Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

Posts Tagged ‘پزشک’

در همین ابتدا اعلام میدارم که ما به خان داداش جانمان بسیار اصرار نمودیم که خودشان وبلاگ باز کنند و خاطراتشان را بنویسند ولی از آنجائی که ایشان اعتقاد دارند وبلاگ نویسی کار بیهوده ای است قبول نمی کنند. بنابراین اینجانب تصمیم گرفتم خاطرات ایشان را بدزدم و باهاشون پز بدم.  :mrgreen:  بنابراین هر از گاهی منتظر پستهای این چنینی که خاطرات دزدیده شده خان داداشمان توسط اینجانب است ، باشید.

1 . ساعت دو و نیم بامداد مریض خان داداش رو از خواب ناز بیدار کرده و موقع وارد شدن هم گفته است: سلام ، عصرتون بخیر. من مانده ام مردم این تقسیم بندیها را چگونه انجام میدهند ؟    😯

2 . خان داداش مشغول ویزیت مریض بوده اند که یک نفر در رو باز می کنه و وارد میشه و دفترچه بیمه اش رو روی میز پرتاپ می کنه . داداشی به این مریض دومیه میگه شما بیرون تشریف داشته باشین بعد از این مریض تشریف بیارید که یک دفعه مریض دومی میز رو برمیگردونه و کلی دادو بیداد میکنه که نخیر اول باید منو ویزیت کنی. حالا بماند که این مریض … بوده و ادای بیمار روانی رو درمیاورده که ….

3 . دو تا دانشجوی پزشکی که گوش یکیشون درد میکرده اومده بودن پیش داداشی که قبلا به یک پزشک که توی کانادا تحصیل کرده بود مراجعه کرده بودند. از قضا پزشک متبحر تحصیلکرده کانادا !!!!! در حالیکه اتوسکوپ باطری نداشته ، داشته گوش طرف رو معاینه میکرده. این دو نفر هم خجالت کشیده بودند بگن که آخه شما چطور با این اتوسکوپ می بینین که آخرش گفتن آقای دکتر شما با این اتوسکوپ که لامپ توش روشن نیست ، چطوری تونستین ببینین ؟ که جناب دکتر فرموده اند : ااااااااااااا ( با کسره خوانده شود ) راست میگین ها ! اگه ممکنه برید باطری بخرید بیارید!!!!!!!!!

4 . یک خانمی با شوهرش اومده. خانمه میگه قلبم درد می کنه . نوار قلبش هم طبیعی بوده. داداشی میگه احتمالا عصبیه. شوهر خانم میگه دیدین خانم گفتم اینقدر فکر و خیال نکنین. کاشف بعمل میاد که اینها یک آقا پسر 24 – 25 ساله داشتند که لیسانش رو گرفته و الان هم سربازیش داره تموم میشه . اخیرا بدون اطلاع خانواده رفته زن گرفته و بعدش هم خانمش رو آورده و به خانواده معرفی کرده !!!!!!!

5 .  یک پسر بچه هفت ساله آورده بودند که مچ دستش بریده بود. خان داداش از پدر بچه می پرسه این بچه دستش چی شده. پدر بچه میگه : آقای دکتر همش تقصیر این جومونگه! این بچه از صبح تا شب ادای جومونگ رو درمیاره! محکم با دستش کوبیده به شیشه که شیشه شکسته و مچ دستش رو هم بریده !

پ. ن 1 : نمیدونم بعضی از دوستان بعلت ابراز عقیده نکردن من در بعضی مسائل پیش خودشون به چه نتیجه ای رسیده اند ، ولی نگفتن به هیچ وجه ، دلیل بر نفهمیدن ، ندانستن و حس نکردن نیست!  توی این مدت بارها سکوت درونم رو فریاد زدم. مثلا اینجا ! میدونید کشف جدیدم چیه ؟ هر وقت بشدت ناراحت میشم پمفولیکس دستم عود میکنه! والا من که ربطش رو متوجه نشدم ! این هم مدل جدیده !

پ . ن 2 : امروز که گذشت روز شهادت امام زین العابدین ( ع ) بود. به گفته عموی پدرم خانواده ما یک شجره نامه خانوادگی داره که روی پوست آهو نوشته شده و تا هفت نسل قبل از پدربزرگم تماما اسمشون در اون شجره نامه خانوادگی اومده و اسم فامیل ما هم از اسم آخرین جدمون که اسمش در شجره نامه هست ، گرفته شده است. این شجره نامه به گفته عموی پدرم در دست فردی است که در شهر دیگری زندگی می کنه. نسل ما بر خلاف بیشتر سادات ایرانی که به امام موسی کاظم ( ع ) میرسند ؛ به امام زین العابدین ( ع ) میرسه. خدا رو چه دیدین شاید من هم یک روز رفتم دنبال اون شخص و از شجره نامه مون کپی گرفتم. من که هنوز متوجه نشدم شجره نامه ما دست اون شخص چیکار میکنه؟؟؟

Read Full Post »

در برنامه نود  دیشب ( 4 آبان ) از بازیکنی نیجریه ای صحبت شد به اسم » سعید آگین سانیا » که بدلیل عدم هماهنگی باشگاهش با اداره کار بدلیل بدهی 28000 دلاری ، که در اصل باید توسط باشگاه به اداره کار پرداخت میشد و نشده است ، از کشور ممنوع الخروج شده است و پاسپورتش ضبط شده است ؛ اونهم از سه سال پیش !!!! این بازیکن نیجره ای حتی نتوانسته است به مراسم ختم پدرش برود. وقتی از نرفتنش و البته اجبار به ماندنش در ایران ،حتی زمان فوت پدرش سخن می گفت ؛ چشمانش پر از اشک شدو مرا یاد آن جمله معروف انداخت که : چه فاجعه ای است وقتی که یک مرد می گرید. این بیچاره سه سال است در ایران زندانی شده است! اینست رسم مهمان نوازی ! غم و اندوه بوضوح در چهره اش پیدا بود. من که بشخصه متاثر شدم. تو رو خدا ولش کنید برگرده به کشور خودش. گناه داره بیچاره !

پ . ن : جناب مایلی کهن در کنفرانس مطبوعاتی پس از بازی از واژه » گوش پزشک » استفاده کردند. بهتر است این واژه را هم در کنار واژگانی چون چشم پزشک و دندانپزشک و … استفاده کنیم!

Read Full Post »

جناب آقای دکتر آرمان خان ما را به یک بازی دعوت کرده اند و چون برادرانه طلب کردند رویشان را زمین نینداختیم و در بازیشان شرکت کردیم. تمام عزیزانی که اینجا را میخوانید اگر دلتان خواست این بازی را انجام دهید.

1 . آرزوها

5 آرزوی دوران کودکی!(لطفا از شیکمتون در نیارید هر چقدر که یادتونه!)

5  آرزوی دوران نوجوانی!

و 5 آرزوی الانتون رو صادقانه بنویسید و بگید به کودمشون رسیدید و به کدمشون نرسیدید!

2.بهترینها

سه تابه ترتیب بهترین بلاگ هایی که از وقتی که بلاگ خون شدید(نه صرفا بلاگ نویس!) حالا حتی بلاگهایی اصلا نیستن و حذف شدن بنویسید و بلاگ رو(نه نویسنده اش) در یک جمله توصیف کنید

5 آرزوی دوران کودکی

1 . دوست داشتم _ بغیر از الهام جونم که دختردائی عزیزمه و از همون بچگی  آبجی کوچولوی نازم هم بوده ، و مسافت همیشه باعث دوریمون بوده البته الان هم ازدواج کرده و دورتر هم شده _ یک دخترخاله ای ، دختر دائی ای که تقریبا همسن خودم باشه ، داشتم که بیشتر میتونستم ببینمش و یکجورهائی جای خواهر نداشته ام رو برام پر میکرد. الهام همیشه برام عین یک خواهر عزیز بوده و همیشه دوستش داشتم و دارم . بالاخره دخترخاله دار هم شدم .منتها کوثر عزیزم خیلی از من کوچکتره ، حدود 13 سال . توی خانواده مادری بنده تعداد پسران چندین برابر دخترهاست. ما کلا سه تا دختریم. من و الهام و کوثر. اصولا توی میهمانیها جمع پسران فامیلمون خیلی شلوغه. با اینحال به جمع کوچک سه نفری ما حسودیشون میشه.   :mrgreen:  خانواده پدریمون هم توی شهرهای مختلف پراکنده اند و بدلیل مسافت زیاد کمتر می بینیمشون.

2 . دوست داشتم یک ذره فاصله سنیم با داداشیهام کمتر بود. درحدود یکی دو سال. درسته که وقتی از همه کوچکتری بیشتر هواتو دارند و نازت رو بیشتر می کشند ولی توی خیلی از موارد میگن تو هنوز بچه ای ! این مختص دوران کودکی بود وگرنه الان که کلی تحویلمون میگیرند !

3 . دوست داشتم بابام ارتشی نبود و مثل بقیه پدرها پیشم بود. نه اینکه هر ماه فقط چند روزی می اومد مرخصی پیشمون و زودی میرفت. یادمه یکبار که مرخصیش تموم شده بود و رفته بود؛ شبش اونقدر گریه کردم تا خوابم برد.

4 . دوست داشتم پزشک و پژوهشگر بشم. که دیگه امکان نداره پزشک بشم ولی اگر خدا بخواد تمام تلاشم رو خواهم کرد که دکترای شیمی بگیرم و پژوهشگر بشم.

5 . دوست داشتم همیشه شاگرد اول باشم که حداقل تا پیش دانشگاهی به این آرزوم رسیده بودم.

5 آرزوی دوران نوجوانی :

1 . دوست داشتم خونه مون توی تبریز بود نه مرند. بخاطر امکانات بیشتری که تبریز داره.الان یکجورائی به این آرزوم رسیدم و تبریز رو هم بسیار دوست میدارم. چون از موقعی که دانشگاه قبول شدم اکثرا تبریز بودم. ولی البته که مرند یک چیز دیگه است !

2 . آرزو داشتم برم سفر مشهد که چند سال بعد این آرزوم هم برآورده شد.

3 . همچنان آرزو داشتم پژوهشگر و پزشک بشم..

4 . آرزو داشتم که خاله میشدم. ولی رسیدن به این آرزو که محاله ! ولی یک پسرخاله ناز دارم که هر از چند گاهی بهم میگه خاله !

5 . یادم نمیاد.

5 آرزوی دوران جوانی

1 . آرزو دارم تا زنده ام ظهور حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف رو ببینم. در اینصورت بقیه آرزوهام خودبخود برآورده میشه که همون برچیده شدن ظلم و فراگیر شدن عدالت واقعی و همچنین نابود شدن ظالمان .وقتی عدالت برقرار باشد دیگر هیچ نیازمندی روی زمین باقی نمی ماند که نیازمند ترحم کسی باشد.

2 . دکترای شیمی بگیرم و توی رشته خودم بهترین باشم.

3 . آرزو دارم همراه خانواده ام به زیارت مکه و مدینه و عتبات عالیات و سوریه برم.

4 . آرزو دارم وقتی که می میرم با وجدان آسوده بمیرم و چیزی از حق الناس بر گردنم نباشه. چون خدا هر گناهی رو که ببخشه حق الناس رو نمی بخشه !

5 .و با عرض معذرت آخری هم خیلی شخصیه!

آرمان خان گفته اند که سه تا از وبلاگها رو بترتیب اسم ببرید وبلاگ را توصیف کنید.  البته من بترتیب آشنائی با وبلاگها نوشتم و ترتیبها معنی دیگری ندارد!

وبلاگ جناب آقای دکتر یاشار : پزشک 78

بقول خود دکتر یاشار » و نه فقط پزشکی » . اطلاعات جالبی در مورد مطالب مختلف در این وبلاگ یافت میشد. وبلاگ ایشان حذف شده است ولی وبلاگ قبلی ایشان در پرشین بلاگ همچنان موجود است. البته اونهم درش تخته است !

وبلاگ جناب آقای دکتر امیرحسین : خاطرات یک دانشجوی پزشکی

خاطرات روزمره یک دانشجو که با زبانی ساده و اکثرا طنز نوشته میشد. در وبلاگ ایشان هم تخته است.و کلیه مطالبش حذف شده است. تنها وبلاگی بود که از همان پستهای اول همه مطالبش را خوانده بودم.

وبلاگ جناب آقای دکتر حامد رجائی ( پدر وبلاگستان فارسی ) : دکتر کوچولو ، از گور برگشته و نم نم

وبلاگ دکتر کوچولو : نوع نوشتار و طرز بیان صادقانه خاطرات و شجاعت در بیان خیلی از مطالب با وجود شناخته شدن نویسنده قابل تحسین است.

وبلاگ از گوربرگشته : نگاه فرامادی این وبلاگ برایم جالب است. با اینکه اکثرا حقایقی تلخ به تصویر کشیده میشود ، البته این حقایق تلخ جزو لاینفک زندگیست! البته بیشتر از خود این وبلاگ جلسه نقدی که برای آن گذاشته شده بود برایم جالب بودکه قبلا به آن اشاره کرده بودم . با اینحال اگر باز هم دلتان خواست اینجا رابخوانید . و متنی که توسط دکتر رجائی در پایان آن جلسه خوانده شد بی نهایت عالی بود. و این جمله » زمان به پایان رسیده بود و می بایست تنها بروم . ناگهان یادم آمد که گور من فقط به اندازه یک نفر جای دارد . هرکسی را در گور خویش دفن می کنند . لیوانم را سر کشیدم٬خاک را برای آخرین بار بوسیدم و رفتم. «

وبلاگ نم نم : اگر بخوام دروغ نگم با این وبلاگ بعد از تعطیل شدنش آشنا شدم . با اینحال نیازی به تعریف من نیست ، چون محبوب ترین وبلاگ پرشین است.

تمام وبلاگهائی که نام بردم بجز وبلاگ از گوربرگشته همگی کرکره هایشان پائین است . 😦

البته نوشته های تمام دوستان عزیزم رو دنبال می کنم و بعبارتی همگی عزیز و قابل احترامند . برای همه دوستان عزیزم در دنیای مجازی آرزوی موفقیت و بهروزی و سعادت دارم.

پ . ن : برای تبدیل نوشته ای فینگلیش به فارسی میتوانید به اینجا مراجعه کنید.

بعدا نوشت. دیشب اومدم نشستم پای کامپیوتر که مقاله سیرچ کنم ، مادرجان هم فکر کرده بودند که تا ساعت سه نصفه شب که بیدار بودم در حال مطالعه مقاله هستم. گفتند آخی خسته شدی ؟! درحالیکه نمیدانستند که ما در حال آپ کردن بودیم.   😉  البته اینجانب حقیقت را به ایشان گفتم و مادرجان بیش از پیش نگران اعتیادم گشتند!

Read Full Post »

روزی که سقراط در فکر غوطه ور بود و راه خود را می پیمود ، شخصی ناگهان به او تنه زده و یک نفر که از عقب او میدوید فریاد زد که آقا این شخص که فرار می کند را بگیرید. سقراط با کمال بردباری بدون اینکه فراری را نگه دارد ، پرسید : چرا او را بگیرم؟ جواب داد : آقا این شخص قاتل است. سقراط باز با نهایت آرامی و اظهار تعجب سوال کرد : قاتل یعنی چه ؟ تعقیب کننده متحیرانه گفت : تمسخر می کنید ، قاتل کسی است که میکشد. سقراط گفت : دانستم مقصود شما قصاب است. آن مرد دیوانه وار گفت : مگر تو دیوانه ای ؟قاتل کسی است که شخص دیگری را به قتل میرساند. حکیم گفت : فهمیدم؛ می گوئی این شخص نظامی است. او با کمال بی ادبی به سقراط پرخاش کرد که دست از حماقت خود بردار ! این آدمی که فرار می کند در جنگ کسی را نکشته است. سقراط گفت : ببخشید ملتفت شدم ، میرغضب است.تعقیب کننده گفت : یقین کردم که تو بی شعورترین فردی هستی که در عمرم ملاقات کرده ام ، ای ابله این شخص کسی را کشته که هیچ بدی نکرده است. در این هنگام لبخندی بر لبان فیلسوف ظاهر شده و گفت خیلی معذرت میخواهم ، حالا فهمیدم که فراری طبیب است!

پ . ن 1 : ما که خدمت پزشکان عزیز ارادت داریم ، این فقط یک داستان بود ؛ جدی نگیریدش !

پ . ن 2 : سیستم فاضلاب ژاپن را در اینجا ببینید ! فوق العاده است ! برای بزرگتر دیدن عکسها روی آنها کلیک کنید !

پ . ن 3 : پژو از مدل مفهومی خود بنام BB1 Concept که در حقیقت یک خودرو نیست، رونمایی کرد. BB1 که تفسیری است از یک روش کاملا جدید برای رفع نیازهای حمل ونقل شهری حال و آینده، سودمندی یک خودرو و انعطاف پذیری یک موتور چهار- چرخ را با یکدیگر تلفیق کرده است.  اینجا را بخوانید ! جالبه !

پ . ن 4 : عکس پیکان خوشگل رو هم اینجا ببینید!

پ . ن 5 : اینجا را بخوانید و افراد کوته فکر را بشناسید !!!!! 😯 😯 😯

پ. ن 6 : ایشون چرا اینجوری نگاه می کنند ؟! جل الخالق !!!!!!!!

پ . ن 7 : اشکال فوق العاده با حباب صابون  ! خیلی قشنگه !

Read Full Post »

الان ساعت سه و ده دقیقه صبحه و بیخوابی هم سراغم نیومده که الان بیدارم و هنوز یکی دو ساعت هم تا اذان صبح مونده ، بنابراین تا خوردن سحری هم وقت هست. الان میگم پس چرا بیدارم!

ساعت  دو و سی و چهار دقیقه بعد از نصفه شب همه در اتاقهای خودشان خوابیده اند. یکدفعه صدای موبایل خان داداش که از بخت بد امشب فراموش کرده موبایلشو خاموش کنه بلند میشه و از آنجائی که من با کوچکترین صدائی از خواب بلند میشم و در سکوت شب هم صدای زنگ موبایل چند برابر شده از خواب بیدارم میکنه! میدونید اون مردم آزاری که این وقت شب زنگ زده بود کی بود؟ ! نه که نمیدونید! کی فکر میکنه دکتر مملکت متوجه نباشه که ملت این موقع خوابند و الان وقت زنگ زدن نیست؟! یکی از همکاران داداشی بود که زنگ زده بود!خان داداش ما حدود یک سال قبل پزشک یک درمانگاه در  یک شهرستان دیگر بود که حالا پزشک اورژانس بیمارستان اون شهرستان زنگ زده میگه : من پزشک اورژانس فلان جا هستم . یک تصادفی _ از همون مرکزی که خان داداش ما یک سال پیش مسئولش بود _ آوردند! شما اونجا هستید؟! عجبا !!!!!!!!! من موندم مگه درمانگاه خودش تلفن نداره ؟ یا اینکه دیگه نمیدونم بخاطر اینهمه … چی بگم! الان هم هر کار کردم خوابم نبرد! از عصبانیت اومدم نشستم پشت کامپیوتر و دارم این مطالب رو تایپ می کنم!

پ . ن : من که فکر میکردم فقط خودم بیخواب شدم متوجه شدم که نخیر مامان خانوم و آقای پدر هم از خواب پریده اند و بعدش هم خوابشان نبرده است. پس این وسط  خوش به حال آقا داداش که الان کشیکه وگرنه اونم الکی بیخواب میشد!

Read Full Post »

ماه رحمت خدا فرا میرسد و دلهای پاک و عاشق و دلباخته حضرت حق ، با تمرین روزه داری وضوی عشق می گیرند . خواستن ، توانستن و نکردن با اینکه سخت است ولی بی نهایت شیرین و گوارا ست. باز هم سحرخیزی  و خوردن سحری ، باز هم عجله برای مسواک زدن قبل از اذان صبح، باز هم صدای ربنای استاد شجریان نزدیک اذان مغرب ، باز هم سفره افطاری ، باز هم شبهای قدر و احیای این شبها ؛ همه و همه هر سال اتفاق می افتند . به امید بهتر شدن ، بهتر بودن و بهتر ماندن . به امید دور شدن از رذیلتهای اخلاقی و خو گرفتن با فضیلتها. خدایا چقدر بزرگ و عزیزی که حتی خواب مهمانان درگاهت را عبادت میدانی و ما چقدر ناشکریم که قدر عظمت این ماه مبارک را درک نمی کنیم. ماهی که سراسر رحمت و مغفرت است.

خدایا توفیق روزه داری واقعی را نصیبمان گردان و دستهای نیازمند ما را از سر خوان رحمتت خالی باز نگردان . بهترین ها را نصیبمان کن  و ایمان ما را به اسلام ناب روز به روز استوارتر گردان و محبت اهل بیت علیهم السلام را از ما نگیر. پروردگارا دردمند و درمانده ایم . غیر از تو کسی را نداریم که پناهمان باشد. توئی تنها یاورمان و تنها توئی که شکست ناپذیری . پناهمان باش و یاریمان کن که به تو نیازمندیم و بدون تو هیچیم. توفیق بهتر شدن و بهتر بودن و بهتر ماندن را نصیبمان کن و حتی به اندازه چشم بر هم زدنی ما را به خودمان وامگذار.

پ . ن 1 :

پیشاپیش حلول ماه مبارک رمضان را تبریک و تهنیت عرض می کنم و امیدوارم بیشترین بهره معنوی از این ماه مبارک نصیب تمام عزیزان شود. سر سفره سحری و افطاری و کلا هر زمان که آسمان دلتان ابری شد ؛ مرا هم از دعای خیرتان محروم نکنید….. التماس دعا

پ . ن 2 :

 آقا داداش عزیزم حتما قصور مرا در مورد تبریک نگفتن روز پرستار البته در وبلاگم بر من خواهند بخشید.

 پ . ن 3 :

خطاب به همه پزشکان پاک نهاد حال و آینده ایران زمین بخصوص دوستان دنیای مجازی و بخصوص تر خان داداش عزیز و مهربان و نازنینم

شفا به دست خداست و ببین که تو چه در اوجی که از روح پاک و شافی اش به تو نیز بخشیده است. ردای زیبای حکمت و طبابت زیبنده وجودتان و سربلندی و سلامتی قرین تمامی لحظات زندگیتان.

زاد روز حکیم بوعلی سینا و روز پزشک بر شما تلاشگران عرصه سلامت  مبارک.

Read Full Post »

یکی از مشمولین خدمت نظام برای فرار از انجام وظیفه از ضعف و کم نوری چشم می نالید. بالاخره او را برای معاینه به بهداری فرستادند. چشم پزشک نوشته ای از دور به او نشان داده گفت : آن را بخواند!

ولی جوان چشمهای خود را خیره کرد و گفت کدام نوشته؟!

چشم پزشک گفت : خوب بیا روی این صندلی بنشین تا نوشته ای به دستت بدهم.

جوان اطراف خود را نگاه کرد و گفت : کدام صندلی؟! و بالاخره ، پزشک ، او را از خدمت معاف داشت !

اتفاقا چند شب بعد همین مرد جوان به سینما رفته بود ، پس از نمایش قسمت اول فیلم ، وقتی که چراغها روشن شد ، دید که چشم پزشک روی صندلی پهلوی او نشسته است ، همین که چشمشان به یکدیگر افتاد ، هر دو همدیگر را شناختند.

جوان بدون اینکه خود را ببازد ، سر را جلو برد و در صورت پزشک خیره شد و گفت : ببخشید آقا ! آیا این اتوبوس ما را به بازار میبرد یا من عوضی سوار شده ام؟!

پ . ن : بعد از اینکه پست «جنینی که 10 سال قبل دست جراحش را فشرد!» رو نوشتم ، تا جائی که میدونم یکی دو سایت این مطلب را بدون کم و کاست و بدون ذکر منبع حتی منابع انگلیسی به نمایش گذاشتند. تازه جالبتر اینجاست که برای کامنت گذاشتن در یکی از این سایتها باید ثبت نام کنی وگرنه چنین امکانی را نداری!

حال شما این مطالب را با مطلب من مقایسه کرده و خودتان قضاوت کنید.  تاریخ انتشار مطلب هم دقیقا گویا ست! اینجا و اینجا را ببینید ؟( حتی یک کلمه هم تغییر نکرده است !)

Read Full Post »

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: