال بعد این آرزوم هم برآورده شد.

3 . همچنان آرزو داشتم پژوهشگر و پزشک بشم..

4 . آرزو داشتم که خاله میشدم. ولی رسیدن به این آرزو که محاله ! ولی یک پسرخاله ناز دارم که هر از چند گاهی بهم میگه خاله !

5 . یادم نمیاد.

5 آرزوی دوران جوانی

1 . آرزو دارم تا زنده ام ظهور حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف رو ببینم. در اینصورت بقیه آرزوهام خودبخود برآورده میشه که همون برچیده شدن ظلم و فراگیر شدن عدالت واقعی و همچنین نابود شدن ظالمان .وقتی عدالت برقرار باشد دیگر هیچ نیازمندی روی زمین باقی نمی ماند که نیازمند ترحم کسی باشد.

2 . دکترای شیمی بگیرم و توی رشته خودم بهترین باشم.

3 . آرزو دارم همراه خانواده ام به زیارت مکه و مدینه و عتبات عالیات و سوریه برم.

4 . آرزو دارم وقتی که می میرم با وجدان آسوده بمیرم و چیزی از حق الناس بر گردنم نباشه. چون خدا هر گناهی رو که ببخشه حق الناس رو نمی بخشه !

5 .و با عرض معذرت آخری هم خیلی شخصیه!

آرمان خان گفته اند که سه تا از وبلاگها رو بترتیب اسم ببرید وبلاگ را توصیف کنید.  البته من بترتیب آشنائی با وبلاگها نوشتم و ترتیبها معنی دیگری ندارد!

وبلاگ جناب آقای دکتر یاشار : پزشک 78

بقول خود دکتر یاشار » و نه فقط پزشکی » . اطلاعات جالبی در مورد مطالب مختلف در این وبلاگ یافت میشد. وبلاگ ایشان حذف شده است ولی وبلاگ قبلی ایشان در پرشین بلاگ همچنان موجود است. البته اونهم درش تخته است !

وبلاگ جناب آقای دکتر امیرحسین : خاطرات یک دانشجوی پزشکی

خاطرات روزمره یک دانشجو که با زبانی ساده و اکثرا طنز نوشته میشد. در وبلاگ ایشان هم تخته است.و کلیه مطالبش حذف شده است. تنها وبلاگی بود که از همان پستهای اول همه مطالبش را خوانده بودم.

وبلاگ جناب آقای دکتر حامد رجائی ( پدر وبلاگستان فارسی ) : دکتر کوچولو ، از گور برگشته و نم نم

وبلاگ دکتر کوچولو : نوع نوشتار و طرز بیان صادقانه خاطرات و شجاعت در بیان خیلی از مطالب با وجود شناخته شدن نویسنده قابل تحسین است.

وبلاگ از گوربرگشته : نگاه فرامادی این وبلاگ برایم جالب است. با اینکه اکثرا حقایقی تلخ به تصویر کشیده میشود ، البته این حقایق تلخ جزو لاینفک زندگیست! البته بیشتر از خود این وبلاگ جلسه نقدی که برای آن گذاشته شده بود برایم جالب بودکه قبلا به آن اشاره کرده بودم . با اینحال اگر باز هم دلتان خواست اینجا رابخوانید . و متنی که توسط دکتر رجائی در پایان آن جلسه خوانده شد بی نهایت عالی بود. و این جمله » زمان به پایان رسیده بود و می بایست تنها بروم . ناگهان یادم آمد که گور من فقط به اندازه یک نفر جای دارد . هرکسی را در گور خویش دفن می کنند . لیوانم را سر کشیدم٬خاک را برای آخرین بار بوسیدم و رفتم. «

وبلاگ نم نم : اگر بخوام دروغ نگم با این وبلاگ بعد از تعطیل شدنش آشنا شدم . با اینحال نیازی به تعریف من نیست ، چون محبوب ترین وبلاگ پرشین است.

تمام وبلاگهائی که نام بردم بجز وبلاگ از گوربرگشته همگی کرکره هایشان پائین است . 😦

البته نوشته های تمام دوستان عزیزم رو دنبال می کنم و بعبارتی همگی عزیز و قابل احترامند . برای همه دوستان عزیزم در دنیای مجازی آرزوی موفقیت و بهروزی و سعادت دارم.

پ . ن : برای تبدیل نوشته ای فینگلیش به فارسی میتوانید به اینجا مراجعه کنید.

بعدا نوشت. دیشب اومدم نشستم پای کامپیوتر که مقاله سیرچ کنم ، مادرجان هم فکر کرده بودند که تا ساعت سه نصفه شب که بیدار بودم در حال مطالعه مقاله هستم. گفتند آخی خسته شدی ؟! درحالیکه نمیدانستند که ما در حال آپ کردن بودیم.   😉  البته اینجانب حقیقت را به ایشان گفتم و مادرجان بیش از پیش نگران اعتیادم گشتند!

Read Full Post »

1 . با نوشتن پست قبلی یاد داستانی افتادم که یادم نیست از کجا شنیدم ولی امیدوارم درست و دقیق یادم مونده باشه!

به جوانی گفتند خداوند عمر تو را به دو قسمت سی ساله تقسیم کرده است ، که در یک سی سال غنی و ثروتمند و دریک سی سال فقیر و نیازمند خواهی بود ! اکنون خودت انتخاب کن که کدام سی سال اول اتفاق بیفتد ! جوان با همسرش مشورت کرد و از او نظر خواست. همسرش گفت : اگر در این سی سال اول ثروتمند باشیم بهتر است و برای سی سال بعدی هم خدا بزرگ است! مدتی نگذشت که جوان ثروتمند شد. روزها و سالها از پی هم می گذشتند ، بطوریکه سی سال بسرعت سپری شد ولی همچنان این زن و شوهر ثروتمند بودند ! کم کم این سوال برایشان پیش آمد که چرا سی سال دوم فرا نرسید؟! که ناگهان ندا آمد : بواسطه این همه کمکی که در این سالها به نیازمندان کردید و ثروتتان را در راه رضای خدا بکار بردید ، خداوند سی سال دوم را هم به شما بخشید و ثروتتان را چند برابر کرد!

بعضی وقتها با خودم فکر می کنم اگر من جای آن جوان بودم چه میکردم ؟ آیا مثل جوان عمل میکردم و یا فقر سی سال اول را برمی گزیدم ؟! نمیدانم شاید هیچ وقت مثل این جوان عمل نمی کردم چون لطف و قدرت خدا را فراموش کرده بودم! شما اگر جای آن جوان بودید چه می کردید ؟

2 .  تیر ماه امسال که به مشهد رفته بودیم ، توی هتل که بودیم ،مثل همیشه که از آقا داداش جهت قبله رو می پرسم ، این بار هم پرسیدم . هربار بوسیله قبله نمائی که داره جهت قبله رو نشان میداد ولی این بار تصور کردم که از صاحب هتل جهت قبله رو پرسیده ! آقایون داداشی هر روز پیرامون این موضوع که قبله کدام طرفه میزگرد تشکیل میدادند و من هم اصلا حواسم به حرفهای اونها نبود! تا اینکه روز آخری که باید بر می گشتیم بطرف خونه مون برای نماز صبح که بیدار شدم یکدفعه یاد بحثهای هر روزه داداشیها افتادم و از آنجائی که در ایران از روی دستشوئی هم میشه به جهت قبله پی برد _ جهت دستشوئی با جهت قبله نود درجه زاویه داره ولی از آنجائی که توی هتل هم دستشوئی ایرانی و هم فرنگی موجود بود و جهت دستشوئی ها با هم دقیقا نود درجه تفاوت داشت ، با خودم فکر کردم که حتما باید به جهت دستشوئی ایرانی استناد کرد و یکدفعه متوجه شدم که ما به همون سمت نماز میخوندیم . یعنی این همه مدت اشتباه نماز میخوندیم! واااای انقدر ناراحت بودم که نگو همه رو که بیدار کردم شروع کردیم به بحث این آقا داداش دلیل می آورد که جهت قبله همونیه که می گفته و منم می گفتم نخیر جهت قبله اونطرف نیست! خان داداش هم که از دستم عصبانی شده بود گفت : بچه جان پس این چند روزه که ما بحث می کردیم چرا چیزی نمی گفتی ؟! الان یادت افتاده! خلاصه که من به هر دو طرف نمازم رو خوندم ولی بقیه جهت رو تغییر دادند و خلاف جهتی که روزهای قبل نماز میخوندند نمازشون رو خوندند! موقع جمع کردن وسایلمون دیدم که ای دل غافل روی شومینه که جهت درست قبله رو مشخص کردن و ما این چند روزه جهت قبله رو درست تشخیص داده بودیم!!!!!! و نماز صبح همه البته بغیر از من در خلاف جهت قبله گزارده شده است ! که همه منو دعوا کردند ! و اینکه ضایع شدیم اساسی! بقول یکی از بچه های کلاسمون _ استاد سر کلاس سوالی رو پرسید که هیچ کس جوابش رو بلد نبود من و یکی از آقایون تاحدودی جواب سوال رو گفتیم ولی کاملا درست نبود یکی از بچه ها با صدای بلند گفت :_ داداش سیا ضایع شد!

دوره کارشناسی توی خوابگاه شماره 2 شهدا که بودیم جهت قبله رو با قبله نما مشخص کرده بودیم بدون اینکه از مسئول خوابگاه بپرسیم که بعد دو سال متوجه شدیم که بدلیل مصالح بکار رفته در داخل ساختمان جهت قبله درست نشان داده نمیشه و ما دو سال تمام به جهتی نماز گزاردیم که قبله نبود. جالبش اینجا بود که هر روز جهت طلوع و غروب خورشید رو میدیدیم ولی متوجه اشتباهمون نشده بودیم.

ولی ما که عمدا ای کار رو نکرده بودیم و انشاالله خدا از سر تقصیراتمان میگذرد.

بقول آیه 115 سوره بقره » فاینما تولو فثم وجه الله  ، ان الله واسع علیم » .

 3 . دیشب افطار  مهمون خونه دائی جان بودیم_ جای شما خالی کلی خوش گذشت ؛ دست دائی جان و زن دائی جان درد نکنه واقعا سنگ تمام گذاشته بودند_ که بحث به وبلاگ جان ابنجانب کشید و دختردائی گلم الهام عزیزم کلی به مطالبم خندید و ما متوجه شدیم که پسردائی های عزیز نیز همچون ایشان وبلاگ بنده را از خنده هایشان بی نصیب نگذاشته اند! گفتیم اینرا بنویسیم که باز اگر دلشان خواست و خنده خونشان پائین آمد باز هم بخندند ولی خواهد آمد روزی که ما هم بخندیم!

Read Full Post »

مهمترین مشکلی که گریبانم رو توی سفرهای دور میگیره ، مشکل غذا خوردنمه. چون مجبوریم توی رستوران غذا بخوریم در حالیکه  من غذاهای خانگی رو بیشتر دوست دارم ؛ حالا بماند که یک چهارم یک پرس رو میتونم بخورم . خلاصه این سه سالی که پشت سر هم مشهد رفتیم ، همیشه مشتری پر و پا قرص رستوران قدس بودیم که انصافا غذاهاش بد نیست و قیمتش هم تقریبا مناسبه.

آخرین روزی که توی مشهد بودیم  روز شهادت باب الحوائج امام موسی کاظم ( ع ) بود. اون روز دلم خیلی هوای عتبات عالیات رو کرد. با این وجود حضور در حرم امام رضا ( ع ) هم سعادتی بسیار بزرگ هست که سالها آرزوش رو داشتم.دل کندن از حرمش سخته ولی بالاخره باید بر می گشتیم. آخرین بار کمی دورتر مقابل ضریح ایستاده بودم و برای همه دعا کردم. برای خیلی ها .باورتون میشه تا حالا این جند باری که رفتم یادم رفته برای خودم دعا کنم . نمیدونم چه رازیه که همیشه عظمت امام همیشه جوری در من اثر می کنه که خودم رو فراموش می کنم و خواسته های خودم رو کاملا از یاد می برم. تازه وقتی میرسم خونه یادم میاد که ای دل غافل من که یادم رفت برای خودم دعا کنم!

موقع برگشتن از راه شمال برگشتیم . وااااااااااااااااای چقدر هواش بد بود! ما که کلا همه راهو با کولر طی کردیم ولی هر جا که یه کمی توقف کردیم که از طبیعت زیبا لذت ببریم کلا خفه شدیم از گرما . آخه هوا هم که وحشتناک شرجیه و ما هم که به این هوا عادت نداریم ! وقتی به بندر انزلی رسیدیم ، پدرجان ما می گفت که ماشین درست کار نمیکنه. همین که از ماشین پیاده شدیم متوجه دودی شدیم که از عقب ماشین خارج میشد. مات و مبهوت این صحنه رو تماشا میکردیم که پدرجان فرمودند چون هوای اینجا فوق العاده گرمه و ما تمام راه کولر رو روشن کرده بودیم ، به احتمال زیاد رینگ شکسته و چند روز اینجا باید الاف بشیم. ما هم به پدرجان می گفتیم آخه عزیز دل برادر اگه از کولره که باید توی دو سال قبلی که به مشهد رفتیم و هر دو بار هم کولر ماشینمون روشن بود ؛ خراب میشد.  با اینحال  بسیار نگران بودیم. تا اینکه گفتیم برویم و مکانیکی پیدا کنیم که وقتی به میدان قو رسیدیم دیدیم ای بابا این ماشین جان ما آمپرش زد بالا و از نرمال رد شد. به ناچار ماشین رو خاموش کردیم و ازش پیاده شدیم . یکهو یادمون افتاد که اینجاست که امدادخودرو به درد میخوره. با 09644 تماس گرفتیم که ایشان فرمودند هزینه ایاب ذهاب شش هزار تومانه . ما هم گفتیم اشکالی نداره. یک ساعتی منتظر نشستیم تا تشریف فرما شدند . ایشان هم فرمودند که ماشین واشر سوزانده ، که علتش هم بدلیل استفاده کم از بنزین و استفاده زیاد از گاز بوده.و این دودی که ما دیدیم دود نبوده بلکه بخار بوده ! تازه گفتند که ما واشر ماشینهای دوگانه سوز رو توی زمان گارانتی تعویض می کنیم ، ماشین شما که خیلی خوب کار کرده. خلاصه یک روز توی انزلی معطل شدیم بدون اینکه به دریا بریم. از بس که فکرمون ناراحت بود و نگران بودیم که تا کی اینجائیم . بالاخره راه افتادیم. از گردنه حیران که رد میشدیم چیزی رو دیدم که بسیار تحت تاثیر قرار گرفتم و وقتی به خودم آمدم متوجه شدم که اشک چشمام سرازیر شده ! جاده خیلی شلوغ بود. ماشین ها به کندی حرکت می کردند ؛ کنار جاده گاوی  حضور داشت که بشدت سر و صدا می کرد. وقتی نزدیکتر شدیم بوضوح اشک چشمانش رو دیدیم. همچنان متعجب به این گاو نگاه می کردیم که متوجه شدیم که چند قدم جلوتر تصادف شدیدی رخ داده و خون روی زمین پخش شده بود. مثل اینکه این گاو شاهد صحنه تصادف بود که این چنین اشک می ریخت. جمله ای که بر زبانم جاری شد این بود : ای جان ! چرا_ البته دور از جان همه شما _ بعضی آدمها به اندازه گاو هم فهم و شعور ندارند؟ چرا بعضی ها از کشته شدن همنوعانشان متاثر نمی شوند؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ به راهمان ادامه دادیم به شهر خودمان که نزدیک شدیم  سر یک پیچ بودیم که کم مانده بود به سرای ابدی بشتابیم. ماجرا از جائی شروع میشود با اینکه همه ما بجز مادرم یعنی من و داداشیهای( خان داداش و آقا دداش ) عزیزم گواهینامه داریم ولی از آنجائی که پدر جان فقط به خودشون اعتماد دارند همیشه سعی می کنند که خودشون رانندگی کنند. از آنجائی که خان داداش ما از من و آقا داداش واردتر است مسیر رو با پدرجان نصف نصف رانندگی کردند. از آنجائی که پدر جان ما وقتی کس دیگه ای رانندگی میکنه هی امر و نهی می کنند که مثلا تندتر برو ، یواش تر برو ، سبقت بگیر و … بالاخره خان داداش ما هم که عصبانی شده بود ؛ گفت پدرجان شما بیا خودت رانندگی کن هر موقع خسته شدی بگو تا من رانندگی کنم. پدرجان هم کوتاه بیا نبود و می گفت که اصلا خسته نیستم . تا اینکه 20 – 30 کیلومتری به شهر خودمون نمونده بود که جاده پیچید و پدرجان ما کم مونده بود که نپیچه که خان داداش ما یهو داد زد بپیچ و فرمان ماشین رو بطرف جاده برگردوند. جالبش اینجاست که پدرجان میگه چرا نمیذاری کارمو بکنم؟ غافل از اینکه اگه داداشی وارد عمل نمیشد ما همگی الان اون دنیا بودیم. وقتی این ماجرا رو برای خاله جانم تعریف می کردم از پدربزرگم گفت از اینکه حوالی همان ساعتها که این اتفاق برای ما افتاد یک گربه توی حیاط سر و صدا راه انداخته بود که پدربزرگ ما داد میزد که به این گربه غذا بدید ؛ بچه های من الان توی راهند. خدا رو چه دیدی شاید همین غذائی که به گربه داده بودند، باعث نجات جان ما شد!

این بود ماجرای سفر ما.

این هم چند عکس از سفرمون. متاسفانه توی بیشتر عکسها خودمون توی عکس حضور داریم، بنابراین نمیتونم اینجا بذارمشون . کم بودن تعداد عکسها به همین دلیله.

شاهرود

اگه دقت کنید ماشینمون رو هم توی عکس بالائی می بینید.

ساحل رامسر میامی ایران و عقاب بی سر

گردنه حیران

Read Full Post »

Older Posts »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: