Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘وبلاگ’

با سلام خدمت تمامی عزیزان

در آستانه سال جدید به این نتیجه رسیدم که باید در نگرش خود تجدید نظر اساسی ایجاد کنم و یک وبلاگ تکانی انجام دهم. بنابراین یکسری از لینکهایم را برای همیشه پاک کردم که به دو دسته تقسیم میشوند:

1 . افرادی که وبلاگهایشان را حدود 9 ماه پیش حذف کرده بودند و کلا خبری ازشون نیست. هر جا که هستید شاد باشید ولی بدانید که این رسمش نبود.

2 . یکی دو وبلاگ دیگر نیز به دلایل دیگری حذف شد که لازم نمی بینم توضیح زیادی ارائه دهم.

این مطلب رو هیچگاه نگفتم مربوط به مدتها قبل هست ،ولی الان میگم. یکبار برای یک وبلاگی کامنتی گذاشته بودم و نوشته بودم که متوجه منظورشون نشدم. دوست دیگری آمده بود و نوشته بود فلانی ( اشاره به نویسنده وبلاگ ) بعضی ها چقدر خنگن!!! من هم به روی خودم نیاوردم که منظور اون دوست کامنت گذار به منه ولی کاملا واضح بود که منظورشون به کیه ! هر چند اونها اینجا رو نمی خونند ولی من به اون عزیز میگم که بعضی ها هر چقدر هم که خنگ باشن بی ادب نیستن !! فقط همین !

عزیزی اومده بود و گفته بود لینکت کردم و از این حرفها. بعد اومد که چرا لینکم نمی کنی و من هم نمیدونم چرا لینکشون کردم. بعد یکبار که رفتم به وبلاگشون دیدم لینک منو حذف کردن ! بنابراین من بعد بصرف لینک شدن در وبلاگ کسی وبلاگشون رو لینک نخواهم کرد. آخه زور داره وبلاگ کسی رو بخاطر اینکه لینکت کرده لینک کنی بعد بری ببینی لینکت رو حذف کرده!!!اگر کسی لینکم کرد که لینکش کنم از همین الان بگم شرمنده ام! باید مدتی بگذره و مطالبتون رو بخونم تا بعد ببینم چی میشه ! ( آیکون یک عذرای ازخودمرسی!)

بارها گفتم که برای من لینک شدن یا نشدن از طرف شخص مقابل مهم نیست. هر وبلاگی که دوست داشته باشم و از نوشته هایش استفاده کنم لینک می کنم و الر چنین احساسی نداشته باشم لینک نمی کنم. هر چند تعداد زیادی وبلاگ هم در گوگل ریدرم دارم که میخونمشون ولی نویسندگانشون نمیدونند چون هیچ وقت براشون کامنت نگذاشتم.

سعی می کنم دموکراتیک باشم و به نظرات همه احترام بگذارم و تمامی نظرات را تائید کنم . جز نظراتی که احساس کنم توهین به یکی از خوانندگانم را دربردارد و همچنین نظراتی که احساس کنم در آن به خودم توهین میشود.

بارها گفته ام اینجا وبلاگ من است با نظرات شخصی من که ممکن است درست باشد یا اشتباه ! خوانندگان می توانند با من هم عقیده باشند یا نباشند اختلاف عقیده امری عادیست. این عدم احترام به نظرات هم است که غیرعادی است. از انتقادات مودبانه همیشه استقبال کرده ام ولی اگر خواستید حرفی را بی ادبانه بگوئید راهتان را بکشید و بروید که یکی از مهمترین اصول این وبلاگ رعایت ادب است. در ضمن اینجا وردپرس است آن کسی هم که کامنتهای بی معنی با ردیف کردن حرفهای انگلیسی می گذارد بداند که کامنش اسپم میشود.

همیشه از افراد بی ادبی که با حضور در وبلاگ دیگران سعی در بهم ریختن آرامش نویسنده دارند تعجب کرده ام . خب عزیز من اگر نوشته های کسی رو دوست نداری بدون هیچ حرفی صفحه مربوط به وبلاگ اون شخص رو ببند و برو دیگه چرا حرفی میزنی که طرف رو ناراحت کنی.

پ . ن : البته کسی برای من کامنت بی ادبانه نگذاشته ، اخیرا توی وبلاگ بعضی ها دیدم که کامنت بی ادبانه گذاشته اند و بسی افسوس خوردم که آدمهای بی فرهنگی در نت حضور دارند که حتی اصول اولیه سخن گفتن را بلد نیستند.

سوال نوشت :

دوستان کسی میدونه این سایت (http://alphainventions.com/) چیه ! آخه خیلی ها از اینجا میرسن به وبلاگم من که هیچی سردرنیاوردم! بنظر میاد هر وبلاگی که بروز می کنه نشان میده !!

Advertisements

Read Full Post »

تابستان سال 87 قرار بود به مشهد برویم و یکی دو روز قبل از رفتنمان روز مادر بود. روز میلاد خانم فاطمه زهرا سلام الله علیها ، روز میلاد مادر سادات. ما صبح برای دیدن مادربزرگم به منزلشان رفته بودیم. _ مادر و پدر پدرم سالهاست به رحمت خدا رفته اند _نمیدونم چی شد که مادرم شب هم دوباره رفت و وقتی برگشت هراسان وارد خونه شد و خان داداش رو صدا میکرد و می گفت حال پدربزرگ بده! خان داداش سریع لباساشو پوشید و رفت. پدربزرگم دیابت داره و اون روز هم هر کسی از راه رسیده بود بهش بستنی و شیرینی و از این چیزها داده بود و قندخونش بالا رفته بود. خلاصه می کنم که کم کم ما خواستیم سفرمون رو لغو کنیم که خاله جونهای عزیزم نگذاشتند . ما رفتیم ولی نگو در همین حین پدربزرگ سکته مغزی کرده بود و چقدر حال مادرم بد بود . و چقدر حال ما بد بود. امیدمان به گرفتن شفای پدربزرگ از امام رضا بود. وقتی برگشتیم دیدیم پدربزرگ نمیتونه راه بره و پروستاتش هم نیاز به عمل داره و چون بلافاصله بعد از عمل باید راه بره اول باید بتونه راه بره تا بعد عمل بشه. چون توی فامیل ما همه نوع تخصصی پیدا میشه قرار بر این شد که توی خونه از پدربزرگ پرستاری بشه. نگو در این بین پدربزرگ ما سنگ کلیه داره و لخته خون بود که جلوی سوند رو میگرفت . در این بین بنوبت مامور بودیم تا با یک سرنگ بزرگ لخته خون رو خارج کنیم . اولین شبی که لخته های خون شدیدا اذیت میکرد من هم توی خونه مادربزرگ موندم و پسرخاله ام هم از همون اول مریضی بابا بزرگ همون جا مونده بود. شیفت اول شب رو من برداشتم. جلوی تخت پدربزرگ نشستم ، تا اذان صبح که دائیم اومد و به من گفت تو برو بخواب من اینجا هستم . اون مدتی که توی سکوت شب کنار تخت پدربزرگ نشسته بودم و بهش نگاه میکردم فهمیدم که چقدر دوستش دارم و چقدر برام عزیزه. در عین بیماری و ناخودآگاه بدون اینکه متوجه باشه ذکر خدا رو می گفت و شکرگذارش بود. و من مبهوت در این همه ایمان بابابزرگ بودم. درسته که بابابزرگ توی شهرمون به دینداری  مشهوره و هر کسی که میشناسدش به این امر اذعان داره ولی خود من اون شب بود که بابابزرگ رو شناختم ، بیشتر از قبل. خلاصه که پس از طی سختیهای زیاد خدا رو شکر بابابزرگ عزیزم به لطف خدا و دعای تمام دوستان و آشنایان حالش خوب شده و دوباره میتونه راه بره . واقعا که مادربزرگ و پدربزرگ نعمت هستند و چشم و چراغ فامیل. نفسشون برای خانواده خیر و برکت میاره. من عاشق هر دو تاشون هستم. خیـــــــــلـــــــی عزیــــــــــــــزند. اینها رو گفتم تا بگم این پسرخاله ما ، من رو اغفال کرد تا بیایم و وبلاگ بزنم. قبلش وبلاگ خوان خاموش بودم و فقط وبلاگها و سایتها رو میخوندم. خواستم مقاومت کنم ولی فقط یکی دو ماه تونستم مقاومت کنم و بعدش وبلاگ زدم. بعدش با وبلاگهائی آشنا شدم که خیلی خوب بودند.  و بلکه عالی بودند.

وبلاگ پزشک 78 یکی از اون بهترینها بود که همون اوایل این وبلاگ رو پیدا کردم. واقعا عالــــــــــــــی بود و پر بود از اندیشه و خالی از تعصب کورکورانه . بدون استثنا هر بار که کانکت میشدم حتما این وبلاگ رو باز میکردم .کاش دکتر یاشار برگرده و دوباره بنویسه!

خاطرات یک دانشجوی پزشکی یکی از وبلاگهائی بود که از همون اوایل تاسیس میخوندمش. امیرحسین نویسنده اون وبلاگ چقدر بی ریا خاطراتش رو تعریف میکرد. و از خاطرات دوران استاجریش می گفت . از اهواز ( همون هم گروهی امیرحسین که مهمانشده بود و اومده بود تهران ) و زهرا جون ( استاد عفونی دانشگاه تهران ) و از همایشها و سمینارهائی که توش شرکت کرده بود و جایزه گرفته بود و خیلی چیزهای دیگه ولی ایشون هم رفت بدون خداحافظی و بدون اینکه یک سری به دوستان وبلاگیش بزنه.

با سنگ > کاغذ < قیچی تازه آشنا شده بودم که اون هم حذف شد. چقدر مطالب طنزش جالب بود.

وبلاگ medicin man که حذف شد اون هم یکدفعه و همون روز انتخابات. چقدر تعجب کردم وقتی دیدم حذف شده . تا اینکه متوجه شدیم دکتر علی با تصمیم قبلی این کار رو انجام داده ، البته بدون خداحافظی.

و این اواخر هم دکتر کوچولو که خداحافظی کرد و رفت. البته باز جای شکرش باقیه که توی وبلاگ ازگوربرگشته مینویسه و کاملا خداحافظی نکرده. امروز بصورت تصادفی گزارش نقد وبلاگ از گور برگشته رو خوندم . بنظرم فوق العاده بود. نگاههای فرامادی همیشه برام جذابیتی ویژه دارند و این وبلاگ یکی از معدود وبلاگهائی از این نوعه که می شناسم.

این عزیزان دیگر نمی نویسند ولی امیدوارم که روزی برگردند و بنویسند.

آخه چرا برنمی گردید ؟ 😡 برگردید دیگه بسه! خسته شدم از بس گفتم ! 😡

پ .ن : ممنونم از پسرخاله خوبم که باعث شد دوستانی خوب در دنیای مجازی پیدا کنم و با اندیشه هائی متفاوت تر از اندیشه خودم آشنا شوم.

همه کسانی که در لیست دوستانم قرار دارند و چه کسانی که در لیست گوگل ریدر شخصیم قرار دارند و بصورت خاموش وبلاگشان را میخوانم؛ خیلی چیزها ازتون یاد گرفتم. از همتون ممنونم.

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: